1.
این تلفن هایی که به آدم می شود. این پبغام هایی که برای آدم گذاشته می شود حتی وقتی به او فکر نمی کنی و به یادش نیستی. گاهی حتی حوصله طرف را هم نداری اما او زنگ می زند. پیام می دهد و به دنبال بهانه های ساده و گاه احمقانه می گردد تا چند دقیقه با تو گفتگویی داشته باشد حس خوبی است. به این نتیجه رسیدم که معشوق بودن خیلی بهتر از عاشق بودن است. حس نیاز و عدم نیاز با هم یکسان می شود و در مقابل هم قرار می گیرد. تو داری می روی و کسی هست که می خواهد از رفتن منصرفت کند و یا اگر نتوانست با تو بیاید. حتی اگر خیلی دیر شده باشد!
2.
این آهنگ پل علیرضا قربانی که تازه کشف کرده ام چقدر دلنشین است. آدم را تا عرش می برد و همان جا رها می کند.
من به دستان تو پل بستم به زیبا تر شدن
از تو می خواهم از این هم با تو تنهاتر شدن
از تو می خواهم خودت را مثل باران از بهار
از تو می خواهم قرار روز های بی قرار
هیچ کس در من جنونم را به تو باور نکرد
هیچ کس حال من دیوانه را بهتر نکرد
ای که از تو باز هم زلف پریشان خواستم
من برای شهر دلتنگی باران خواستم
من همانم که اگر مستم تویی در ساغرم
من از آنی که تو در من ساختی ویران ترم
3.
امروز دایی آمده بود. وقتی نمی آید دلتنگش می شوم. امروز که نگاهش می کردم دیگر دارد جهره اش جا افتاده تر می شود و هر روز که می گذرد بیشتر شبیه پدر می شود... آی پدر... پدر ... پدر ... روزت مبارک!
نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 1:38 توسط آبان|
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی