دیروز و امروز صبح کار دارم برای همین زودتر می رسم دفتر. رها با خنده می پرسد اتفاقی افتاده؟ خبری شده؟!!! یعنی تا این حد اوضاعم خراب است ها.
توی اتاق جلوی میز رها ایستاده ام و صحبت می کنیم. بیرون باران می آید. حال و هوای شعرهایم می زند به سرم. هنوز یاد حرف های دیشب با دکترم. صحبت شعر و داستان و نوشتن. می گویم یاد یکی از شعرهایم افتادم. برایش می خوانم:
باران را می بینی
دیگر نه عاشق ترم می کند و نه شاعرتر ... و الخ
برایش جالب است. می گویم خب پس برایت می فرستم متن کامل چند تایشان را. از توی وبلاگ چند تایی سوا می کنم و به صورت یک فایل پی دی اف می فرستم. خودم نفسم توی سینه حبس می شود. نمی دانم چه فکری در موردم خواهد کرد. به هر حال یادگار دوره عاشقی است و قابل انکار نخواهد بود. بعد هم با خودم فکر می کنم پنهان کردن این جور چیزها به چه دردی می خواهد بخورد. بگذارد بداند اگر گاهی آن طور با زخم زبان آزارم داد و اسمش را گذاشت شوخی و نفهمید چه قدر سوختم دلیلش همین حرف هایی است که صراحتاً نمی توانم از آن حرف بزنم. بگذارد بداند من هم زمانی کسی را دوست داشته ام.
سر نهار باز سر حرفمان باز است از دوره دانشگاه برای هم می گوییم. از خاطرات. کمی از قصه عشق و عاشقی های بچه های دوران دانشگاه و بی تجربگی ها بریا هم تعریف می کنیم و می خندیم. می گوید: چقدر قصه شکست عشقی دارید شماها ... آن موقع که می گوید حواسم نیست دارد به خودم و نوشته هایم کنایه می زند. ولی بعداً به ذهنم می رسد منظورش نوشته هایم بوده. ظرف ها را بر می دارم بشورم. باز درگیر تک و تعارف های همیشگی می شویم. ولی این بار نوبت من است و مشغول شستن ظرف ها می شوم. می آید کنار دیوار اشپزخانه می ایستد تا حرفمان تمام بشود. می پرسم: خوندی؟ چه طور بود؟ می گوید: بعضی هایش را چند بار خواندم. بیشتر از همه به نظرم رسید که خیلی احساسی بودند. خجالت می کشم و می گویم: بله خیلی احساسی هستند این متن و ها و شعرها. می گوید تو باید ادامه بدهی. استعدادش را داری. می گویم اتفاقا دکتر هم دیشب همین را توی پی وی به من گفت. دوست دارم ولی فراغ بال می خواهد که من ندارم.
با همه این ها هنوز مهم ترین بحث، بحث بیکاری ما و بی پروژگی و تلاش برای شروع یک کار تازه است. مدیر همیشه غایبمان فعلاً یک تز داده است که رها برایم شرح می دهد. خوشم می آید. تا می روم دستشویی برگردم می گوید برو اینستا رو چک کن. از آن حالت ذوق زده اش خنده ام می گیرد. می گویم جنبه داشته باش. هنوز طوری نشده که. به هر حال شریک کاری خوب همیشه نعمتی است. صرف نظر از خیلی ها این را خیلی می پسندم که هر آدمی باید در کارش یک همکار مورد اطمینان داشته باشد. گویا ما دو نفر داریم!
شب توی اینستا که می گردم به سرم می زند که ورزش کردن را شروع کنم و شروع می کنم. کمی در جا می زنم و گرم می کنم و باقی نرمش ها. مدت هاست که می خواهم باشگاه بروم اما هیچ وقت جور نشده است. این طوری مجبورم خودم شروع کنم و خب ... شروع می کنم!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی