1.
حیف نیست
بهار
از سر اتفاق بغلتد در دستم
آن وقت تو نباشی؟!
شمس لنگرودی
2.
دیشب تا آخرین لحظه سال نو داشتم می دویدم. کارهایی که تمامی نداشت. بله ... سال هم تحویل شد و یک جوری با سال تحویل های قبلی فرق داشت که نمی دانم دقیقاً چه جوری. فقط می دانم متفاوت بود و البته خوب هم بود. طبق معمول ماچ و بوسه و تبریک و بغل بغل و ... عیدی و عیدی و عیدی. دل توی دلم نبود عیدی ها را بدهم. به خصوص آن کوله پشتی که برای باربد خریده بودم و حالا که نگاه می کنم برای همه شان ذوق داشتم. همگی تا حدودی غافلگیر شدن ولی باربد یه هوا شرمنده شد که بعد مراسم علاوه بر آن کرمی که برایم گرفته بود یک ریمل هم گذاشت تنگش!
صبح ولی انگیزه بیدار شدن و زندگی نداشتم. کل مزه عید به همان بدو بدوهای قبل سال تحویل و مراسم سال تحویل است انگار. تمام که می شود دیگر بقیه اش اضافی است. تعطیلات را باید قبلش می گذاشتند که به کارهایمان برسیم و گر نه الان دیگر مسئله خاصی نیست. حس بیهودگی و بحران هویت پیدا کردم از ... از سر صبح هم که نه. خواب بودم آن موقع. از همان دم دمای ظهر که از خواب ناز بیدار شدم.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی