خرید بک لینک

دیروز از صبح درگیر کارهای خانه و خانه تکانی بودم و یادم رفته بود به عمه خبر بدهم کلاس رانندگی برای صبح گرفته ام. دیشب آخر شب به ملی دومی خبر دادم که به عمه بگوید ولی خیلی دیر بود. نگران بودم اصلاً کاری داشته باشد و ... اتفاقا هم همین طور شد. عمه می خواست برود آزمایش و به خاطر من برنامه اش به هم خورد. با شرمندگی رفتم دنبالش و مربی هم آمد دنبالمان. یک شمالی شاد و سر خوش و بسیار مهربان. می ترسیدم توی این سه هفته یادم رفته باشد و گند بزنم ولی در کل بد نبود. خیلی راحت تر از دفعات قبل بودم ولی همچنان ایراد داشتم. آقای مربی مرتب تکرار می کرد: عجله نکن ... هول نشو ... راحت باش!

بعد کلاس رفتم دفتر. رها می گوید که مهمان داریم، دوستت میاد؟ می پرسم: کدوم دوستم؟ می گوید: دارا ... خوشحال می شوم. خیلی وقت است ندیده امش. عجیب است ولی دلم برایش تنگ شده. آن هم برای او با آن همه تلخی که با خودش حمل می کند. زنگ در را می زنند و ... کمی عوض شده. لاغر و ... برعکس سری قبل این بار با روی باز احوالپرسی می کند. بعد می رود پیش رها و هر دو مشغول گپ و گفت کاریشان می شوند. سر نهار مثل همیشه دور همین می نشینیم. تا چشمم به غذایش می افتد تعجب می کنم و به رها می گویم: جدی همین یکم غذاشه؟! رها صدایش می کند: بیا حتی آبان هم تعجب کرد! مثل قدیم دور هم می نشینیم و گپ می زنیم. از امتحان آیلتس می گوید که تازه دیروز داده. مدل حرف زدنش مثل همیشه است ولی یک تغییرات جالبی هم دارد. با رها سر به سرش می گذاریم که یعنی واقعاً چه اتفاقی برایش افتاده و می گویم: گویا کنج عزلت بهت ساخته و عابد و زاهدی چیزی شدی ... به هر حال از دارا بعید است بعضی چیزها.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 21:41

صفحه بندی