برگی تازه

متن مرتبط با «انا لله و انا الیه راجعون» در سایت برگی تازه نوشته شده است

لبخند تمام روز...!

  • نیلوبلاگ

    تو فیلم سارای که طبق قصه «ساری گلین» ساخته شده یه لحظه‌ای هست که سارای از چادر خان چوپان یا همون آیدین میاد بیرون و سارای عمداً سرش رو طوری بیرون می‌بره که دستارش گیر کنه به پرده جلو در و بیفته زمین تا آیدین اون رو برداره اما آیدین بهش می گه ببخش که نمی‌تونم این کار رو بکنم و این جوری دست رد به سینه سارای می‌زنه. سارای و آیدین عاشق هم هستند و طبق رسم و رسوم پسری که دستار دختری رو به دست بیاره می‌تونه اون رو نامزد خودش کنه....

    ادامه مطلب
  • و اما بعد

  • نیلوبلاگ

    چقدر روزهای جنگ دلم نوشتن می‌خواست. دلم حرف زدن و نوشتن در یک چنین جایی را می‌خواست و تلاش چندباره برای باز کردن صفحه بلاگفا و باز نشدنش حسی از مرگ ناامیدی را در من برانگیخت. به نظرم بی‌رحمی بود. بی‌رحمی با آدم‌هایی که به اندازه کافی درمانده، ناامید و مستأصل هستند و راهی به بیرون ندارند. اینجا برای من یک گوشه دنج و آرام و دلنشین بود که می‌خواستم در آن، به دور از آن همه تشویش کمی بیاسایم و با مخاطب نداشته‌ام از افکارم بگویم؛ کمی سبک شوم....

    ادامه مطلب
  • و اما بعد ...

  • نیلوبلاگ

    باران برگدلنوشته های روزانه من و سر و کله زدن و فرو رفتن در کلماتو اما بعد ...چقدر روزهای جنگ دلم نوشتن می‌خواست. دلم حرف زدن و نوشتن در یک چنین جایی را می‌خواست و تلاش چندباره برای باز کردن صفحه بلاگفا و باز نشدنش حسی از مرگ ناامیدی را در من برانگیخت. به نظرم بی‌رحمی بود. بی‌رحمی با آدم‌هایی که به اندازه کافی درمانده، ناامید و مستأصل هستند و راهی به بیرون ندارند.اینجا برای من یک گوشه دنج و آرام و دلنشین بود که می‌خواستم در آن، به دور از آن همه تشویش کمی بیاسایم و با مخاطب نداشته‌ام از افکارم بگ...

    ادامه مطلب
  • لبخند تمام روز ...!

  • نیلوبلاگ

    تو فیلم سارای که بر اساس قصه ساری گلین ساخته شده یه لحظه ای هست که سارای از چادر خان چوپان یا همون آیدین میاد بیرون و سارای عمداً سرش رو طوری بیرون می بره که دستارش گیر کنه به پرده جلو در و بیفته زمین تا آیدین اون رو برداره اما آیدین بهش می گه ببخش که نمی تونم این کار بکنم و این جوری دست رد به سینه سارای می زنه.سارای و آیدین عاشق هم هستند و طبق رسم و رسوم پسری که دستار دختری رو به دست بیاره می تونه اون رو نامزد خودش کنه. سارای بهانه ای میده دست آیدین و اون فعلا عجله ای نداره. آیدین زمانی سارای رو نامزد می کنه که خان هم عاشق سارای شده و یک پایان تراژیک و غم انگیز رقم می خوره.دستار رو چند بار برات انداختم و تو برش نداشتی. پر از ترس و نگرانی. حالا بین ما یه فاصله عمیق ایجاد شده که برداشتنش سخت ...

    ادامه مطلب
  • معشوق بودن!

  • نیلوبلاگ

    1. این تلفن هایی که به آدم می شود. این پبغام هایی که برای آدم گذاشته می شود حتی وقتی به او فکر نمی کنی و به یادش نیستی. گاهی حتی حوصله طرف را هم نداری اما او زنگ می زند. پیام می دهد و به دنبال بهانه ...

    ادامه مطلب
  • اولین یادداشت امسال

  • نیلوبلاگ

    1.چند شب پیش که با باربد که حرف می زدم حرفش را پیش کشیدم که باید برم و کلاس آنلاین و این حرف ها. گفت کلاس دوخت و دوز؟ من هم آمدم کلاسی بگذارم و گفتم: نه، طراحی لباس! به بهی گفت و اضافه کردم: مگه نمی ...

    ادامه مطلب
  • دارو دسته های نیویورک

  • نیلوبلاگ

    در راستای این که فیلم های دانلودی را باید زودتر ببینم تا از روی هارد کامپیوتر پاکشان کنم نشستم بعد از عمری این فیلم معروف دار و دسته های نیویورک را دیدم. دیکاپریو چقدر جوان و کم سن و سال بود همین طور...

    ادامه مطلب
  • ماجرای شکست در عمق خاک خودی

  • نیلوبلاگ

    بخواهیم نخواهیم دیروز اتفاقی در ایران افتاد که عیار واقعی ما را نشان داد. و تعجب نکنید اگر می گویم در ایران. آن اتفاقی که در عراق افتاد اگر چه اتفاق مهمی بود ولی بسیار کوچکتر از حاشیه های آن در ایران ...

    ادامه مطلب
  • خودشیفتگی

  • نیلوبلاگ

    صبح اول می روم واریز امتحان را انجام می دهم. قدم زنان می روم سمت آموزشگاه که عمه را می بینم دارد می رود تره بار. از دیدنش ذوق می کنم. پرونده را تحویل آموزشگاه می دهم می روم دنبال عمه تره بار. از صبح د...

    ادامه مطلب
  • سال تحویل داده می شود!

  • نیلوبلاگ

    1.حیف نیستبهاراز سر اتفاق بغلتد در دستمآن وقت تو نباشی؟!شمس لنگرودی2.دیشب تا آخرین لحظه سال نو داشتم می دویدم. کارهایی که تمامی نداشت. بله ... سال هم تحویل شد و یک جوری با سال تحویل های قبلی فرق دا...

    ادامه مطلب
  • روز سوم

  • نیلوبلاگ

    صبح رفتم امتحان. باز هم خراب شد. به طرز وحشتناکی حس نا امیدی دارم. این همه هزینه و این همه وقت. حالم اصلاً خوب نیست و باید کاری کرد. شاید با همان مربی آقایی که ملی سومی کلاس بر می داشت کلاس بردارم. خی...

    ادامه مطلب
  • خوب مانده ایم!

  • نیلوبلاگ

    می خواهم سر موقع برسم ولی خودم هم می دانم هر چه زودتر بروم کارم زودتر راه میفتد. با این حال باز هم دیر می شود و درست سر ساعت مقرر می رسم چشم پزشکی. صف معمول و می نشینم توی نوبت. چهره یکی از منشی ها آش...

    ادامه مطلب
  • شروع کلاس

  • نیلوبلاگ

    بالاخره این هفته بعد از تماس های مکرر با همکلاسی ها به حد نصاب رسیدیم و کلاس تشکیل شد. فقط دخترها هستیم و قرار بود یکی از پسرها هم بیاید که خبری ازش نشد. البته عضو جدید هم داشتیم. متاسفانه استاد جدید ...

    ادامه مطلب
  • ورزشکار می شویم!

  • نیلوبلاگ

    دیروز و امروز صبح کار دارم برای همین زودتر می رسم دفتر. رها با خنده می پرسد اتفاقی افتاده؟ خبری شده؟!!! یعنی تا این حد اوضاعم خراب است ها. توی اتاق جلوی میز رها ایستاده ام و صحبت می کنیم. بیرون باران ...

    ادامه مطلب
  • جوب هایی که گشاد می شوند!

  • نیلوبلاگ

    صبح اول می روم دفتر. رها می آید از آشپزخانه بیرون که: نکن با من این کار رو؟ آخه چرا؟! تیکه می اندازد به زود آمدنم. به روی خودم نمی آورم که کار دارم و مجبورم زود بیایم. بعد یک ساعتی بدو بدو خودم را می ...

    ادامه مطلب
  • شومیز صورتی

  • نیلوبلاگ

    تا دیر وقت می خوابم. بعدش مجبورم بلند شوم تند تند کار کنم. از قبل فکر کرده ام که چه بپوشم برای همین فقط مانده است جمع و جور کردن. کتاب های خان داداش را هم گذاشته ام ببرم تحویلش بدهم. هر چه یم دوم باز ...

    ادامه مطلب
  • تولد ملی دومی

  • نیلوبلاگ

    صبح بدو بدو می روم لباس را عوض می کنم و بر می گردم. اصلا حوصله اش را ندارم ولی هر چه فکرش را می کنم می بینم همین امروز بروم بهتر است. کلی معطل یم شوم تا بتوانم لباس را عوض کنم. و کمی تا قسمتی هم شانس ...

    ادامه مطلب
  • صبح روز بعد!

  • نیلوبلاگ

    صبح نمی توانم بیدار بشوم. یعنی دلم نمی خواهد. شب قبل تا دیر وقت با ملی مشغول جمع و جور بودیم. کلی کار کردیم و دیر هم خوابیدیم و بعد حالا ... صبح ... آه خدای من! حالا که دیرتر هم باید می رفتم دفتر دلم ...

    ادامه مطلب
  • دوازده آذر

  • نیلوبلاگ

    از گندمزارها که میگذرمدستام به خوشههاستدلم با تو از خیابان که میگذرمیاد تو با من استچشمام به چراغ راهنما راه که میروم با منیکندتر از من قدم برمیداریزودتر از منبه خانه می رسی... آرزو نوری...

    ادامه مطلب
  • تلخ می شوم!

  • نیلوبلاگ

    صبح حس خوبی داشتم برای سرکار آمدن. به مامان گفتم زودتر راهم بیندازد که زودتر از ابی برسم دفتر. هنوز ته دلم کمی دلخور بودم. به خودم دروغ نمی گویم ولی نمی گذارم ناراحتی ها درونم را سنگین تر از این بکند....

    ادامه مطلب