دلم می خواست می خوابیدم ولی امروز روز کار بود. برنامه ریزی فشرده این روزها فرصتی برای تنبلی نمی گذاشت. اول رفتم سراغ صبحانه و بعد هم اتاق را ریختم به هم. توقع داشتم تا ساعت ده دیگر همه کارها انجام شده باشد. هنوز ساعت یازده بود و اتاق در همان وضعیت نابسامان خودش. برای خودم ضرب الاجل تعیین کردم که تا دوازده تمام شود که حداقل جمع و جور کردنی دیگر نداشته باشم. مامانی هم که می رفت و می آمد غر می زد. یک چیزی تو مایه های این که انگار تمام زحمت ها افتاده است گردن خودش و خود اوست که دارد کار می کند.
اتاق را که جارو زدم رفتم سراغ پذیرایی. با وسواس تمام جارو زدم که گوشه ای چیزی نماند. مبل های هال اما هیلی سنگین بود. به هر زحمتی بود جا به جا کردم و زیرش را جارو کشیدم. وسط آن بدو بدو نهارم را گرم کردم و یک چشمم هم به ساعت بود که برنامه ریزی بکنم برای تهران رفتن. توی ذهنم ده بار برنامه را از نو چیدم و باز مانده بودم چه کنم. کمی که همه چیز سر وسامانی پیدا کرد آماده شدم که بروم بیرون. از وسوسه تیپ زدن نمی شد گذشت. سارافون دامن و بلیزس که برایش خریده بودم را برداشتم و مانده بود روسری که کمی خط تا افتاده بود. نشستم تا اتو بزنم ناگهان اتو گوشه روسری را گرفت. آه از نهادم بلند شد. خوشبختانه هنوز نسوزانده بود ولی مچاله کرده بود کمی ور رفتم تا درست شد. یعنی این هاگیرواگیر از آن شوک ها بود.
خوشبختانه هوا آن قدر سرد نبود که چیز دیگری برای پوشیدن لازم باشد. جلو در پر از وسایلی بود که می خواستم ببرم انبار زیر زمین. آرام و بی سر و صدا از در بیرون رفتم تا مامانی سر و وضعم را نبیند. بیخودی فکر و خیال می کرد. وسایل جلو در را برداشتم و از پله ها رفتم پایین. همه اش نگران زانو ام بودم که همیشه کمی درد می کند. سعی کردم زیاد تحت فشار نباشد. کارم که تمام شد دیگر فرصتی نبود. پوتین ها را پوشیدم و زدم بیرون.
به مترو هم زود رسیدم و به موقع ایستگاه اکباتان پیاده شدم. هر چه حساب کردم دیدم الان فرصت خوبی برای انقلاب رفتن نیست. از آن طرف خان داداش زنگ زد و سراغ کتاب ها را گرفت. برایش توضیح دادم که آن یکی که پیدا نمی شد را توی سایت پیدا کرده ام و می خواهم سفارش بدهم. پس جای نگرانی نیست ولی خب فارسی داداش خیلی خوب نیست! آه خدای من ... به هر حال توجیه شد. با خیال راحت رفتم طبقه آخر مگامال. همان جا یکی از این اعضای خیریه ها مچم را گرفت. دلم نیامد دست رد به سینه اش بزنم. جلوی روشویی سرویس بهداشتی باز بعد از مدت ها داشتم آرایش می کردم که گوشی ام زنگ خورد. شبنم بود. گفت نزدیک است و کمی طول می کشد برسد. عیبی نداشت. خیالم راحت شد کمی وقت دارم با خیال راحت به خودم برسم. اما حوصله ام نگرفت بروم برای خریدی که داشتم.
از آن طرف شبنم خیلی دیر رسید. ولی جای ناراحتی نبود با این همه شلوغی خیابان ها. همان طبقه بالا. آن سمت آسانسورها ایستاده بودمم و آسانسور را می پاییدم که ببینم که توی شیشه اش کی این دختر ظاهر می شود. چندین بار بالا و پایین رفتن آسانسور را نگاه کردم و خبری نبود. یکهو صدایی از پشت سرم شنیدم و برگشتم. از پله برقی آمده بود بالا. با تعجب قد و بالایم را نگاه کرد و گفت: چه خوش نیپ شدی ... اول نشناختم ... اصلاً فکرش را نمی کردم. قند توی دلم آب شد. گفتم راستش من هم منتظر بودم با لباس فرم سورمه ای ببینمت و حالا با این مانتو و روسری.
با هم رفتیم کافه رستوران همان طبقه. تا منو را گذاشتند جلومان گفتم: چرا انقدر قیمت ها بالاست ... انگار خیلی وقته جایی نرفتم ... شبنم سریع نگاه کرد با لیست. گفت بلند شو بریم! رفتیم طبقه پایین یکی از این فست فودی های سر پایی. ساندویچ گرفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها که راحت تر بود. یکهو یاد حس دوگانه ام در مورد این مگامال افتادم. گفتم من هم این جا را دوست دارم و هم بدم می آید. شبنم فکر کرد به خاطر دوران کاری ام در پتروسازه است و آن موقع ها که زیاد سر می زدیم این جا. گفتم: نه اتفاقاً. خاطرات آن موقع ها را دوست دارم. بعد ماجرای اسفندماه پارسال را تعریف کردم.
