خرید بک لینک

آموزشگاه گفته بود ساعت هفت و نیم آن جا باشم ولی خب خیلی عجله نداشتم. این همان است که می گوییم: پدر تجربه بسوزد! توی راه رها پیغام می دهد که امروز کاری پیش آمده نمی آید دفتر. از امتحان می پرسد. نمی گویم که هنوز توی راهم و تازه سوار مترو شده ام. به اطلاع این که هنوز امتحان نداده ام بسنده می کنم. محل امتحان چند نفری ایستاده اند. گپی می زنیم تا ماشین امتحان دورش را بزند و بیاید. می گویند طرف خیلی آدم پایه ای است. واقعاً هم خیلی مهربان است. اول از همه اسم من را صدا می زند و خوب شروع می کنم. تمام سعی ام را می کنم که آرام باشم. اما باز سر همان پارک دوبل مسخره. قشنگ می چسبانم. حالم بد می شود. این همه تمرین، این همه امتحان.

گریه ام می گیرد و تنها کاری که می کنم برای رها پیغام می گذارم و نت گوشی را خاموش می کنم. حوصله دلداری شنیدن ندارم. حالم خیلی بد است و هی بدتر می شود. این جور مواقع همه چیزهای مربوط به گذشته می ریزد توی ذهنم. از همه جا و همه چیز شاکی ام؛ نشد، نشد، نشد!

توی دفتر برای خودم می چرخم. خیلی وقت ندارم. کلی وسایل جامانده دارم که یک پلاستیک بزرگ می شود. جمع می کنم و می گذارم یک گوشه. نگران گلدان ها هستم ولی نمی توانم کاری اش بکنم. از خیرشان می گذرم. همه چیز را مرتب می کنم تا چیز خاصی از من به جا نماند. شبنم زنگ می زند که یک قرار برای هفته بعد بگذاریم. می گویم آخر هفته مسافرم. می گوید پس امروز یا فردا. یک حساب سر انگشتی می کنم باشد برای فردا. دلم برایش تنگ است و وقت زیادی ندارم و کلی کار انجام نشده ولی با خودم می گویم: خودم مهم ترین چیزم. این منم که اولویت دارم و کاری که از آن لذت می برم. از طرفی هم وقتی یک نفر هست که این قدر مشتاق دیدار من است چرا که نه. چنین آدمی همیشه در اولویت است.

عصر زودتر می زنم بیرون. باید بروم خرید. می روم این پارچه فروشی نزدیک فلکه دوم و آن یکی دیگر نزدیک هم اند. کلی می گردم تا باب دندانم چیزی پیدا کنم. برای مامان و خانم خان داداش جان یک پارچه پیدا می کنم که خودم در حیرتش می مانم که این قدر زیباست. بی خیال گرانی و بی پولی و بیکاری سال بعد ... عزیزان را عشق است. تمام مدت توی گوشم حرف رهاست که تو به دیگران زیاده از حد اهمیت می دهی ... و با خودم فکر می کنم دوست داشتن چرتکه بر نمی دارد. آدمی که زیادی سرش توی حساب است مفهوم دوست داشتن را نمی فهمد ... این جور مواقع یاد سهام می افتم که همیشه سرش توی حساب و کتاب بود. همیشه فکر کردم هیچ وقت نمی توانم تا این حد اهل حساب و کتاب باشم و اصلاً باشم که چه بشود؟!

ارزشمندترین چیزها توی دنیا بی قیمتند ... حتی اگر نادیده گرفته شوند، انکار شوند یا تحقیر شوند چرا که ارزشمندی ذاتی است نه اکتسابی.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 21:41

صفحه بندی