خرید بک لینک

یکشنبه

گاهی آدم فکر می کند روز تولد باید روز خاصی باشد. برایش برنامه می ریزد و می خواهد فوق العاده باشد اما وقتی روز موعود می رسد خودش هم باورش نمی شود که چقدر شبیه بقیه روزهاست. فوق العاده ترین نکته اش همین است که آدم هایی که بیشتر از بقیه به شما نزدیک ترند یا بیشتر دوستتان دارند در چنین روزی حتماً یادی از شما می کنند و خب گاهی هدیه ای هم در کار است.

***

دیشب که پونه زنگ نزند می دانستم فردا صبح حتماً یک پیغام زیبا برایم گوشه ای کنار گذاشته است که بفرستد. حق با من بود. ساعت هفت و نمی دانم چند دقیقه صبح بود که با ولع تلگرامم که چک کردم. یک شعر زیبای دیگر متناسب برای روز تولد من، نمی دانم از کجا پیدا کرده بود و برایم فرستاده بود. این نبوغی که پیدا کردن این جور اشعار از خودش نشان می دهد و این همتی که دارد مدت هاست که دیگر متعجبم نمی کند.

یکی دو ساعت بعد زنگ می زند و حالم را می پرسد. می گوید مخصوصاً گذاشتم صبح برایت فرستادم که فکر کنی یادم رفته است. می گویم تو هر چیزی را فراموش کنی مطمئنم تولد من هرگز از یادت نمی رود. حتی ممکن است روزی از علی یادت برود ولی هیچ وقت من را از یاد نمی بری. می خندد و می گوید: واقعاً هم!

***

می خواستم برای یادداشت روز تولدم کمی فیلسوف باشم ولی حوصله اش و وقت فلسفه بافی اش نبود. در عوض هفته قبل که تبلت مامان دستم بود یک عکس جدید از خودم کشف کردم که اخیراً خاله خانم برای مامان فرستاده بود. عکس فوق العاده ای بود. دلم برای کودکی خودم ضعف رفت. همان جا به مامان گفتم برای تولدم می گذارم پروفایلم. دیشب که فیس بوک و تلگرام و واتزپ را پر کردم فکر نمی کردم این طور خانواده و فامیل هیجان زده بشوند. تمام دیشب «همیشه» قربان صدقه ام می رفت و خان داداش و دایی هم عکس العمل های جالبی داشتند که در نوع خودش تنوع خوبی بود. نا سلامتی به اعتراف بیشتر فامیل ها، در کودکی خوشگل ترین بچه فامیل بودم و بعد از سی و دو سال هنوز بچه های کوچک فامیل را با کودکی من مقایسه می کنند.

***

آخر شهریور که بهار داشت از شرکت می رفت برای مهرماهی های شرکت تولدشان را جلو جلو گرفتند. دیگر فکرش را نمی کردم کسی یادش باشد اما امروز که رفتم شرکت یاسمن با بدجنسی تمام* (!) پرسید: امروز حالت چطوره؟ گفتم: خیلی خوبم ناسلامتی تولدمه! گفت: بله، می دونم، واسه همینم پرسیدم!

هنوز هم چیزی نگذشته بود که مهسا به عنوان مسئول منابع انسانی، توی گروه شرکت تولدم را تبریک گفت و بعد هم سیلاب تبریک ها سرازیر شد. اصلاً فکرش را نمی کردم این طور شلوغش کنند و دم به ساعت به تولدم گیر بدهند. مهسا با بدجنسی تمام* (!) توی گروه نوشته بود: آخرش نفهمیدیم تو چند سالته! منم در جوابش نوشتم: به قول مارکز مهم اینه چند حس می کنی. منم بین بیست تا بیست و دوسال مرددم!

* این که می گویم بدجنسی منظورم همان شیطنت دوستانه ای است که پشت آن محبتشان را مخفی می کنند.

***

یک چیزهایی این دو روزه اتفاق افتاده است که زیر پوستم دارد انرژی اش می دود. به هر حال چرا که خدا گر ز حکمت ببندد دری، مطمئناً «ز رحمت گشاید در دیگری» ... بماند که گاهی هم قشنگ می ذارتت سر کار هم از روی حکمت و هم از روی رحمت، کاملاً هم به خودش مربوطه چرا و اینا.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 1:46

صفحه بندی