لبخند تمام روز...! - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 6:54
تو فیلم سارای که طبق قصه «ساری گلین» ساخته شده یه لحظه‌ای هست که سارای از چادر خان چوپان یا همون آیدین میاد بیرون و سارای عمداً سرش رو طوری بیرون می‌بره که دستارش گیر کنه به پرده جلو در و بیفته زمین تا آیدین اون رو برداره اما آیدین بهش می گه ببخش که نمی‌تونم این کار رو بکنم و این جوری دست رد به سینه...
و اما بعد - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 6:54
چقدر روزهای جنگ دلم نوشتن می‌خواست. دلم حرف زدن و نوشتن در یک چنین جایی را می‌خواست و تلاش چندباره برای باز کردن صفحه بلاگفا و باز نشدنش حسی از مرگ ناامیدی را در من برانگیخت. به نظرم بی‌رحمی بود. بی‌رحمی با آدم‌هایی که به اندازه کافی درمانده، ناامید و مستأصل هستند و راهی به بیرون ندارند. اینجا برای ...
و اما بعد ... - تاریخ: 1405/4/18 ساعت: 8:34
باران برگدلنوشته های روزانه من و سر و کله زدن و فرو رفتن در کلماتو اما بعد ...چقدر روزهای جنگ دلم نوشتن می‌خواست. دلم حرف زدن و نوشتن در یک چنین جایی را می‌خواست و تلاش چندباره برای باز کردن صفحه بلاگفا و باز نشدنش حسی از مرگ ناامیدی را در من برانگیخت. به نظرم بی‌رحمی بود. بی‌رحمی با آدم‌هایی که به ...
چای سرد - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 17:22
زندگی را باید در لحظه زندگی کرد. باید قدر همین دقیقه ای که می گذرد همین امروز که در آن هستیم، همین هفته و همین ماه و سال را دانست. توی زندگی این طور نیست که واقعا ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه باشد. بیشتر اوقات این طور است که تا دم را غنیمت ندانستی مثل چایی و غذای سرد شده از دهن می افتد. تشنگی سیر...
سلام بر من! - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 17:22
سلام بر رنگِ اندوه در چشمانت،بر خورشیدی که در دستانت طلوع میکند.سلام بر گنجشکی که بین لبهایت میخوانَد.سلام بر قلبی که در سینه توجای گرفته است...!محمود درویشدلم تو را خواست. تویی که نمی شناسمت و باید روزی می آمدی و با نام کوچکم صدایم می زدی.تویی که می توانستم تمام زندگی ام را رویت شرط ببندم. تویی که ...
لبخند تمام روز ...! - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 17:22
تو فیلم سارای که بر اساس قصه ساری گلین ساخته شده یه لحظه ای هست که سارای از چادر خان چوپان یا همون آیدین میاد بیرون و سارای عمداً سرش رو طوری بیرون می بره که دستارش گیر کنه به پرده جلو در و بیفته زمین تا آیدین اون رو برداره اما آیدین بهش می گه ببخش که نمی تونم این کار بکنم و این جوری دست رد به سینه ...
!Give me a chance - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:02
خیلی مسخره است و چیزی بیشتر از این حرفها. همیشه دوست داشتم بالاخره روزی با کسی مواجه شوم که واقعاً دوستم داشته باشد. تحصیل کرده باشد و بتوانم راحت از هر دری با او حرف بزنم و او هم مشتاق باشد تا دلایل من را بشنود و ... در سی و هفت سالگی و زمانی که بی تاب داشتن کسی در کنارم هستم مرا بفهمد و حامیام باش...
