خرید بک لینک

صبح بدو بدو می روم لباس را عوض می کنم و بر می گردم. اصلا حوصله اش را ندارم ولی هر چه فکرش را می کنم می بینم همین امروز بروم بهتر است. کلی معطل یم شوم تا بتوانم لباس را عوض کنم. و کمی تا قسمتی هم شانس می آورم. بر می گردم خانه و مشغول کار می شویم. هر کسی یک کاری می کند و عصر هم که صابر می آید و مثل همیشه سر به سر هم می گذاریم و کلنجار می رویم. عادتمان است که لب خط مرز پیش برویم و بر گردیم و هم دیگر را حرص بدهیم.

شب همه چیز عالی است. خانواده داماد آمده اند باید همه چیز عالی باشد که هست. آن قدر همه چیز عالی است که باورم نمی شود. میز غذا از همه فوق العاده تر است.

آخر شب که کم کم مهمان ها دارند می روند می بینم پیغام دارم. رها می گوید فردا دیر می آید دفتر. جایی کار دارد. یک مدت است این اطلاع رسانی هایش از این که کی می آید حس خوبی به من می دهد. یک حس فوق العاده ولی توام با غم بسیار. چرا یک آدم در زندگی ات هست که مجبوری در برابرش خوددار باشی. چرا نتوانی این صمیمت را عمیق تر کنی و یا ادامه اش بدهی. به خاطر یک دیگری. به خاطر این که می دانی چیزی که از آن تو نیست را نباید بخواهی. باید از احساساتت بگذری و خفه شان کنی. چون نمی ارزد. به خاطر کسی که دوستش داری و باید چیزی را دوست داشته باشی که او دوست دارد.

برایش استیکر خنده و خجالت می فرستم. چند تا بعد می گویم نمی تونم. تعجب می کند. و می فهمد قضیه چیست. می گوید کجا جا گذاشتی. می گویم دفتر. می گوید احسنت. غر می زند. شاکی می شوم. کوتاه می آید. مثلاً نمی خواستم بفهمد و گذاشته بودم فردا یک جوری ماست مالی اش کنم. کلی خجالت می کشم!

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 14:20

صفحه بندی