خرید بک لینک

گویا همسایه جدید داریم. سر و صدای تعمیرات گوشمان را کر کرده. با تلفن که حرف می زنم صدا به سختی شنیده می شود. از قضا یک عالم تماس تلفنی دارم که باید انجام شود. سر درد گرفته ام. یک جایی دیگر اصلاً پیغام یم دهم به رها که: دارن میان تو ...! می گوید اومدن دیدن داری حرف میزنن برگشتن! گویا قرار است بعد از ظهر برود کرج. پدر هم هست. باز هم دو به شکم که بروم یا نه ولی از دست سر و صدا یک طور شاکی ام که تصمیم میگیرم زودتر تعطیل کنم بروم.

سر نهار به خاطر اوضاع اتاق نهارخوری کلا آن طرف نمی رویم که خب شرایط ناامن به نظر می رسد. می نشینیم روی مبل های دفتر ولی آن قدر صدا به صدا نمی رسد که مجبور می شوم بروم مبل نزدیک رها بشینم. آن طرف امن تر هم هست؛ از کانون خطر دورتر می شوم!

ولی عصر که داریم می رویم سر و صداها می خوابد. لجم می گیرد که حالا که داریم می رویم این ها هم کارشان را تمام کرده اند. اوا می رویم دنبال پدر. توی ماشین نشسته ام و منتظر که می بینم اقایی دارد با رها حرف می زند. دیر می فهمم پدرش است. تا میایم پیاده شوم برای احوالپرسی می آید و مانع می شود و سریع می نشیند توی ماشین. وسط تعارفات معمول یک شکلات هم می گذارد کف دست من. بعد از آن خیره می شوم به حرف زدن این پدر و پسر. شبیه پدربزرگ و پدر هستند تا پدر و پسر. پدر لهجه آذری غلیظی دارد و خیلی آرام حرف می زند. سر راه خرید دارم پس سریع پیاده می شوم و خداحافظی می کنم.

شب این سهرابی گروه ادبی مزخرف می گوید. دونات هم نیست که جوابش را بدهد. می روم خیلی محترمانه از دونات حمایت می کنم. یکهو می بینم دکتر آمده توی پی وی می گوید ببین کار به کجا رسیده که حتی دشمن های قدیم حالا پشت هم در آمده اند! خنده ام می گیرد از این نکته سنجی های دکتر. کلاً مدل دوستی من و جناب دونات یک سوژه جذاب است برایش. کمی گپ می زنیم و تشویقم می کند برای جدی نوشتن. می گویم دوست دارم کتاب و داستان بنویسم اما تنبلی می کنم و مشغله های روزانه هم نمی گذارد ولی دوست داشتم بگویم اگر این همه مشغله فکری نباشد، اگر یک محیط آرام، اگر ...

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 21:02

صفحه بندی