بچه ها
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
1.دیدم به آتشبازیات،شوق تماشایی به سرآتش زدم در خود بیاگر خود تماشا میکنیشهریارxa02.قرار بود بچه ها دیروز بیایند اما کارها جور نشد. این چند روز از برعکس تصور من هوا طوری سرد بود که دیشب برف گرفت و صب
شب عید
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
تو را می خواهمبرای پرسه زدن های شب عیدنشان کردن یک جفت ماهی قرمزتو را می خواهمبرای صبحبرای ظهربرای شببرای همه ی عمر!!نادر ابراهیمیxa02. از صبح بساط چادر مهرو وسط پذیرایی ولوست. آخرش می افتد گردن من. درس
سال تحویل داده می شود!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:41
1.xa0حیف نیستبهاراز سر اتفاق بغلتد در دستمxa0آن وقت تو نباشی؟!شمس لنگرودیxa02.دیشب تا آخرین لحظه سال نو داشتم می دویدم. کارهایی که تمامی نداشت. بله ... سال هم تحویل شد و یک جوری با سال تحویل های قبلی فرق دا
لباس مشکی
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
می خواستم برای امروز همان سارافون چهارخانه ام را بپوشم با بلیز و شلوار کرم. ولی دلم نمی آید. باز هم مشکی می پوشم و می روم سر کار. رها که من را این طور می بیند تعجب می کند. از بس همیشه رنگی رنگی ام و مشکی کمتر می پوشم برایش غیر عادی است. می گویم چه اتفاقی افتاده است. پست اینستاگرامم را ندیده که دیشب ...
روز سوم
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
صبح رفتم امتحان. باز هم خراب شد. به طرز وحشتناکی حس نا امیدی دارم. این همه هزینه و این همه وقت. حالم اصلاً خوب نیست و باید کاری کرد. شاید با همان مربی آقایی که ملی سومی کلاس بر می داشت کلاس بردارم. خی
خوب مانده ایم!
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
می خواهم سر موقع برسم ولی خودم هم می دانم هر چه زودتر بروم کارم زودتر راه میفتد. با این حال باز هم دیر می شود و درست سر ساعت مقرر می رسم چشم پزشکی. صف معمول و می نشینم توی نوبت. چهره یکی از منشی ها آش
یک کمی راحتی!
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
صبح رها پیغام می دهد که شاید عصر بخواهد برود سمت کرج. اگر من هم کاری نداشته باشم می آید دنبالم که با هم برویم. پیشنهاد وسوسه برانگیزی است. راحت رفتن خانه یکی از فانتزی های من است. اما با خودم فکر می ک
اشتباهی!
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
چهارشنبه است و آخرین روز هفته کاری. توی دفتر مشغول تلفن بازی ام. که گوشی زنگ می خورد وکسی حرفی نمی زند. چند دقیقه بعد دوباره تکرار می شود. نمی دانم چرا ولی نگران می شوم. پیغام می دهم به رها. می گوید ا
شروع کلاس
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
بالاخره این هفته بعد از تماس های مکرر با همکلاسی ها به حد نصاب رسیدیم و کلاس تشکیل شد. فقط دخترها هستیم و قرار بود یکی از پسرها هم بیاید که خبری ازش نشد. البته عضو جدید هم داشتیم. متاسفانه استاد جدید
همسایه ها
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
گویا همسایه جدید داریم. سر و صدای تعمیرات گوشمان را کر کرده. با تلفن که حرف می زنم صدا به سختی شنیده می شود. از قضا یک عالم تماس تلفنی دارم که باید انجام شود. سر درد گرفته ام. یک جایی دیگر اصلاً پیغام
ورزشکار می شویم!
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
دیروز و امروز صبح کار دارم برای همین زودتر می رسم دفتر. رها با خنده می پرسد اتفاقی افتاده؟ خبری شده؟!!! یعنی تا این حد اوضاعم خراب است ها. توی اتاق جلوی میز رها ایستاده ام و صحبت می کنیم. بیرون باران
جوب هایی که گشاد می شوند!
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
صبح اول می روم دفتر. رها می آید از آشپزخانه بیرون که: نکن با من این کار رو؟ آخه چرا؟! تیکه می اندازد به زود آمدنم. به روی خودم نمی آورم که کار دارم و مجبورم زود بیایم. بعد یک ساعتی بدو بدو خودم را می
ایده می دهم پس هستم!
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 21:02
دیروز یک برای پیج جدید کلی تبلیغ کرردیم و فالوئر گرفتیم. ولی امروز بحثمان رفت روی یک موضوع دیگری که باز هم ایده جدیدی است برای خودش. یک فیلم و چند تا عکس نشانم می دهد. من هم لا به لای کارهای روزانه خو
چینی لب پر
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 14:20
آخر وقت است و با هم داریم می رویم بیرون. قرار بود امروز زودتر تعطیل کنیم و برویم. مانده ام چترم را ببرم یا نه. می گویم بی خیال حوصله بار سنگینی را ندارم. می گوید اگر چیزی داری بگذار من برایت می آورم ف
شومیز صورتی
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 14:20
تا دیر وقت می خوابم. بعدش مجبورم بلند شوم تند تند کار کنم. از قبل فکر کرده ام که چه بپوشم برای همین فقط مانده است جمع و جور کردن. کتاب های خان داداش را هم گذاشته ام ببرم تحویلش بدهم. هر چه یم دوم باز
تولد ملی دومی
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 14:20
صبح بدو بدو می روم لباس را عوض می کنم و بر می گردم. اصلا حوصله اش را ندارم ولی هر چه فکرش را می کنم می بینم همین امروز بروم بهتر است. کلی معطل یم شوم تا بتوانم لباس را عوض کنم. و کمی تا قسمتی هم شانس
صبح روز بعد!
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 14:20
صبح نمی توانم بیدار بشوم. یعنی دلم نمی خواهد. شب قبل تا دیر وقت با ملی مشغول جمع و جور بودیم. کلی کار کردیم و دیر هم خوابیدیم و بعد حالا ... صبح ... آه خدای من! حالا که دیرتر هم باید می رفتم دفتر دلم
دوازده آذر
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
از گندمزارها که میگذرمدستام به خوشههاستدلم با تو از خیابان که میگذرمیاد تو با من استچشمام به چراغ راهنما راه که میروم با منیکندتر از من قدم برمیداریزودتر از منبه خانه می رسیxa0... آرزو نوری
سیزده آذر
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
xa0 xa0 دل شکستی که بهشتی به عطایش بدهیبه بهشتت هوسی نیست دلم را مشکنالهام ملکxa0 محمدی
تلخ می شوم!
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:31
صبح حس خوبی داشتم برای سرکار آمدن. به مامان گفتم زودتر راهم بیندازد که زودتر از ابی برسم دفتر. هنوز ته دلم کمی دلخور بودم. به خودم دروغ نمی گویم ولی نمی گذارم ناراحتی ها درونم را سنگین تر از این بکند.