1.
دیدم به آتشبازیات،
شوق تماشایی به سر
آتش زدم در خود بیا
گر خود تماشا میکنی
شهریار
2.
قرار بود بچه ها دیروز بیایند اما کارها جور نشد. این چند روز از برعکس تصور من هوا طوری سرد بود که دیشب برف گرفت و صبح زود که برای نماز بیدار شدم مامان نگران آمد و گفت برف حسابی نشسته و هنوز هم می بارد. بابا هم تصمیم گرفته بود برود دنبال خان داداش و اهل و عیال. مامان نگران جاده بود. برای همین هم از صبح گوشی به دست توی رختخواب وضعیت جاده را رصد می کردم و گویا چند جایی برف باعث بسته شدن جاده ها شده و مسافران توی راه مانده اند. این طرف اما اوضاع به آن بدی نبود. بماند که بد بودن یا نبودن هوا خللی در تصمیم بابا ایجاد نمی کرد.
توی رختخواب گرم و نرم توی اتاق خودم دراز کشیده بودم و دلم نمی آمد از جایم بلند شوم ولی چاره ای هم نبود. خدا رو شکر چند دستی لباس گرم این جا داشتم. چون اصلاً تصورش را هم نمی کردم هوا این طور سرد بشود و به جز کاپشن هیچ لباس گرم دیگری ندارم. بعد صبحانه دنبال کارهای مامان بودم که نمی دانم چرا تمام نمی شد. هر دو چشم انتظار بودیم که هر لحظه ممکن بود برسند. مامان تا آخرین لحظه داشت سفارش های لازم را می کرد. زنگ در را زدند. هر دو پریدیم و ... باربد بود! مثلاً قرار بود دیرتر برسد. تا کمکش کنیم وسایلش را جا به جا کند بابا و بچه ها هم رسیدند. خانه پر شد از شلوغی و سر و صدا و هیاهو ...خدایا شکرت!
عصر با باربد می رویم بیرون برای خرید. ما هر کدام چیزی برای بابا و مامان خریدیم و باربد ایده خاصی ندارد. پیشنهاد می دهم که هر دوسشان کفش لازم دارند. مامان کفش مهمانی می خواهد، بابا کفش پیاده روی که طبی هم باشد. کلی پیاده روی می کنیم و هم دنبال خرید کفشیم و هم سفارشات مامان. هوا کاملاً سرد است ولی از سوز هوای کوهستان خبر خاصی نیست؛ سرمای بهاری!
بابا عصر برف های یک سمت باغچه ها را پارو کرده بود و شب سه تا کپه چوب درست کرد و آتش زد. توی آن هوای سرد همگی بیرون بودیم و از روی آتش می پریدیم. تا به حال چهارشنبه سوری به این مفصلی نداشتیم. از زمانی که بزرگ شده بودیم نشده بود این طور دور هم جمع باشیم و جشن بگیریم. حالا هم که مقادیری اعضای جدید خانواده و ...
آخر شب مراسم هدایا برگزار می شود که هم اسفند ماه است و تولد مامان و بابا و هم روز پدر و، روز مادر هم که دو هفته پیش بود و همه شان را یک جا جشن می گیریم. دیگر مثل قدیم ها مامان و بابا سر این که چرا برایشان هدیه خریدیم و چه و چه دعوایمان نمی کنند. هدایا را می پذیرند و بساط ماچ و بوسه راه میفتد!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی