خوب می شوم!
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
صبح انگار نه انگار که شب سختی را گذرانده ام. سر حال بدو بدو آماده می شوم بروم دفتر برای آن امتحان کذایی. امتحان مزخرفی است. یک جاهایی اش فقط وقتم را می گیرد برای همین از سر وا می کنم. می روم کلاس. خیل
دیدم که جانم می رود!
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
تا دیر وقت می خوابم. ولی بعد با خودم فکر می کنم فقط احتمالاً امروز مامان باشد. باید فرصت بودنش را غنیمت شمرد. به نبودنش که فکر می کنم بغض می کنم و حیرت زده که من این طور نبودم که ...! رفتنش قطعی می شو
رازدار می شوم!
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
مگر قلب چند بار باید تکه تکه شود؟ مگر چند بار باید بشکند؟ چقدر تاب می آورد؟ چند بار می شود بند زدش؟ چند بار باید گذاشت و گذشت تا منزلگاهی برای سکون پیدا شود؟ سفر ... سفر ... سفر.xa0شاعر می گوید "دست های
بر باد ...!
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
صبح اول وقت کلاس داشتم. این جلسه بد نبود. تقریباً راضی بودم. مربی ام انگار شستش خبردار شده باشد دیگر می خواهم مربی ام را عوض کنم می گوید حالا یه جلسه دیگر بردار... قبول می کنم. چاره ای هم ندارم. برای
من و خود عزیز
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
حدس می زدم امروز نیاید. بدون هیچ خبری. کارهایش را می توانم پیش بینی کنم اما درک نمی کنم. از درون خیلی سنگینم. درست است که از همه چیز گذشته ام ولی درد دارم. سینه ام سنگین است و سخت نفس می کشم. نمی خواه
این هفته شیرازی بود یا ژاپنی؟
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 20:05
مامان بیخود نیست که می گوید: هیچ کارم به آدمیزاد نمی رود، یکی از مصادیقش همین روزهاست. این هفته که به قول دوستان یک هفته شیرازی، پر از جمعه(!) بود و ملت رفته بودند هواخوری، برای من یک هفته کاملاً پر کار بود. شنبه اش که با استرس کارهای پیش رو تهیه و ارسال یک سری مدارک گذشت. یکشنبه مثلا قرار بود فقط ب...
روزهای گذار
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 20:05
این روزها روزهای خاصی است. مثل دوران گذار می ماند. دیروز که توی دست شویی شرکت روسری ام در آورده بودم تا آبی به دست و صورتم بزنم و خودم را توی آینه نگاه می کردم به این مسئله فکر می کردم. به این که چه وضعی پیش آمد وقتی همه چیز تازه در آرامش فرو رفته بود که ناگهان دیگر نتوانستم در آریوژن بمانم و ... هم...
انا لله و انا الیه راجعون
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 20:05
صبح با اضطراب رفته بودم سر کار. قضیه ایمیل لعنتی که زده نشده بود و پیگیری ضعیف من داشت کار دستم می داد. حالا که عضوی از پروژه جدید شده ام باید پنجشنبه هم بروم سر کار. حالا کمی هم دیرتر دیگر مهم نیست. تا عصر درگیر بودم و آخر وقت بدو بدو رفتم انقلاب تا یک کتاب نامه نگاری انگلیسی را که همیشه خانم توصیه...
سفرت بخیر مرد!
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 20:05
جمعه صبح واقعاً خسته بودم اما بلند شدم و تا توانستم کار کردم. لپ تاپ شرکت را هم آورده بودم و پیگیر یک خبر بودم. از دویدن های این جوری بدم می آید وقتی خسته ای و در عین حال باید بدوی. مامان زنگ زد که کجایی دیر کرده ای. گفتم تمام نمی شود کارهایم که ... . خودم را رساندن منزل خاله و بابا را هم که تازه رس...
درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش 2
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 23:14
این هفته هم به سلامتی تمام شد. هفته کسل کننده ای بود که در کل خوش گذشت. به خصوص چهارشنبه که از بس دورهمی با بچه های شرکت جوک خوندیم و عکس و فیلم دیدیم و خندیدیم که در پایان روز واقعاً همه چیز بی مزه شده بود. البته یکمی هم آن وسط ها به کارهایمان رسیدیم! شنبه هم خوب بود که چون همیشه اوضاع خوبی نداشت ب...
توفیق اجباری
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 23:14
جمعه جسور باش و رویا بسازاز آن چه نیستیجسور باش و رویا بسازاز آن چه نداریجسور باش و رویا بسازآن گونه که واقعیت توستجسور باش و رویا بسازو بیدار که گشتیپاک نکنآن نمای رویایی و حقیقی اتxa0را مارگوت بیکل xa0 پنجشنبه یک چیزی هست که به من می گوید من یک «باب مورن» دوم هستم. اصولاً هر کجا که می روم همیشه یک...
