صبح رفتم امتحان. باز هم خراب شد. به طرز وحشتناکی حس نا امیدی دارم. این همه هزینه و این همه وقت. حالم اصلاً خوب نیست و باید کاری کرد. شاید با همان مربی آقایی که ملی سومی کلاس بر می داشت کلاس بردارم. خیلی زمان و پول از دست داده ام. خیلی!
امروز مراسم سوم شوهر خاله مامان است. قرار است بابا بیاید دنبال عمه و من هم بروم پیششان که راه را نشانشان بدهم. اتفاقا همین امروز صبح جلسه دفاع ملی است و برای همین قبلش رفته اند دنبال مامانی. کمی دیر و زود به هم می رسیم و راه میفتیم. از روی گوگل مسیر را پیدا می کنم و می رویم سمت شرق تهران. داخل مسجد هنوز خلوت است که می رسیم و تعارف می کنم به خانم بهنام که کمک می خواهد یا نه می گوید بروم جلو در با مهمان ها احوالپرسی کنم. طبق رسم با جاری خاله مهری که بعد می فهمم چه کسی است می ایستیم و به مهمان ها خوشامد می گوییم. یک وضعیتی که خودم هم درکش نمی کردم. هیچکاره مراسم همه کاره شده! حس می کردم خیلی مسخره شده است همه چی.
دیدار مجدد فامیل. از دور مژگان را می بینم که در زمان آریوژن توی کانون هموفیلی بود و با هم همایش برگزار کردیم و دعوایمان هم شد. مدت ها بعد بود که فهمیدم فامیل دور هستیم. حالا بعد از چند سال اولین دیدار فامیلی رفتم جلو و احوالپرسی کردم. گذشته ها گذشته است و باید مودب می بودم!
برگشتنی عمه را باید برسانیم منزل و بعد برویم سمت کرج. با یک ترافیک آن چنانی طرف می شویم که خب توی تهران عادی ترین چیزهاست. عمه را که می گذاریم و توی اتوبان خاله زنگ می زند که من بروم خانه آن ها تا بیایند دنبال من با هم برویم مهرشهر. بهتر از این نمی شود. بابا هم خسته است و نمی خواهم این همه تا مهرشهر بیاید و توی ترافیک معطل بشود و برگردد. از طرفی می روم پیش بچه ها کمی گپ می زنیم. این روزها زیاد همه دیگر را نمی بینیم و فرصت خوبی است. ملی یک عالم از هیجان امروز صبحش سر جلسه دفاع می گوید و شیرینی تعارفمان می کند. در حقیقت برای آن باکتری های مرحوم که آن همه قربان صدقه اش می رفت جشن گرفته ایم.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی