آخر وقت است و با هم داریم می رویم بیرون. قرار بود امروز زودتر تعطیل کنیم و برویم. مانده ام چترم را ببرم یا نه. می گویم بی خیال حوصله بار سنگینی را ندارم. می گوید اگر چیزی داری بگذار من برایت می آورم فردا که می خواهم بیایم کرج. می گویم نیازی نیست چون فردا خودم بر می گردم تهران. تولد ملی دومی است و خانواده شوهرش را دعوت کرده است. می آیم کمکش. چهره اش بر می گردد. زیر لب می گوید کی میاد این همه راه رو ... . می دانم که باز حسودی اش می شود. یک جورهایی خوشم می آید! وقتی این طور حسرت را احساس می کند. بماند که حالم گرفته می شود وقتی می بینم این وسط چیزی کم است. این جور مواقع گوشه ای قلبم لب پر می شود. نمی توانم فراموش کنم او از آن دیگری است. گوشه لب پر شده تیز می شود و با هر نفس کناره های سینه را زخمی می کند.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی