تمام دیروز به بدو بدو گذشت. صبح زود بیدار شدم و یک سری از کارها را انجام دادم. با وجودی که شب قبلش تا ساعت یک نصف شب مشغول بشور-بسّاب و کارهای باقی مانده بودم ولی تمام تلاشم را کردم که کارها تمام شود. باز هم هنوز چیزهایی باقی مانده بود که باید پنجشنبه انجامشان می دادم. می خواستم خودم را به موقع با مترو برسانم که توی این وضعیت کمتر هزینه راه داده باشم ولی نشد. تا توانستم همه چیز را سرو سامانی دادم و توی اتوبان هم سفارش کتاب خان داداش را گذاشتم تا زمانی که سر کلاسم پیک برایم بیاورد. وقتی رسیدم به کلاس امتحانمان شروع شده بود. فقط من بودم و مانیا و آیدا. سوال ها را مشورتی جواب دادیم و من تمام مدت چشمم به زنگ تلفن بود و زمانی که داشت می گذشت.
داشت دیر می شد و از پیک خبری نبود. بالاخره اما گوشی زنگ خورد و از شماره ناشناسش حدس زدم باید از همان سایت فروش کتاب باشد. از کلاس پریدم بیرون. آقای محترمی داشت آن طرف خط در مورد این که موجودی کتاب تمام شده و ... این آخرین جلد کتاب است و ... هر بار دل من هزار راه می رفت که نکند نمی خواهند سفارش من را انجام بدهند ... و نهایتاً گفت: جلد کتاب خراب شده ... گفتم فدای سرت فقط برسونش دستم ... باز داشت توضیح می داد و ... گفتم آقا فقط آن را برسونید دست من ... مهم نیست ... تا نیم ساعت دیگه. از نگرانی داشتم می مردم. به فکرم رسید کاش به طرف گفته بودم جلد کتاب را بکند اصلاً ...!
نیم ساعت نشده بود که پیک رسید. پول نقد نداشتم و حوشبختانه خود اتاق بازرگانی دستگاه عابربانک داشت که من ندیده بودم و با راهنمایی نگهبان پیدایش کردم و پرداخت انجام شد و کتاب به دست من رسید. به کلاس که برگشتم دیگر فرصت فکر و خیال نبود. ضربتی سوالات باقیمانده را جواب دادم و زدم بیرون. دم آخر کتاب را هم آیدا گذاشت توی دستم که داشت جا می ماند!
حالا نوبت انتشارات ناهید و پاساژ فروزنده بود. سریع خودم را رساندم و میدان انقلاب و برای اولین بار برای این مسیر کوتاه تاکسی گرفتم. مقل دفعات قبل معطل هم نشدم. بالافاصله کتاب ها را گرفتم و برگشتم مترو. خان بعدی تهران هنوز باقی بود. نگران بودم کسی دفتر باشد که خوشبختانه نبود. با احتیاط وارد شدم که اگر کسی بود از همان راه برگردم. وقتی دیدم در بسته و نرده کشیده است با خیال راحت تو رفتم. چرخی زدم و وسایل جامانده ام را برداشتم که بروم. دم در دلم گرفت. باورم نشد دارم از این جا می روم. این جا را دوست داشتم با تمام ایرادهایی که داشت. از چند زاویه عکس و فیلم برداشتم. چیزی روی دلم سنگینی می کرد. خودم دقیقا نمی دانستم نگرانی هایم بابت کار و آینده بود و آن چه که در پیش رو داشتم یا دلتنگی برای چیزهایی که دیگر پشت سرم بود.
برای رسیدن به مترو فرصت کافی داشتم و با خیال راحت سوار شدم. یکی از خریدهای مامانی هنوز مانده بود. انجامش دادم و اسنپ گرفتم. ماراتن کرج هنوز مانده بود. راننده اسنپ پیرمرد جالبی بود که نمی توانست نگرانی های من و عجله ای داشتم را درک مند و البته فایده هم نداشت. جایی که ترافیک بود واقعا کاری نمی شد کرد. به مقصد که رسیدم فقط می دویدم. مامانی آماده و لباس پوشیده منتظر خاله بود که بیاید با هم بروند سر خاک.
