این هفته هم به سلامتی تمام شد. هفته کسل کننده ای بود که در کل خوش گذشت. به خصوص چهارشنبه که از بس دورهمی با بچه های شرکت جوک خوندیم و عکس و فیلم دیدیم و خندیدیم که در پایان روز واقعاً همه چیز بی مزه شده بود. البته یکمی هم آن وسط ها به کارهایمان رسیدیم! شنبه هم خوب بود که چون همیشه اوضاع خوبی نداشت بردمش همان نزدیکی ها که با خیال راحت بشینیم و گپی بزنیم و او هم کمی درد و دل کند ببینم چرا باز دچار حس پوچی شده است. به هر حال از موقعی که محل کارمان نزدیک هم هست بیشتر می توانیم هوای هم دیگر را داشته باشیم.
البته این هفته با یک چالش جدی تر هم مواجه شدم. عالم و آدم تمام تلاششان را کردند به من بفهمانند که این جا دیگر جای ماندن نیست. تو هم زود بجنب که یک وقت دیر نشود. استرس این که دوباره باید کفش آهنی بپوشم و دنبال کار بگردم تقریباً من را کشت. البته هنوز کار را شروع نکرده ام و تنبلی هم آفتی شده است. البته این که این هفته بیشتر شب ها تا دیر وقت بیرون بودم هم بدجوری انرژی ام را گرفت. شکر خدا هر شب هم یک بهانه ای وجود داشت از همه بدتر هم باران و خرابی مترو بود. هفته بعد ولی باید بیفتم دنبال کار جدید. تا همین قدرش هم که این جا ماندم از سرشان زیاد بوده و هست.
***
خب حالا برویم سر اصل مطلب:
راستش وقتی شنبه هفته قبل حال و روزم دگرگون شد و شور و هیجان احساسات از سرم پرید عاقلانه ترین کاری که به ذهنم رسید این بود که بشینم و بنویسم. هر چه که در ذهنم می گذشت تا مرتب باشد و چیزی هم از قلم نیفتد. دو سه شب بعد که نشستم به نوشتن تازه فهمیدم عجب کار سختی را می خواهم انجام بدهم. آن همه مطلب برای گفتن ولی منی که معمولاً خسته و کلافه ام و کمی هم فراموشکار و خب این مسائل هم چیزی نبود که راحت بشود نوشت. روی اعصابم موقع نوشتن فشار می آمد. مطلب هم طولانی بود و کار خیلی سخت می شد.
این که با روحیه خوبی می نوشتم و زیاد درگیر احساسات نمی شدم عاملی بود که بیشتر به نوشتن ترغیبم می کرد. هم زمان با گروه وروره جادو ها هم توی گروه کل کل می کردم و همین هم باعث می شد خیلی تمرکزی روی مسائل نداشته باشم. هنوز مطالب دیگری هم بود که باید می نوشتم. بعضی هایشان مهم بود بعضی هایشان هم چیز خاصی نبود. تصمیم گرفته بودم همه چیز را یک کاسه کنم و بگذارم وسط. ناگفته نداشته باشم. ولی دیدم نمی شود. نوشتن این جور چیزها آدم را خسته می کند. از یک جایی هم گفتم همین قدرش کافی است که «اگر در خانه کس است، یک حرف بس است»! از طرفی حس خوبی نداشتم که می خواهم توی وبلاگ بگذارم، هیچ وقت صحبت این جور چیزها را دوست نداشتم بگذارم جلو چشم دیگران. از نظر من بعضی از این حرف ها زیادی خصوصی هستند. کلیت ماجرا می شود تعریف کرد برای همه ولی یک سری چیزها ... حس می کردم دارم با تاپ و شلوارک وسط خیابان راه می روم، این خیابان خلوت هم که باشد باز هم از آن حس معذب بودن آدم چیزی کم نمی شود.
اصلاً یکی از همین مطالب مهم باقیمانده همین بود که بگویم چقدر برایم دردناک بود مجبور شدم ( و گویا همچنان مجبورم) در یک صفحه عمومی چنین مطالبی را بنویسم و جلو چشم دیگران بگذارم. این ها چیزهایی بود که باید فقط بین خودمان مطرح و حل می شد ولی خب قسمت نشد!
در عوض فکر می کنم یک سری سوءتفاهم ها هم به وجود آمد. مثلاً همین که دونات برگشت و گفت: خیلی شجاعت به خرج دادی و از این حرف ها. خب این اصلاً به شجاعت ربطی ندارد. اولاً که درست است همه چیز را سنجیده بودم و دلایل درستی همیشه برای هر کاری که می کردم داشتم و در کل پشیمانی وجود ندارد با این حال ته تهش را که ببینی اصلاً در حال خودم نبودم. ترس نمی فهمیدم. یک فکر بیفتد توی سرم دیگر کار ندارم. می روم جلو. چون این طور زندگی جالب تر است و فکر می کنم به غیر این باشد دلمرده می شوم. ذاتاً آدم مرددی هستم ولی یک روز دیدم اگر همین طور بمانم تردیدها تمام فرصت های زندگی را از من خواهد دزدید. فقط همین؛ خیلی ساده!