سالی که نکوست ...
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 23:14
شنبه صبح اصلاً نمی دانستم دلم می خواهد بروم شرکت یا نه. قرار بود مدیرعامل محترم از من و سعیده درس بپرسد(!) مثلاً که کدام یکی مان بهتر کار دستمان آمده است. اصلاً نمی فهمم چرا همیشه آدم ها فکر می کنند با ایجاد حس رقابت انگیزه بالا می رود. به ندرت شده است دلم بخواهد رقابت کنم. این که بخواهم بجنگم برای ...
زادروزمان خجسته شد!
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 1:46
یکشنبه گاهی آدم فکر می کند روز تولد باید روز خاصی باشد. برایش برنامه می ریزد و می خواهد فوق العاده باشد اما وقتی روز موعود می رسد خودش هم باورش نمی شود که چقدر شبیه بقیه روزهاست. فوق العاده ترین نکته اش همین است که آدم هایی که بیشتر از بقیه به شما نزدیک ترند یا بیشتر دوستتان دارند در چنین روزی حتماً...
خیلی دور، خیلی نزدیک
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 6:20
یکشنبه یک در هزار پیش می آید زود برسم سر کار. حالا البته نه به این شوری ولی چیزی در همین حدودها. امروز هم از همان روزهای نادر در ماه است که زود رسیده ام سرکار. مشغول کارها و وظایف روزانه ام می شوم و گاهی تحت وب، سری به تلگرامم می زنم که ببینم آن طرف ها چه خبر است. نمی دانم کدام ساعت روز بود که هوس ک...
آخرین هفته رمضان
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 18:01
xa0جمعهxa0 نشسته ام خبر روز دنیای نفت و گاز را مرور می کنم و منتظر پایان یافتن این بحرانم. هرگز فکرش هم نمی کنی ممکن است از همین چند لحظه بعد چه دغدغه ای توی سرت بیفتد. دو - سه روزی است که یک مخزن استوانه ای در یکی از پتروشیمی ها آتش گرفته و خاموش هم نمی شود. به هر حال صحبت چند تن مواد سوختنی است و ...
هفته شاد و شیطون ما
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 18:01
جمعه دو – سه روز بود به هر کدام از شماره هایش زنگ می زدم جواب نمی داد. خاموش بود، در دسترس نبود یا جواب نمی داد. دلم تنگ شده بود و می خواستم کمی حال و هوایم عوض شود. شماره تلفن مادر را هم داده بود اگر لازم شد خبر بگیرم اما او هم جواب نداد. کم کم نگران شدم. یک ور ذهنم می گفت باز پا شده اند با همسر مح...
کسر خواب و یک عالم چیز دیگه
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 18:01
xa0جمعه مثلاً خیر سرم آمده ام سر جلسه امتحان. چیزی که نخوانده بودم اما گفتم به هر حال باز با خودم نگویم کم همتی کردی نرفتی؛ از همین کل کل های همیشگی با خودم. خوشحال رفته ام طبقه پایین موسسه. سلام می کنم و طبق معمول محمدی چشم غره می رود اما اکبرپور لبخند می زند. می گویم یادم رفته کارت ورود به جلسه را...
پاشو بریم سر کار!
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 18:01
جمعه همه ی دختران بایدشعری داشته باشندکه برای آنان نوشته شده باشد حتی اگر لازم باشد برای این کارآسمان به زمین بیاید xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0ریچارد براتیگان *** شب قبل خیلی دیر خوابیدم و صبح هم دیرتر از همیشه بیدار شدم. صبحانه خورده و یا نخورده می فهمم که قرار است دایی جان ...
بی حسی
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 18:01
دوشنبه امروز اولین نامه ام برای کودکم رو هم نوشتم (دیگه براش جنسیت تعیین نکردم؛ حسم بهش کودکم بود). بهره امروز مطمئناً همینه و گرنه باقی روز به کرختی و کشداری گذشت. چقدر خوبه وقتی این جوری می شم بهم مأموریت می خوره می رم بیرون از شرکت و می تونم یه عالم درون خودم کش بیام. البته خطرناک هم هست. دو سه ب...
یکم هیجان، لطفاً ...!
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 18:01
پنجشنبه xa0یه چیزی که باعث میشه واقعاً از سبک زندگی خودم لذت ببرم اینه که دنبال هیجان، شادی یا چیزایی مثل این بیرون از خودم، هیچ جا دنبالش نمی گردم. همین که بیرون از خودت دنبال چیزی گشتی، همین که پیداش کردی و ازش لذت بردی، دیگه معتادش می شی. اعتیاد خوب نیست، به خصوص به آدم ها. آدم باید همیشه درون خو...