توی یک ساعتی که فرصت داشتم نمی دانم چه کاری کردم. فقط بی وقفه دویدم. آخرین جمع آوری ها، نهار، نماز، تماس با ژیلا، رفتن انباری، ... . آن وسط مامانی به چیزهای بیخودی گیر می داد، خاله آمد، مراسم خداحافظی، مامان که مرتب زنگ می زد و با مامانش کار داشت، ... اسنپ گرفتم و تنها دعا می کردم دیر راه نیفتاده باشم و یا چیزی را جا نگذاشته باشم. هر چند می دانستم چه دیر برسم یا چیزی جا بگذارم اتفاقی است که افتاده و کاری نمی شود کرد. راننده اسنپ یک نوجوان خونسرد و به نظر من کم هوش بود که با تغییر مسیرهایی که توی راه دادم و خوشبختانه گازهایی که می داد حدود ساعت چهار من را رساند ایستگاه راه آهن و خوشبختانه تا زمان حرکت بیشتر از یک ربع وقت داشتیم.
ایستگاه قطار خیلی راحت و سر راستی بود. پیچیدگی و سالن های متعدد نداشت. همان جلو در سوار واگن خودمان شدم. و امان از این که همیشه یک عالم وسیله و خرت و پرت دارم و دست تنهای تنها. همیشه این جور مواقع کلی حرص می خورم و دلم برای خودم می سوزد که کسی نیست کمکم کند و باید به تنهایی گلیمم را از آب بکشم بیرون اما دیروز اصلاً فرصت و حوصله این حرف نبود. البته شاید دیگر اهمیتش را از دست داده باشد. خودم بهتر که این لحظات که ساده است. من در سخت ترین لحظات زندگی ام کاملاً تنها بوده ام و بارم را روی دوش کسی نگذاشته ام. این چمدان و وسایل که چیز خاصی نیست!
این جا خانم داداش و بچه ها و حاج آقا، حاج خانم منتظرند. بیشترین وقت را با مهرو سرگرمم. به طرز فزاینده ای عمه عمه می کند و عمه هم که مهربان و دلسوز(!). از دست حرف ها و بازی هایش که خسته می شوم می بینم لپ تاپ بهترین راه حل است. برایش کارتون می گذارم و کوتاه می آید. مهریماه هم که مرتب غر می زند و از مامانش جدا نمی شود. راستی که سر و کله زدن با بچه ها یکی از سخت ترین کارهای دنیاست.
توی کوپه ناراحتم و سخت است. خیلی بد می خوابم. چهار صبح می رسیم مشهد. برای بابا پیغام می گذارم و با بچه ها می رویم منزل حاج آقا. توی راه با اشاره حاج آقا می بینم رو به روی حرم هستیم سلام می دهم و چشمانم پر اشک می شود. سوییت جدید حاجی همان نزدیکی های حرم است. جای بدی نیست. نماز می خوانیم و صبحانه و انقدر خسته ایم که هر کدام یک گوشه بی هوش می شویم.
حاج آقا اصرار دارد بابا که می آید دنبال من مامان را هم بیاورد تا نهار این جا باشند بعد بیاییم سمت خانه خودمان. حوصله تک و تعارف ندارم. می گویم طاقت ندارم. می خواهم زودتر بروم خانه خودمان. کمی سر به سرم می گذارند. ولی چه می شود کرد. جدا از علاقمندی شدید من برای رفتن به خانه، می دانم که بابا تعارفی است قبول نمی کند. مامان هم این موقع حوصله این کارها را ندارد و توی خانه چشم انتظار است.
می آیم خانه خودمان. یک سال شده است که نیامده ام. دلم برای همه چیز تنگ است. توی جاده مسیر را می پایم و برای رسیدن دل دل می کنم. متاسفانه به خاطر عدم رسیدگی آسفالت همه جای شهر خراب است. کوچه خودمان هم همین طور. دل آدم می گیرد. بی خیال این حرف می روم خانه مامان در را باز می کند می آید استقبال. جانمی جان ... من خونه ام!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی