خیلی مسخره است و چیزی بیشتر از این حرفها. همیشه دوست داشتم بالاخره روزی با کسی مواجه شوم که واقعاً دوستم داشته باشد. تحصیل کرده باشد و بتوانم راحت از هر دری با او حرف بزنم و او هم مشتاق باشد تا دلایل من را بشنود و ...
در سی و هفت سالگی و زمانی که بی تاب داشتن کسی در کنارم هستم مرا بفهمد و حامیام باشد، دیروز با مردی ملاقات کردم که مثل اولین دیدارمان در حدود دو سال پیش به راحتی روبروی هم نشستیم و مثل دو دوست قدیمی در کلمات و جملات هم فرو رفتیم. در کنارش خیالم راحت بود و فقط این طفره رفتن من از بحث ازدواج. هر دو چیزهایی داشتیم برای مخفی کردن اما باز هم صادقانه ترین حرف ها را به هم گفتیم.
give me a chance!
سخت بود که یک نفر خط در میان این جمله را تکرار کند (دکتر یه خطر در میان بین انگلیسی و فارسی کانال عوض می کند) و تو نتوانی جواب مثبت بدهی. خیلی خستهام. خیلی خیلی خستهتر از چیزی که به نظر برسد. به حرفهای رد و بدل شده فکر میکنم. به آدمی در موقعیت دکتر که یک استاد دانشگاه و آدمی به مطالعات گسترده است. زندگی آرام و دور از هیاهویی دارد. از همه مهمتر این که میداند از زندگیاش چه میخواهد.
یاد حرفهای چند وقت پیش «همیشه» میافتادم که میگفت تو باید با یک استاد دانشگاه ازدواج کنی. از آنهایی که سرشان توی کار خودشان هست و در طول هفته کاری به کار هم ندارند و آخر هفته درباره مسائل روز با هم گفتگو میکنند. گاهی خیلی شیک و مبادی آداب به دورهمیهای آدمهای هم تیپ خودشان میروند و چند وقت یک بار هم به مسافرتهای چند روزه. در کل آدمهای مستقلی که تنها در یک زندگی با هم شریکند و فارغ از هیاهوهای دور و اطراف.
حالا من یک نفر را برای چنین زندگی پیدا کردهام. یعنی او من را پیدا کرده و من گیجتر از آنم که بدانم از آن پاسخ منفی قاطعی که به او دادم باید عقب نشینی کنم یا سر حرفم بمانم. وجودم هر لحظه هزار قطعه میشود و دوباره به هم می چسبد و جای شکستگیها درد میکند و من که نمیدانم وسط این بیابان چه کار کنم؟!
***
توی فیلم ها چقدر همه چیز راحتتر است. دختر داستان دو یا سه خاطرخواه دارد که یکی از آن ها را ترجیح می دهد و تردیدهایی هم اگر دارد زود بر طرف می شود.
حالا من این جا نشستهام و بیرون از این جا سه مرد هستند که به من فکر میکنند. از یکیشان فعلا خبر ندارم که آخر سر چه میخواهد بکند و کجاست. دیشب مجبور شدم دلخوری ام از آیرونمن را برایش بازگو کنم و می دانم که حالش گرفته شده است. اما در مورد دکتر تلاش کردم همه چیز تمام شده باشد. دیروز با لطیف ترین و ملایم ترین شیوه ممکن قلب مردی پنجاه و چهار ساله را شکستم و واقعا هنور نمی دانم کار درستی کردم یا نه.
دلم میخواست همه چیز مثل فیلم ها بود و دختر داستان هم کسی را دوست داشت. حیف! دختر واقعی گویا قلبی ندارد و چون نمیخواهد کسی را آزار بدهد زودتر سرراستترین جواب ممکن را به طرف مقابل میدهد و بعد دوباره در تنهایی فرو میرود.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی