خرید بک لینک

صبح اول رفتم اداره مالیات و معلوم شد اصلا گواهینامه ما اصلا صادر نشده و من رها این مدت حسابی الاف بودیم. بر می گردم دفتر. رها پشت میزش نشسته و با تلفن حرف می زند. تا می بینم حسابدار محترم است با حرص چند کلمه ای مهمانش می کنم و او طبق معمول می خندد. تمام که می شود می گویم می دونی سه هفته است سرکاریم؟!
در مورد جمع کردن دفتر می گوییم. ناراحتم. می گویم که قرار بود این دفتر را خودم بگیرم تا کار را ادامه بدهیم ولی متاسفانه دیگر نمی شود. برایش توضیح می دهم چه کاری می خواستم بکنم و این که چه طور همه چیز از دست رفته.
توی چشمش می خوانم که توقع نداشت چیزی را از او پنهان کنم ولی خب ... این یکی دو پنهان کاری من به آن همه پنهان کاری و دروغ های او در.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 21:41

صفحه بندی