خرید بک لینک

چهارشنبه است و آخرین روز هفته کاری. توی دفتر مشغول تلفن بازی ام. که گوشی زنگ می خورد وکسی حرفی نمی زند. چند دقیقه بعد دوباره تکرار می شود. نمی دانم چرا ولی نگران می شوم. پیغام می دهم به رها. می گوید اشتباهی پدرش دو بار تماس گرفته است. خنده ام می گیرد. مدل مشکوک ها بود که به خیر گذشت.

دو به شکّم که زنگ بزنم و چیزی را که توی ذهنم هست بگویم یا نه. زنگ می زنم و می گویم یک کاری بگویم می کنی؟ از آن تریدیدها پشت صدایش هست. می گوید: بستگی داره. با تردید و نگرانی می گویم یک آیه ای هست از قرآن که خوب است گفتن ذکرش برای خرید خانه و خواهش می کنم بخوانی. به مامان و سهام هم بگویی بخوانند. شاکی می شود که تو در مورد من چه فکری کردی و چرا ذکرش را نگویم و ... . بخیر می گذرد.

از خودم راضی ام. مثل یک خواهر برایش دلسوزی می کنم و با تمام تناقض هایی که وجود دارد. جلوی تمام احساساتم ایستاده ام تا دست از پا خطا نکنم. می دانم که موفق می شوم. آن اراده همیشگی ام با من است.

توی گروه ادبی مان هم امروز کمی گرد و خاک کردم و خودم رفتم توی پی وی به دونات میگم ببخشید دیگه رفتم بالا منبر. یعنی خودمم می دونم خیلی رفتم تو جو.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 21:02

صفحه بندی