صبح رها پیغام می دهد که شاید عصر بخواهد برود سمت کرج. اگر من هم کاری نداشته باشم می آید دنبالم که با هم برویم. پیشنهاد وسوسه برانگیزی است. راحت رفتن خانه یکی از فانتزی های من است. اما با خودم فکر می کنم شاید باز هم مثل سری قبل بخواهد برود دنبال سهام. تحمل حضورش سخت است. اما باز فکر می کنم شاید مثل آن سری دیگر بخواهد با پدر برود. این بهتر است. دوست دارم پدرش را از نزدیک ببینم. زیاد تعریفش را کرده است. برای هیمن دو به شک می گویم ببینم تا چه می شود.
از آن طرف توی گروه ادبی مان جر و بحث شده است از فوتبال رسیده اند به سیاست و نه انگار که گروه ادبی است. دعوا و قهر و لیو دادن به گروه. می روم تیو پی وی سر جناب دونات غر می زنم: "این از گروه تون اینم از تیم تون!" صبحت کتاب خواندن می شود می گویم که تازه آناکارنینا را شروع کرده ام. قبلاً گفته بودم که ادبیات روسیه را زیاد نخوانده ام و صحبت می کشد به وضعیت قند مامانی که خیلی بالاست و پایین نمی آید.
ظهر رها می گوید که رفتنش قطعی شده و اگر می آیم سه، سه و نیم بیاید دم دفتر دنبالم. بی خیال خیلی چیزهای می شوم و مثل همیشه می گویم: به جهنم. البته توی دلم. سر ساعت مقرر که می رسد می گوید چسب نواری و سیم با خودم ببرم. از سر کوچه با احتیاط می روم سمت ماشین به سهام فکر می کنم که باید الان توی ماشین باشد و فکر بهتری به پدرش. نفس راحتی می کشم وقتی هیچ کدامشان نیستند. ولی هنوز خطر رفع نشده. می پرسم: پدر نیامد؟ گفت: نه کار داشت. حرفی از سهام نمی زنم. چیزهایی که برایش آورده ام را می دهم دستش. نگو می خواهد برف پاک کن را درست کند. خنده ام می گیرد. راه که می افتیم و توی اتوبان می افتیم خیالم راحت می شود. قرار نیست دیگری باشد. می گوید: تو تا مهرشهر بخواب. اما خوابم نمی آید ولی سکوت می کنم و چشم هایم را روی هم می گذارم.
چند تا از خانه هایی را که دیده است و سر راهمان است را از بیرون نشانم می دهد. می گویم: پس حالا من کمی هم خرید بکنم. چند جایی که من را می برد. من هم ار فرصتم نهایت استفاده را می کنم. ماشین هست و قرار نیست بارها را با دستم این ور و آن ور ببرم. حس خوبی دارم. به خصوص که خریدهایم برای خانه هم حجیم است و هم سنگین.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی