جمعه
همه ی دختران باید
شعری داشته باشند
که برای آنان نوشته شده باشد
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید
ریچارد براتیگان
***
شب قبل خیلی دیر خوابیدم و صبح هم دیرتر از همیشه بیدار شدم. صبحانه خورده و یا نخورده می فهمم که قرار است دایی جان مارکوپولوی من بیاید. وقتی می آید از آخرین سفرش به مشهد برای مامانی سوغاتی آورده است. از کنارش که رد می شوم صدایم می کند: کجا می روی؟ باید کتابم را بخوانی ... می خواهم ببرمش ... زود! مثل فنر از جایم می پرم و کتاب را از دستش می قاپم. کتاب که نه، تعدادی برگه A5 صفحه آرایی شده میان یک برگه A4 طراحی شده به عنوان جلد. فریاد می زنم: وای به کلی یادم رفته بود ... و به سمت اتاق می روم و با دیدن تصویر روی جلد و نقاشی پایین صفحه با صدای بلند می خندم و می خندم. می گوید: این یک راز است ها! می گویم: می دانم... می دانم!
از سفر شیراز که با هم بر می گشتیم درباره اش حرف زدیم. گفتم از دست خودم کلافه ام که داستان هایم نیمه کاره رها می کنم. او هم گفت بیا نوشته هایمان را برای خواندن به هم بدهیم. بعد، از کتابش گفت که باید فعلاً مثل راز بینمان بماند. حالا آورده بود که من هم بخوانم. داستان نبود؛ دل نوشته های پدری بود با دخترکش. از زمان دو روز قبل از تولدش؛ از شهریور 88. موقع خواندن گاهی حالم دگرگون می شد و اشک به چشمانم می آمد. گاهی حس می کردم دیگر تحمل ادامه دادن و خواندن ندارم. سرم داغ می شد از خواندن این دل نوشته های ساده و زیبا. از این جریان طبیعی احساس که گاهی فقط یک خاطره نویسی ساده بیشتر نبود. پر بیراه نباید باشد که به درک این لحظات توسط دایی جان حسودی ام شد. من هم همیشه دلم فرزند دختری می خواست. یکی که درست شبیه خودم باشد: گرد و سفید با چشمان سبز و موهای صاف. یک دختر کوچولوی پر حرف و شاد و قوی که ببینم او چه شیرین کاری به غیر از شیرین کاری های مادرش می تواند انجام بدهد. دلم دختربچه ای می خواست تا موجودی شبیه به خودم انتخاب های تازه ای داشته باشد و دنیای جدیدتری را کشف کند. به پسربچه ها فکر نمی کردم شاید ... شاید چون آن ها شبیه پدرهایشان می شوند و من نمی دانستم او چگونه آدمی خواهد بود تا از تکرارش خشنود باشم یا نه.
دایی جان فقط گذاشت نیمی از نوشته هایش را بخوانم گفت باقی اش بماند بعد از چاپ. از من پرسید: از تصمیم من برای چاپ این کتاب حمایت می کنی. مطمئن گفتم: چرا که نه!
پنجشنبه
روز خوب یعنی صبحی که تا هر موقع دلت خواست بتونی بخوابی اما همون شش صبح و هفت صبح چشم هات به صورت خودکار به اندازه یه نعلبکی باز نشه و تو همون حالت بمونه. هی به چشمات نگی ببند، بیفت روی هم ... فقط یک ساعت دیگه ... خواهش می کنم و اینا ...
***
روز خوب مطمئناً می تواند جشن «دخملا» باشد. یک روز که بشود به داشتن فرزند دختر بالید. من هنوز توی این فکرم وافعاً در قرن بیست و یکم چرا انقدر آدم ها جنسیت نوزاد برایشان فرق می کند. تا چند سال پیش که فکر می کردم کلاً این تفکر ور افتاده و دیگر کسی به این جور چیزها اهمیت نمی دهد. حداقل اطراف خودمان اصلاً فکرش را نمی کردم کسی پیدا بشود که برایش این جور چیزها مهم باشد. تا یادم هست یکی از همسایه ها بود که یک پسر همسن و سال من داشت و یک پسر همسن باربد. همیشه آرزویشان بود دختر داشته باشند و خب سومی هم وقتی پسر شد کلاً خانواده روحیه شان از دست رفت به خصوص برادر کوچک که دلش خواهر می خواست. یکی از خاله های مامان هم چهار تا پسر داشت و همیشه حسرت داشتن یک دختر را می برد. بر عکس آن ها عموی خودم بود که سه بار پسر دار شد اما به دلیل مشکل ژنتیکی قبل یا بعد تولد از دنیا رفتند و فقط دخترهایش زنده ماندند.
