خرید بک لینک

این روزها روزهای خاصی است. مثل دوران گذار می ماند. دیروز که توی دست شویی شرکت روسری ام در آورده بودم تا آبی به دست و صورتم بزنم و خودم را توی آینه نگاه می کردم به این مسئله فکر می کردم. به این که چه وضعی پیش آمد وقتی همه چیز تازه در آرامش فرو رفته بود که ناگهان دیگر نتوانستم در آریوژن بمانم و ... همه چیز به هم ریخت. از چنان جایی یکهو بیاورندت توی یک شرکت کوچک با اوضاعی به هم ریخته و درهم و حقوقی نصف حقوق و مزایای قبلی و البته با فشار کار بیشتر و این که بیخودی بچسبی به همین جا و ... همین که تصمیم گرفتی بی خیالی را بگذاری کنار و دنبال موقعیت بهتر بگردی، به تو می گویند بیا فلان واحد مشغول شو و ... بعد هم مدیر عاملی که همیشه به کارت غر بزند خودش کمکت کند و ... .

این که همه راه افتاده اند و می گویند موقعیت خوبی است و آینده دار است هم خوب است و هم این که باعث می شود به این فکر کنم واقعاً من از آینده چه می خواهم که قرار است در آن به موقعیت خاصی دست پیدا کنم. یه موقعیت معمولی که برای بیشتر آدم ها یک فرصت خوب برای پیشرفت است ولی طبق معمول برای من یک حس دوگانه دارد. هیچ وقت نمی خواستم کارم مهم ترین بخش زندگی ام باشد و خب این روزها شده است. بیشترین دغدغه روزانه ام آن هم در شرایطی که نیاز زیادی به تغییر و تحول داشتم. دچار یک جور هیجان ملایم زیر پوستی شده ام حداقل باعث می شود بیدار شدن های صبحم راحت تر از قبل باشد.

***

دیروز عصر هم که سر صحبت باز شد چیز تازه ای کشف کردم. از آن کشف هایی خودم را به خودم ثابت می کند.

یک زمانی، دوستی، یک کتاب شعر به من هدیه داده بود که رویش نوشته: تقدیم به آبان عزیزم، به خاطر لطف های پیدا و پنهانش. آن موقع که این جمله را خواندم حس خوبی به من دست داد: لطف های پیدا و پنهان! زیاد شده است در حق کسی لطفی کرده باشم که اصلاً او نداند یا بعدا بفهمد اما به این فکر کردم راستی چند بار شده است دیگران لطفی در حق من کرده باشند و من نفهمیده باشم.

شنبه این هفته که رفتم سرکار دیدم یاسمن سر سنگین است می دانستم هنوز آثار سنگین آن جر و بحث های سه شنبه به قوت خود باقی مانده است. نباید می گذاشتم سر سنگینی اش روی من تأثیر بگذارد تا شکل قهر و آشتی به خودش بگیرد. در همان ساعت های صبح سعی کردم نسبت به او بی تفاوت نباشم. وقتی با دیگران حرف می زد نگاهش می کردم تا نگاهش به نگاهم بیفتد. مخصوصاً با لبخند نگاهش می کردم که وقتی نگاهم می کند ببیند دلخور نیستم. چند باری به هر حال نگاهمان به هم افتاد. یکی دو سوال کاری هم از من پرسید که آرام جوابش را دادم و وقت نهار هم گاه و بی گاه مخاطب قرارش دادم و کم کم نگاه هایی که سنگین بود و از هم دزدیده می شد به تماس چشمی عادت کرد و همه چیز راحت تر شد. عصر دیگر اثری از دلخوری هم نمانده بود.

اما دیروز عصر که سر صحبت باز شد به یاسمن پیامک جالب مهندس را نشان دادم. تا چشمش افتاد دور برداشت که ببین خانم ببین مهندس به حرف من گوش کرد بعد تو این طور با من برخورد می کنی؟ گفتم: تو به مهندس گقتی؟ چی گفتی خب؟ پشت چشم نازک کرد و توضیح داد که به مهندس گفته است از کسی که اصلا آموزشش نداده اید چه توقعی دارید. این را همه می دانند که حرف یاسمن بیش مهندس برو دارد.

گفتم تو هم نباید اون طوری به پر و پای می پیچیدی! ذوق کرده بودم. از این که همیشه دیگران بد یاسمن را می گفتند و به من هم سفارش می کردند حواسم را جمع کنم که چه و چه. زبان تیز یاسمن را دیده بودند و تک و تعریف های هر دقیقه مدیرعامل. از نظر من این دختر با وجود این که بعضی اوقات زیادی تند و تلخ و تیز می شود و جاه طلبی اش روی اعصاب است ولی یک قلب مهربان دارد و یک هوش ستودنی.

برچسب: روزهای تخمک گذاری,روزهای تخمک گذاری در زنان,روزهاي تخمك گذاري زنان, نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 20:05

صفحه بندی