خرید بک لینک

صبح اول می روم دفتر. رها می آید از آشپزخانه بیرون که: نکن با من این کار رو؟ آخه چرا؟! تیکه می اندازد به زود آمدنم. به روی خودم نمی آورم که کار دارم و مجبورم زود بیایم. بعد یک ساعتی بدو بدو خودم را می رسانم به خانه عمه. مربی رانندگی جدیدم آن جا منتظر است. نمی خواستم عمه را به زحمت بیندازم ولی چاره ای نبود. بعد از کلی غر که می شنوم پشت رل کلی گند می زنم و آقای مربی یک عالم دعوایم می کند. عمه را پیاده می کنیم دم در بعد هم مربی جدید می رساندم نزدیک شرکت و می رود. قرار می شود چند جلسه ای بردارم و بعد بروم امتحان.

توی دفتر موقع آماده کردن نهار که گل حرف زدن های من و رهاست چون بیشتر روز هر کدام سرمان توی کار خودمان است داریم و چندان کار به کار هم نداریم. سر قطره ریختن های چشمم کمی شاکی ام. برای همین شروع به غر زدن و از آن روز مطب رفتن و حرف هایمان با دکتر می گویم که برایم جالب بوده. وسط حرفم می پرد می پرسد: چند سالش بود می گویم: حدودا سی و هفت سی و سی هشت، شاید ... . می ایم ادامه حرفم را بزنم که قاطی می کند؛ غیرتی و ...! جا می خورم. می گویم طوری نشده. چیز خاصی نگفته ایم که زشت باشد یا صورت بدی پیدا کند. عصبانی می گوید: خب باید مرد باشه بیاد جلو ... . دیگر من از کوره در می روم و لی می دانم چاره اش داد و بیداد نیست. می زنم زیر خنده. از رفتارش به شدت گیجم. می گویم این حرف ها کدام است. دو تا کلمه حرف ساده بین دو نفر که برای یکی دو دقیقه که مفهوم خاصی ندارد. فقط بامزه است. از طرفی تو خودت داری با دوست دخترت همه جا می روی و می خواهی با او ازدواج کنی بعد همه اش به من که خواهر صدایم می کنی گیر می دهی و هر بار که صحبت ازدواج می شود از کوره در می روی. که کاش این دفعه اصلاً صحبت ازدواج بود ... در حد یک گپ ساده بین آدم هایی که به هم ربطی ندارند و قرار نیست دو باره هم دیگر را ببیند که مسئله مهمی نیست! آرام می شود و می خواهد توجیه بکند ولی سعی می کنم با خنده و مسخره بازی برایش روشن کنم حق اظهار نظر درباره ی زندگی شخصی من را که با خودش هم هیچ ربط مشخصی جز همکاری و دوستی آن هم بیشتر در حوزه کار نداریم، ندارد.

این رفتارهای خودخواهانه اش گاهی دیوانه ام می کند. هر بار مسیر قبل را مرور می کنم. از آن توجه نشان دادن ها، از آن پیشنهاد همکاری و ... بد خیلی چیزهایی که در این مدت رخ داده و رفتار دوپهلو ... دلم می خواهد بروم رک و صریح توی چشمش زل بزنم بگویم: تا کی یه پا این ور جوب یه پا آن ور جوب؟ آخرش که این جوب گشاد می شود!

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 21:02

صفحه بندی