1 بر رنگِ اندوه در چشمانت،
بر خورشیدی که در دستانت طلوع میکند.
سلام بر گنجشکی که بین لبهایت میخوانَد.
سلام بر قلبی که در سینه توجای گرفته است...!
محمود درویش
دلم تو را خواست. تویی که نمی شناسمت و باید روزی می آمدی و با نام کوچکم صدایم می زدی.
تویی که می توانستم تمام زندگی ام را رویت شرط ببندم. تویی که چه دور بودی و چه نزدیک بازم فاصله ات تنها یک قدم بود که آن را هم من به سمت تو بر می داشتم تا در آغوشت بگیرم.
نزدیک ترین! دلم خیلی تنگ است. بازوهای خسته ام را برایت گشوده ام تنها باید در آن جای بگیری. پس تا در نشده کاری بکن.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی