صبح انگار نه انگار که شب سختی را گذرانده ام. سر حال بدو بدو آماده می شوم بروم دفتر برای آن امتحان کذایی. امتحان مزخرفی است. یک جاهایی اش فقط وقتم را می گیرد برای همین از سر وا می کنم. می روم کلاس. خیلی دیر بود ولی باید می رفتم. کاگبه زنگ می زند که می خواهد ببیندم. یک حس خوب دارم که چه می خواهد بگوید. سر کلاس امین سین جیم می کند که کار پیدا کردم یا نه. این را دوست دارم که برایش مهم است. اما از خنثی بودنم سر کلاس پیدا بود که حوصله اش سر می رود.
برگشتنی با مبینا کلی حرف می زنیم. می پرسد تا به حال عاشق شده ام. یادش بخیر که یک زمانی یا خیال راحت می گفتم نه. حالا باید راستش را بگویم. ماجرایش را می پرسد هوس می کنم برایش تعریف کنم. اصلاً تحمل ندارد. مزتب می پرد وسط حرفم تا زودتر به جواب سئوال هایش برسد. آخر سر می گویم می خواهی بشناسی اش؟ می بینم مشتاق است. نشانی پیجی را که مدت هاست نرفته ام به او می دهم و ...
به خاطر سردی هوا به کاگبه پیغام می دهم که می روم دفتر و نمی توانم منتظر بمانم. کلاس عصرم هم خوب است. خیلی راضی بودم. تصمیم گرفتم حالا که مجبورم کلاس اضافه بردارم صبح ها بردارم که سرحال ترم.
شب مامان هست. زندگی هست و دری که برای من باز می کند. فقط همین یک شب را مطمئنم دارمش. فردا شب یا شب بعدش ممکن است دیگر رفته باشد.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی