صبح نمی توانم بیدار بشوم. یعنی دلم نمی خواهد. شب قبل تا دیر وقت با ملی مشغول جمع و جور بودیم. کلی کار کردیم و دیر هم خوابیدیم و بعد حالا ... صبح ... آه خدای من! حالا که دیرتر هم باید می رفتم دفتر دلم می خواست می توانستم کلاسم را هم کنسل کنم ولی کاری نمی شد کرد. کمی دیر رسیدم و از توی حیاط نشستم پشت رل.
اوضاع خوب بود و مربی کاملاً راضی. تمام که شد برگشتم منزل عمه. تازه دراز کشیدم که رها زنگ زد. داشت می آمد دنبالم. توی ماشین شروع کردم به غر زدن و ... . رها هم خواست تکه ای بیندازد که گفتم به اندازه کافی این دو روزه از شوهر جان دخترعمه جان شنیده ام. برگشت گفت: پس همینه ... صابر ظرفیت تو را تمام می کنه به من که می رسه دیگه اعصابش رو نداری! گفتم: خب اون داماده و باید هوایش را داشت. تو برادر منی و خودی محسوب می شی! یک جوری قانع شد که خودش هم نفهمید!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی