صبح اول می روم واریز امتحان را انجام می دهم. قدم زنان می روم سمت آموزشگاه که عمه را می بینم دارد می رود تره بار. از دیدنش ذوق می کنم. پرونده را تحویل آموزشگاه می دهم می روم دنبال عمه تره بار. از صبح دنبال این بودم که راهی برای اتمام خرید های مامانی پیدا کنم که خوشبختانه یکی از معضلاتم توی تره بار حل می شود. عمه خریدهایش را کرده است و فقط مانده خرید نان. بارهایش را برایش نگه می دارم تا نوبتش شود. کلی تعارف می کند که معطلش نشوم اما زیر بار نمی روم. دلم می خواهد حداقل این یک روز در خدمت عمه ام باشم. تا دم در خانه کمکش می کنم و بعد می روم سمت دفتر.
دو به شکَم که وسایلم را امروز ببرم یا فردا. حدود ظهر کمی جمع آوری می کنم. رها مثل همیشه نهار هر دویمان را گرم می کند و با هم می نشینیم که نهار بخوریم. سر صحبتمان باز می شود و از زن باربد می گویم که حتی چیزی را که خودم دلم می خواست و برای خودم نخریدم هنوز و حالا قیمتش چند برابر شده است اما آن موقع چون عروسمان بود عزیزبود برای او خریدم و هدیه دادم. همین مطلب ساده می شود یک موضوع جدل و بحث. باز رها من را می برد زیر سوال که تو چنانی و چنین. مثلاً تو زیادی خوبی می کنی به همه، دیگران سوء استفاده می کنند یا این که آسیب می بینی و وقتی آسیب می بینی من اذیت می شوم!!!
در جواب گفتم: من هیچ طوریم نمی شه. من آسیب نمی بینم. چون دنبال چیزی نیستم. من خوبی نمی کنم که کسی جبران کنه و اگر جبران نکنه آسیب ببینم. من اون چه رو که در حد اندازه منه انجام میدم. من بدون چشم داشت این کار رو می کنم و اصلاً نمی فهمم دیگران چرا همش دنبال جبرانند. بعضی چیزا قابل جبران نیستند اصلاً... می گوید: به نظرم از خود شیفتگی توئه این همه خوبی. می گم درسته من خودم رو خیلی دوست دارم. از شادی دیگران لذت می برم ... با خودم فکر می کنم این نوع خودشیفتگی - اگر باشد- خیلی بی ضرر است. چرا که نه؟!
یکهو به خودم می آیم دارد دیر می شود دیگر مجبورم اسنپ بگیرم. پس وسایلم را هم جمع می کنم که بروم. یک بحث بیخودی طولانی و طبق معمول بی نتیجه باعث شد بد جوری به هول و ولا بیفتم. به مامانی قول داده ام ساعت چهار با هم تره بار کیانمهر باشیم و باید عجله کنم. رها هم کمک می کند آن همه وسایل را بریزم توی ماشین و راه میفتم. به راننده هم می سپارم که عجله دارم. توی راه رها هنوز پیگیر بحث است. ولی بعدش می زند به شوخی. سر به سر می گذارد و ول کن هم نیست. ولی حالا رسیده ام خانه و درگیر کارهای مامانی می شوم... بحث را درز می گیرم که از یه جایی دیگر خودم هم حوصله اش را ندارم.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی