خرید بک لینک

خیلی خسته از خواب بیدار می شوم. انگار اصلا نخوابیده ام. من و سنگین می روم دفتر. رها پشت میزش نشسته و حالم را می پرسد. می گویم یک حالی دارم انگار اصلا نخوابیده ام. می گوید چه عجیب. دیشب فقط من انگار خوب خوابیدم. هیچ کس خوب نخوابیده. نه مامان، نه بابا، نه سهام. اسم سهام اذیتم می کند. ولی به روی خودم نمی آورم. پشت میزم که می نشینم توی واتزپ تحت وب می بینم یه عکس فرستاده. یک سبد گل. می پرسم: این چیه؟ می گوید: دست گل خواستگاری سهام. پنجشنبه رفته بودیم. بدون مکث نقاب می زنم: پس مبارکه و به سلامتی. چیزی درونم بدون صدا، درد یا خونریزی می شکند. می دانستم این اتفاق می افتد برای همین حس خاصی ندارم. همیشه یکی از دغدغه های ذهنی ام این بود که در مغزش چه می گذرد؟ یاد آن همه ابراز علاقه اش می افتم که حتی همان هم عجیب بود و من نمی فهمیدم. بعد از آن که اتفاقی رابطه اش با سهام لو رفت. درست یک سال گذشته. آن موقع سرم را بالا گرفتم و به روی خودم نیاوردم. انگار نه خانی آمده نه خانی رفته. حس می کردم دون شأن من است بخواهم به رو بیاورم که رو دست خورده ام.
تمام این مدت با خودم جنگیدم تا با احساس خودم را سرکوب کنم و مغرور باشم. طوری رفتار کردم که می دانم حسابی توهم برش داشته. از آن سازها که بعداً صدایش در می آید. آدم تلافی کردن نیستم. همکار بودیم و به زودی به دلایل کاملاً واضحی همان هم نخواهد بود. او هنوز نمی داند من مدت هاست از کنارش گذشته ام و حال بد امروزم به خاطر یادآوری است نه زخم تازه...

مهمان داریم. این رفیق خوشحالش که همیشه سر نهار زنگ می زند. مشغول کارم و سرم درد می کند. می آید پشت میز سابق دارا می نشیند و یک جور خاصی می پرسد: حالت خوب نیست؟ چیزی شده؟! حرصم می گیرد. جوابش را با خونسردی می دهم که نه چیز خاصی نیست و ... ولی ناراحتم از این که دنبال نشانه ها توی رفتار من می گردد. متوجه نیست ناراحتی من از چیزهای دیگری است. از چیزهایی که او نمی تواند بفهمد.

بعد از ظهر قرار کلاس دارم و حوصله اش هم اصلاً نیست. چاره ای هم ندارم. سه شنبه می خواهم امتحان بدهم و باید آماده باشم. ولی در کل این جلسه هم چیز بدی از آب در نمی آید.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 21:41

صفحه بندی