از موقعی که یادم میاد و حتی یادم نمیاد زیبا بودم. به طرز عجیب و باور نکردنی ای رنگ چشمام، رنگ پوستم و صورت گردم مورد توجه همه بود. کسایی که موهام رو ندیدن تصورشون اینه که من بلوندم. ولی طول کشید تا ذهن زیبام گاه و بی گاه شناخته یا مورد تحسین واقع شد. بماند که گاهی تحقیر یا مورد توهین یا حتی انکار هم قرار گرفت. در نهایت فهمیدم مهم نیست چقدر زیبا باشی یا ذهن زیبایی داشته باشی، مردم بخش تاریک وجودت، نقص ها و نداشته هات رو بیشتر دوست دارند. اون ها به خاطر ضعف هات به سراغت میان و به خاطر اشتباهاتت دوست دارند. تو هر موقع ضعفی رو بر طرف کنی یا بخوای اشتباهی رو اصلاح کنی اون ها دور شدن ازت رو شروع می کنن.کامل بودن، بهتر شدن و در نگاهشون اوج گرفتن باعث میشه توی ذهنشون تبدیل به یک هیولا بشی.
خدا رو شکر چیزی به نام عاطفه و احساس هست که باعث میشه فارغ از همه این ها کسانی باشند که با نیروی احساس شون دوستت داشته باشند و بعد از گذر از لحظه احساس دیگه ذهن شون کمتر درگیر وجود خودت بشه. این چسب وجودش یه نعمته.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی