خرید بک لینک

باز از دیشب یه حفره توی جونم باز شده.

یه اضطراب مداوم، یه فنر کشیده شده، یه فضای پوچ مطلق، یه درد تو سینه، یه اشک توی چشم، یه سیاهی امن شب، یه سیاه چاله که داره من رو به درون خودش می کشه، یه میل به گسسته شدن بند بند وجود، یه تنگی نفس و سنگینی سینه، یه میل به فرار، یه سر سنگین برای عمیق ترین خواب، یه زیبایی که من رو در آغوش گرفته و می فشاره، یه دلتنگی که داره از سینه بیرون می زنه. چهره درخشان مرگ فعلاً کاری باهام نداره در حالی که میگه: با عذاب های خودت تنها باش، این از مرگ هم بهتره و هم بدتر ... ناگهان چیزی از قلبم کنده میشه و کف دستم میفته ...

***

در یک نیمه شب پاییزی، شاگرد گریه کنان از خواب بیدار شد. استاد از او پرسید: کابوس دیدی؟

شاگرد گفت: نه.

استاد پرسید: خواب ناراحت کننده ای دیدی؟

شاگرد گفت: نه! من یک رویای شیرین دیدم.

استاد: پس چرا داری با این شدت گریه می کنی؟

شاگرد در حالی که اشک هایش را پاک می کرد جواب داد: چون خوابی که دیدم امکان ندارد به حقیقت بپیوندد.

(2005) The bittersweet life

نوشته شده در بیست و پنجم آبان ۱۳۹۹ساعت 20:5 توسط آبان|

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: چهارشنبه 15 بهمن 1399 ساعت: 19:21

صفحه بندی