روی همین تجربیات بود که فکر می کردم این روزها همه دوست دارند هم دختر داشته باشند و هم پسر و تفاوت زیادی هم بینشان نیست. در خانه خودمان هم که همیشه اصل بر مساوات بود و کسی به این جور چیزها فکر نمی کرد. گاهی بابا آن قدر قربان صدقه یکی یک دانه خانه اش می رفت که خان داداش حسادتش گل می کرد. به هر حال برای کلاس های ورزش و موسیقی و یا هر انتخاب دیگری که می توانست وجود داشته باشد هیچ محدودیتی که نبود تشویق هم صورت می گرفت و کسی بر نمی گشت بگوید: یک دختر؟! چه معنی دارد!
اما بعدها چیزی که در سطح جامعه دیدم کاملاً متفاوت بود. امتیازگذاری های ویژه ای که در بعضی خانواده ها برای جنسیت فرزندان وجود داشت و تبعیض هایی که گاهی دخترها از آن می نالیدند و خب خیلی هم برای من قابل درک نبوده و نیست. این که تبعیض خارج از چارچوب خانه و در سطح اجتماع اتفاق بیفتد همیشه امری محتمل بوده و نبودنش عجیب به نظر می رسد اما وقتی چنین مسئله رنج آوری در مهم ترین جایگاهی که هر انسانی قوی ترین حس و وابستگی را به آن دارد اتفاق بیفتد. جایی که نقطه ثقل آرامش و امنیت هر کسی است و باید یک پناهگاه دائمی برای تحمل رنج هایی باشد که در بیرون از آن به انسان تحمیل می شود، زیاده از حد دردناک و غم انگیز است.
از این حرف بگذریم، بابا جان گاهی کلاً از روش خودش پشیمونه که تقریباً گذاشت من هر غلطی می خوام بکنم.
چون الان فهمیده اگر اون برخوردی رو که گذشتگان با دختراشون داشتند(!) ایشون هم داشت حالا هر دقیقه حرص نمی خورد که دختر سرتقش هنوز جلوی چشماش راست راست می گرده و عین خیالش هم نیست!
هی ... بابایی کوچولوی من!
حالا در عوض قربون صدقه این پرنسس کوچولوی خاندان مفخممون می ره و خب خودش هم می دونه اگر به گذشته برگرده بازم همین اشتباه رو می کنه! 
***
خب در چنین روز خوبی نمی شد که سینما نرفت. سایت ها و کانال ها پر شده بود از خبر رکورد شکنی «لانتوری» در اولین شب نمایش. ولی عجله که نداشتم. هنوز کلی از فیلم های روی پرده رو ندیده بودم. برای همینم بلیط «بارکد» رو آنلاین خریدم و خوب کردم که خریده بودم. سالن سینما کاملاً شلوغ بود و غفلت کرده بودم بلیط گیرم نمی آمد.
فیلم خوبی بود. مدت ها بود موقع دیدن یک فیلم این طور نخندیده بودم. دیالوگ ها خوب و بازی ها هم تقریباً خوب اما از فیلم نامه بیشتر راضی بودم. من رو برد به حال و هوای «ممنتو» این شاهکار بی نظیر «نولان». گریم ها هم بامزه بود. رادان عین جوجه اردک زشت شده بود و کیایی عین «جان کوچولو». بازغی هم «که به خصوص!» خیلی خطرناک می زد! اما هر کاری کردم دولتشاهی توی نقشش برای من جا نمی افتاد. ربطی به بازی اش نداشت. این نقش برای او نوشته نشده بود. البته کمابیش آن حسی را که باید، در مورد کیانیان هم نداشتم. اما خانمش را پسندیدم! خوشگل و شیک، و درست شبیه مادر خانم خان داداش جان.
چهارشنبه
مطمئناً یکی از روزهای خوب خدا همین چهارشنبه است. وقتی به تعطیلی فردا و پس فردا فکر می کنی ذوق زده می شی. جمعه شب هم که عزای عمومیه!
***
سرکار باز مامان زنگ زده و دلم آشوب میشه. حدود یک ساعت، دو ساعتی اعصابم شدیداً تحریک می شه و آماده است که سر یک چیز بیخودی منفجر بشه. بد اخلاق میشم اما بعد از دست خودم حرص می خورم که چرا آرامشم این طور به هم ریخته. خودم رو به بی خیالی می زنم. اصلاً همین که پرینتر رنگی کنار دستم هنوز از تعمیرگاه برنگشته و مجبور میشم برای چند صفحه پرینت رنگی از شرکت بزنم بیرون و چند تا کوچه پیاده روی کنم خیلی بهتر میشم.
بعد از ظهره و تقریباً کوچه ها خلوته. یک نفر مزاحمم میشه. محلش نمی ذارم و تا طرف ناامید بشه و بره دور و اطرافم رو می پایم. وقتی مطمئن می شوم رفته با خودم فکر می کنم واقعاً این آدم با خودش در مورد من چی فکر کرده بود؟ متوجه ظاهرم می شم که کاملا ساده است. مانتو شلوار مشکی و یه شال سبز ساده. آرایش هم که مطلقاً ندارم. حتی خیلی کرخت و بی تفاوت قدم می زدم و تو افکار خودم غرق بودم. حس بدی که بهم دست می ده باعث می شه دلم بخواد عق بزنم.