در مورد آن روز که رها با عجله از شرکت رفت و گفت جایی کار دارد و من هم گفته بودم با ملی و باربد می رویم سینما که مهدی هم بعدش آمد. بعد سینما آمدیم همین کافه کنار سالن سینما و چون مهدی دلش می خواست وقت بیشتری با ملی بگذراند ما هم عجله نکردیم. نیم ساعت بعد که کمی هم دیرمان شده بود اسنپ گرفتیم که برویم و جلوی در ورودی به ملی گفتم: خونه رها اینا هم همین رو به روئه. از در که بیرون رفتیم ناگهان رها و سهام را دیدیم که داشتند قدم زنان می آمدند داخل. هیچ کدام به روی خودمان نیاوردیم وخندیدیم و گپ و گفت و خداحافظی. بعداً رها پیغام داد که: منزل، منزل که همیشه می گفتم یعنی سهام!
انگار آب سرد ریخته بودند روی سرم. یک حس بد نارو خوردن داشتم. حس بد خیانت و دورویی. دو نفر، دو – سه سال من را گذاشته بودند سرکار و جوری رفتار کرده بودند که انگار هیچی بینشان نیست و من از شکی که توی دلم حس می کردم احساس گناه داشتم. همان شب ملی دومی به من گفت: دیدی گفتیم بهت اینا زوج هستن باور نکردی! رسماً جلوی فامیل خودم، دوستانم ضایعم کرده بودند. آن هم به خاطر اعتمادی که بهشان داشتم.
آن اوایل با وجود دلخوری عمیقم اصلاً به روی خودم نیاوردم چون فکر می کردم روحیه محافظه کارشان باعث شده این طور پنهان کاری کنند ولی چند ماه بعد که سر تولد رها فهمیدم همه اطرافیانشان با خبرند و فقط من عمداً دور نگه داشته شدم حالم خیلی بدتر شد. از همه بدتر آن همه دلبری های رها و یکی به نعل زدن ها و یکی به میخ زدن هایش ... غرورم جریحه دار شد چون باور کرده بودم و اگر دستش این طور رو نشده بود چه بسا که دلم را تمام و کمال می برد. من اما جور دیگری تلافی کردم. رها دنبال فرصت می گشت تا بنشیند و حرف بزند و توجیه کند و برایم صغری و کبری بچیند ... می شناختمش. برای همین چنین فرصتی را در اختیارش نگذاشتم. خودم را زدم به آن راه. گذاشتم با وجدانش و توجیهاتش تنها باشد. به هر حال ما همکار بودیم و مجبور بودیم با هم کار کنیم. توی این زمینه به هم اعتماد داشتیم و حداقل توی کار آرامش زیاد بود. برای همین ترجیح دادم وارد حاشیه ها نشوم. مهم خودم بودم و خودم.
برای شبنم ماجرای تولد رها و تولد خودم و کلی چیزهای دیگر را هم توی همان کافه کذایی تعریف کردم. چایی و کیک خوردیم و عکس گرفتیم و کادو به هم دادیم و خوش گذشت. این وسط شبنم متعجب هر بار می گفت: رها چه آدم بلاتکلیفیه! ...خودش هم نمی دونه! ... عجب آدمیه! ... می گفت: آخه تو آدمی نبودی که بری سمت کسی... خودش بود که رابطه اش رو باهات حفظ می کرد ... . طفلک شبنم کلی حرص خورد و آخرش گفت: ببین اینا برای همه پیش اومده. برای تو هم طبیعیه. بهتر که همچین آدمی تو زندگی تو نیست. گفتم: این رو مطمئنم که با همچین آدم مردَدی اصلاً آینده ای نمی شد داشت. آدمی که دروغ می گه و روابطش رو مخفی می کنه و فکر می کنه خیلی زرنگه ولی مشکل من اینه چرا باید برای من اتفاق بیفته. من که کاری به کار کس دیگه ای ندارم. بی آزارتر از من کیه آخه؟ من که سرم به زندگی خودمه... بماند که به هر حال ترجیح می دم در همین جایگاه باشم و در زندگی ام این جور آدمی نباشه تا این که جای سهام باشم و یارم با بقیه تیک بزند و ندانم یا بدانم و به خاطر مصالحم سکوت کنم.
خیلی حرف زدیم. دلداریم داد. بهش نیاز داشتم. این مدت من همیشه سنگ صبور شبنم بودم حالا اون نشسته بود پای صحبت من. تا دیر وقت توی کافه بودیم و دل نمی کندیم. بعد رفتیم با هم سراغ خریدهای من. بعد هم مترو. مامانش و شوهرجان مرتب زنگ می زدن که کجایی و چه و چه ... توی مترو حتی خداحافظی کردن سخت تر شده بود ولی چاره ای هم نبود. دلتنگ هم بودیم بعد از جدایی دلتنگ تر هم شدیم. و الحق دوست خوب نعمته ... خدایا شکرت!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی