خرید بک لینک

تا دیر وقت می خوابم. ولی بعد با خودم فکر می کنم فقط احتمالاً امروز مامان باشد. باید فرصت بودنش را غنیمت شمرد. به نبودنش که فکر می کنم بغض می کنم و حیرت زده که من این طور نبودم که ...! رفتنش قطعی می شود و شرط می کند که ترمینال نروم. تاکسی که از جایش حرکت می کند دلم می گیرد و چشمانم داغ می شود. حوصله گریه زاری ندارم. ناله نمی کنم؛ آرامم.

عصر می روم پیش ژبلا. گفته بود ویدا قرار است بیاید و تو هم بیا. دور همی می نشینیم و حرف می زنیم و ... . او هم قرار است هفته بعد برود. مادرها همه در حال رفت و آمدند.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 14:31

صفحه بندی