یاد حرف دیروز دکتر می افتم. وقتی گفتم برای پیگیری تماس گرفتم با شرکت هایی که مدارک شرکت رو براشون ارسال کرده بودیم و جواب هایی که گرفته بودم شرح دادم. دکتر پرسید خودت حرف زدی؟ گفتم آره. گفت مگه نگفتم افسانه حرف بزنه؟! جا خوردم. با تعجب گفتم: خب نمی شه که ... . خندید: ببین تو آدم صاف و ساده ای هستی ... یعنی از اون بهتری، برای همینم تو رو می پیچونن اما اونو نمی تونن. ... دوباره عقم گرفت ... از این طور نگاه حالم بهم خورد. از این که دکتر برای جلسه اون رو با خودش می بره و به بچه ها گفتم من بهتر می تونم در مورد خیلی چیزا حرف بزنم و اطلاعاتم در مورد شرکت خیلی بیشتره ... و بچه ها گفتن خب اون بهتر ... دلم خواست همه چیز رو بالا بیارم. دلم می خواست فرار کنم ... به یه جای دور که آدم ها بیشترین فاصله رو ازم داشته باشند. ... دورترین نقطه ممکن!
برای عصر ذهنم رو بستم و لبخند زدم و مشغول کار شدم. من باید مقاومت می کردم ... راستش هیچ کدوم ما بهتر از اون یکی نیست. این جا زمین انسان هاست. من همین جا زندگی می کنم. نه از آدم ها میشه فرار کرد و نه خود خودت.
***
نتیجه گیری بعد از کلنجار رفتن بسیار درباره خبری که مامان داد: اونی که سخت گرفت همه چیز رو و جدی به همه چیز فکر کرد فالش ساده و سهل و ممتنع اومد. بعد هر سختی، آسونی چنان سر خورد تو دامنش که نفهمید اصلاً چی شد. اونی همه چیز رو ساده گرفت و هی شوخی شوخی از همه چیز گذشت و منتظر شد همه چیز به دل خودش درست بشه حالا همش در تنگناست ... فالش سخت و کمابیش تلخ. و داستانی که همچنان ادامه دارد ... .
یکشنبه
باید اعتراف کنم در طول روز روحم دو تکه است. یکی می خواد کار رو رها کنه بره دنبال یه کار دیگه بگرده و یکی دیگه می گه بمون و به همین کاری که خیلی وقته بهش مسلط شدی برس. کشاکش این دو تا تمایل بدجوری خسته ام می کنه. آخر سرش هم نفهمیدم کارم رو دوست دارم یا ازش بیزارم. یک نمی دونم چی این وسط کمه که من رو درست و حسابی بچسبونه به کار یا یک تکه از اون بکنه. یک نمی دانم چی ...
***
یاسمن مرتب داره طرز حرف زدنم رو مسخره می کنه. به خصوص لحنم رو موقع صدا زدن اسم خودش یا دیگران. برای همینم قرار شد دیگه وقتی کارش دارم نگم یاسمن. صداش می کنم: اکبر! بهترم هست... به قول خودش شاید شوهرش دوست نداشته باشه جلو جمع اسم خانمش رو صدا کنن! پس چی بهتر از «اکبر»!
***
دچار سندرم تنبلی حاد کلاس نرفتن شدم. این ترم رو که کلاً زیرابی رفتم و به روی مبارکم نیاوردم. ترم قبل ترش هم یه چیزی تو همین مایه ها. این ترم رو هم نرم دیگه ... . از اون بدتر سندرم عوض و بدل کردن گرفتم. دلم می خواد آموزشگاه رو عوض کنم، کارم رو عوض کنم، محل زندگیم رو، ... نمی دونم. فعلاً دوست دارم یه عالم تحول داشته باشم اما امکانات بیشترش جور نیست. تصمیم داشتم موهام رو هم کوتاه کوتاه کنم. گیس بلند می خوام چی کار؟ گفتم بعد عروسی بهتره. به هر حال خواهر شوهر گیسو کمند(!) بهتر از یه خواهرشوهر گیس بریده(!) بود. اما حالا که وقتش شده دلم نمیاد. خوب شد جایی نگفتم و گر نه باید انجامش می دادم!
آی خدا چقدر خسته ام ... له له ...! چی میشد قرار نبود فردا برم سر کار؟! اینجاست که این شعر «سابیر هاکا» می چسبه:
اگر روزی بمیرم
تمام کتاب هایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می کشم
سیگاری روشن می کنم
و به خاطر همه دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم
گریه خواهم کرد
اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید:
_ بلند شو سابیر!
باید برویم سر کار…
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی