خرید بک لینک

صبح حس خوبی داشتم برای سرکار آمدن. به مامان گفتم زودتر راهم بیندازد که زودتر از ابی برسم دفتر. هنوز ته دلم کمی دلخور بودم. به خودم دروغ نمی گویم ولی نمی گذارم ناراحتی ها درونم را سنگین تر از این بکند. باید گذاشت و گذشت. می گوید اتسعفا داده است و از این به بعد می نشیند ور دلم. توی دلم پوزخند می زنم. از حضورش خوشحالم ولی دیگر آن آزادی قبل را ندارم. اسم سهام را که می آورد اول هیچ حسی ندارم درونم کرخت می شود. باز هم حرف می زنیم و می خندیم.

موقع برگشتن می آیم سوار مترو شوم که به خاطر ازدحام جمعیت کفشم از پایم در می آید. به سختی خودم را می کشم کنار. قطار که می رود م یروم سراغ مامور قطار. هیچکدام نیستند. مجبور می شوم لنگ لنگان تا آن سر سکو بروم. آخر سر میبینم نمی شود آن یکی را هم در می آورم و به مآمور که می رسم و حرف می زنم ... بغض گلویم را ... با حرص و عصبانیت تمام آن مسیر را بر می گردم. کفشم را نشان مأمور قطار می دهم. با انبر مخصوص بر می دارد و تحویلم می دهد. خیلی خسته ام. خیلی درمانده و تا سریع السیر بعدی بیاید می نشینم روی نیمکت ها گریه می کنم. از آن حسابی ها.

شب مامان نیست. رفته است منزل خان داداش. با خیال راحت درون خودم گلوله می شوم و ضجه می زنم. از درون متلاشی می شوم.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 14:31

صفحه بندی