معشوق بودن! - تاریخ: 1399/11/15 ساعت: 19:21
1. این تلفن هایی که به آدم می شود. این پبغام هایی که برای آدم گذاشته می شود حتی وقتی به او فکر نمی کنی و به یادش نیستی. گاهی حتی حوصله طرف را هم نداری اما او زنگ می زند. پیام می دهد و به دنبال بهانه
سیاه چاله - تاریخ: 1399/11/15 ساعت: 19:21
باز از دیشب یه حفره توی جونم باز شده. یه اضطراب مداوم، یه فنر کشیده شده، یه فضای پوچ مطلق، یه درد تو سینه، یه اشک توی چشم، یه سیاهی امن شب، یه سیاه چاله که داره من رو به درون خودش می کشه، یه میل به گ
اولین یادداشت امسال - تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 21:24
1.xa0چند شب پیش که با باربد که حرف می زدم حرفش را پیش کشیدم که باید برم و کلاس آنلاین و این حرف ها. گفت کلاس دوخت و دوز؟ من هم آمدم کلاسی بگذارم و گفتم: نه، طراحی لباس! به بهی گفت و اضافه کردم: مگه نمی
دارو دسته های نیویورک - تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 21:24
xa0در راستای این که فیلم های دانلودی را باید زودتر ببینم تا از روی هارد کامپیوتر پاکشان کنم نشستم بعد از عمری این فیلم معروف دار و دسته های نیویورک را دیدم. دیکاپریو چقدر جوان و کم سن و سال بود همین طور
ماجرای شکست در عمق خاک خودی - تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:36
بخواهیم نخواهیم دیروز اتفاقی در ایران افتاد که عیار واقعی ما را نشان داد. و تعجب نکنید اگر می گویم در ایران. آن اتفاقی که در عراق افتاد اگر چه اتفاق مهمی بود ولی بسیار کوچکتر از حاشیه های آن در ایران
بازگشت - تاریخ: 1398/10/15 ساعت: 22:26
از موقعی که یادم میاد و حتی یادم نمیاد زیبا بودم. به طرز عجیب و باور نکردنی ای رنگ چشمام، رنگ پوستم و صورت گردم مورد توجه همه بود. کسایی که موهام رو ندیدن تصورشون اینه که من بلوندم. ولی طول کشید تا ذه
اداره مالیات - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
صبح اول رفتم اداره مالیات و معلوم شد اصلا گواهینامه ما اصلا صادر نشده و من رها این مدت حسابی الاف بودیم. بر می گردم دفتر. رها پشت میزش نشسته و با تلفن حرف می زند. تا می بینم حسابدار محترم است با حرص چ
همکار قدیمی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
دیروز از صبح درگیر کارهای خانه و خانه تکانی بودم و یادم رفته بود به عمه خبر بدهم کلاس رانندگی برای صبح گرفته ام. دیشب آخر شب به ملی دومی خبر دادم که به عمه بگوید ولی خیلی دیر بود. نگران بودم اصلاً کار
حال من - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
خیلی خسته از خواب بیدار می شوم. انگار اصلا نخوابیده ام. من و سنگین می روم دفتر. رها پشت میزش نشسته و حالم را می پرسد. می گویم یک حالی دارم انگار اصلا نخوابیده ام. می گوید چه عجیب. دیشب فقط من انگار خو
خودشیفتگی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
صبح اول می روم واریز امتحان را انجام می دهم. قدم زنان می روم سمت آموزشگاه که عمه را می بینم دارد می رود تره بار. از دیدنش ذوق می کنم. پرونده را تحویل آموزشگاه می دهم می روم دنبال عمه تره بار. از صبح د
آخرین امتحان امسال - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
آموزشگاه گفته بود ساعت هفت و نیم آن جا باشم ولی خب خیلی عجله نداشتم. این همان است که می گوییم: پدر تجربه بسوزد! توی راه رها پیغام می دهد که امروز کاری پیش آمده نمی آید دفتر. از امتحان می پرسد. نمی گوی
تیپ می زنیم! - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
دلم می خواست می خوابیدم ولی امروز روز کار بود. برنامه ریزی فشرده این روزها فرصتی برای تنبلی نمی گذاشت. اول رفتم سراغ صبحانه و بعد هم اتاق را ریختم به هم. توقع داشتم تا ساعت ده دیگر همه کارها انجام شده
بهشت من! - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
تمام دیروز به بدو بدو گذشت. صبح زود بیدار شدم و یک سری از کارها را انجام دادم. با وجودی که شب قبلش تا ساعت یک نصف شب مشغول بشور-بسّاب و کارهای باقی مانده بودم ولی تمام تلاشم را کردم که کارها تمام شود.

برچسب‌های مرتبط

روزهای تخمک گذاری | روزهای تخمک گذاری در زنان | روزهاي تخمك گذاري زنان | انا لله و انا الیه راجعون | انا لله وانا اليه راجعون meaning | انا لله وانا اليه راجعون | درخشش ابدی یک ذهن پاک | درخشش ابدی یک ذهن پاک دانلود | درخشش ابدی یک ذهن زیبا | توفیق اجباری