
بخواهیم نخواهیم دیروز اتفاقی در ایران افتاد که عیار واقعی ما را نشان داد. و تعجب نکنید اگر می گویم در ایران. آن اتفاقی که در عراق افتاد اگر چه اتفاق مهمی بود ولی بسیار کوچکتر از حاشیه های آن در ایران ...
ادامه مطلب
این روزها روزهای خاصی است. مثل دوران گذار می ماند. دیروز که توی دست شویی شرکت روسری ام در آورده بودم تا آبی به دست و صورتم بزنم و خودم را توی آینه نگاه می کردم به این مسئله فکر می کردم. به این که چه وضعی پیش آمد وقتی همه چیز تازه در آرامش فرو رفته بود که ناگهان دیگر نتوانستم در آریوژن بمانم و ... همه چیز به هم ریخت. از چنان جایی یکهو بیاورندت توی یک شرکت کوچک با اوضاعی به هم ریخته و درهم و حقوقی نصف حقوق و مزایای قبلی و البته با فشار کار بیشتر و این که بیخودی بچسبی به همین جا و ... همین که تصمیم گرفتی بی خیالی را بگذاری کنار و دنبال موقعیت بهتر بگردی، به تو می گویند بیا فلان واحد مشغول شو و ... بعد هم مدیر عاملی که همیشه به کارت غر بزند خودش کمکت کند و ... . این که همه راه افتاده اند و می گو...
ادامه مطلب
این هفته هم به سلامتی تمام شد. هفته کسل کننده ای بود که در کل خوش گذشت. به خصوص چهارشنبه که از بس دورهمی با بچه های شرکت جوک خوندیم و عکس و فیلم دیدیم و خندیدیم که در پایان روز واقعاً همه چیز بی مزه شده بود. البته یکمی هم آن وسط ها به کارهایمان رسیدیم! شنبه هم خوب بود که چون همیشه اوضاع خوبی نداشت بردمش همان نزدیکی ها که با خیال راحت بشینیم و گپی بزنیم و او هم کمی درد و دل کند ببینم چرا باز دچار حس پوچی شده است. به هر حال از موقعی که محل کارمان نزدیک هم هست بیشتر می توانیم هوای هم دیگر را داشته باشیم. البته این هفته با یک چالش جدی تر هم مواجه شدم. عالم و آدم تمام تلاششان را کردند به من بفهمانند که این جا دیگر جای ماندن نیست. تو هم زود بجنب که یک وقت دیر نشود. استرس این که دوباره باید کفش آهن...
ادامه مطلب
یکشنبه گاهی آدم فکر می کند روز تولد باید روز خاصی باشد. برایش برنامه می ریزد و می خواهد فوق العاده باشد اما وقتی روز موعود می رسد خودش هم باورش نمی شود که چقدر شبیه بقیه روزهاست. فوق العاده ترین نکته اش همین است که آدم هایی که بیشتر از بقیه به شما نزدیک ترند یا بیشتر دوستتان دارند در چنین روزی حتماً یادی از شما می کنند و خب گاهی هدیه ای هم در کار است. *** دیشب که پونه زنگ نزند می دانستم فردا صبح حتماً یک پیغام زیبا برایم گوشه ای کنار گذاشته است که بفرستد. حق با من بود. ساعت هفت و نمی دانم چند دقیقه صبح بود که با ولع تلگرامم که چک کردم. یک شعر زیبای دیگر متناسب ...
ادامه مطلب