برای سیزیف هم همین طور. شاید ندانید ولی خب دیگر یکی از مطالبی که باید می گفتم و نگفتم همین است. زمستان پارسال آن قدر کلافه بودم که فقط دلم می خواست از شر یک سری چیزها خلاص شوم. مغزم کار نمی کرد اصلاً. فکرش را نمی کردم باغ مخفی ام را خودم لو داده ام. اصلاً گفتم او که یک همچین آدم بی تفاوتی است نمی آید بخواند. اشتباه کرده بودم. خواستم خودم را فریب بدهم که او حوصله اش هم نمی گیرد به این جا سر بزند. یک بدی این وبلاگ ها همین است که نمی فهمی چه کسی آمده چه کسی رفته. راه به راه نشانه هایش را باقی گذاشت که بفهمم: بله خوانده است. خب حس خوبی نبود. حداقل این اواخر گفتم بی خیال شده است و از این حرف ها.
خلاصه این که گفتم مرگ یک بار، شیون هم یک بار. چه بیاید بخواند، چه نخواند. چیزهایی که نمی شود رودر رو گفت را همین جا بگویم و در آخر هم نتیجه را بگذارم به انتخاب خودش. رفته محسوبش کنم که خیالش راحت باشد برگشتی برایش وجود نخواهد داشت. یک فرصت که با هم ببینیم وقتی بعد از این همه مدت حتی یک بار ننشسته ایم چند کلمه حرف بزنیم که حداقل کمی بیشتر هم دیگر را بشناسیم و اصلاً ببینیم ادامه دادن چنین رابطه ای (هنوز هم شک دارم وجود داشته باشد یا نه!) درست است یا نه، را تمام بکنیم یا برنامه ای برای جدی کردنش داشته باشد.
دیگر از این واضح تر؟! یک حساب سر انگشتی ساده است. ما در این مدت نتوانستیم با هم به نقطه ای برسیم که با هم باشیم ولی می توانیم برای تمام کردنش حداقل به تفاهم برسیم. رابطه ای که همه اش مونولوگ های پراکنده ای باشد که برای مقصدی نامعلوم گذاشته می شود (اونایی که از طرف منه الحق و والانصاف سر و صاحاب دارتره!) هیچ وقت نه راضی کننده است و نه نتیجه بخش. چیزی که هفته قبل خواستم توضیح بدهم این بود که دلم می خواهد یا با یک آدم واقعی یک رابطه جدی داشته باشم یا این که تنها باشم و هیچ کس دور و ورم نباشد.
دلم می خواست یک بار دیگر کل این چیزهایی که در این دوران بوده و حرف های هفته پیش من را مرور کند و آن بخش های غیر جدی اش را کنار بگذارد. که البته بعضی جاها هم منظور من دقیقاً همانی نبوده است گفتم و از نوع کلام برداشت دیگری شده است.
کلام آخر این که دلم می خواهد این آخرین باری باشد که من چیزی در این مورد در وبلاگم می نویسم. دیگر بیشتر از این تحمل این رسوایی را ندارم. دلم می خواهد همان یادداشت های روزانه ام را بنویسم و زندگی عادی و دغدغه های خودم را داشته باشم و برای کسی هم یادداشت نگذارم. و این که این بار از همیشه جدی ترم و دیگر نیازی هم نمی بینم این گفتگو را در این جا ادامه بدهم.
***
دارم جلو خودم را می گیرم که بعد از این چند کلمه حرف جدی در مورد صبح شنبه چیزی نگویم. اما رفته است زیر پوستم که بگویم. توضیحش این که وقتی فایل صوتی را دیدم خنده ام گرفت چرا که نکته ای که من اشاره کرده بودم اصلاً منظورم همانی نبوده که گفتم و همان موقع هم حدسش را می زدم که چنین برداشتی از حرفم بشود. ناسلامتی همان جایی که این صوت گذاشته شده بود پر است از فیلم و صوت از سیزیف. ای بابا ... ای بابا ... به هر حال ذوقی که نشان داده بود آن هم سر صبح و شیطنت پشت صدایش حس خوبی داشت. ولی چه می شد کرد امکان لایک کردن یا کامنت گذاشتن نداشت که خب از من هم توقعی نمی رفت چون به هر حال کاملاً برای من که نبود و از طرفی هم تمام روز خندیدم هم این که ... حرص خوردم؛ احساس ناامیدی می کردم!
برچسب: درخشش ابدی یک ذهن پاک,درخشش ابدی یک ذهن پاک دانلود,درخشش ابدی یک ذهن زیبا,
نویسنده: نگار کاظمی