یکشنبه
یک در هزار پیش می آید زود برسم سر کار. حالا البته نه به این شوری ولی چیزی در همین حدودها. امروز هم از همان روزهای نادر در ماه است که زود رسیده ام سرکار. مشغول کارها و وظایف روزانه ام می شوم و گاهی تحت وب، سری به تلگرامم می زنم که ببینم آن طرف ها چه خبر است. نمی دانم کدام ساعت روز بود که هوس کردم به وبلاگم سری بزنم. انگار گاهی باید همه چیز را چک کنم که بفهمم همه چیز سر جایش هست. انگار اگر حواسم نباشد چیزی در جایی جا به جا می شود و نظم زندگی به هم می خورد!
و چه هوس خوبی بود امروز سر زدن به وبلاگم. کامنتت را که دیدم انگار قند در دلم آب کرده بودند. قبلاً هم خوشحال می شدم ولی این بار یک مزه دیگر داشت. می خواستم همان جا جواب بدهم اما بیشتر از آن چه که فکر کنی ذوق زده بودم. چیزکی برایت نوشتم اما همان موقع با خودم عهد کردم در یک پست جداگانه به خاطر سال ها حضورت در این «خلوت دوست داشتنی» از تو قدردانی کنم. ممنونم که هستی. خیلی آدم ها در زندگی و اطرافم هستند ولی بعضی بودن ها جور دیگری به آدم می چسبد حضوری که نوعی دلگرمی است.
این مدت طولانی حس می کردم انگار دارم تنها با خودم حرف می زنم. درست است که هر چه می نویسم برای دل خودم هست و از اول با خودم بنا را بر این گذاشتم که اصلاً کسی نیاید و نخواند با این حال مثل زندانی ای بودم که درون انفرادی اش دارد خط روی دیوار می کشد و به نحو دردناکی فراموش شده است. حالا بیایند بگویند نامه داری. ذوق زده نمی شوی؟ این نامه را دشمنت هم نوشته باشد خوشحالت می کند، چه برسد به یک دوست قدیمی.
راستش را بخواهی دنیا را که به هم بریزند و هوش همه را با هزاران شبکه اجتماعی رنگ و وارنگ ببرند باز هم هیچ کجا را مثل خلوت آرام این بلاگستان ها دوست ندارم. فیس بوکم را همچنان وفادارانه چک می کنم که از طریق آن با خیلی آدم های قدیمی و جدید زندگی ام در ارتباطم اگر چه گاهی حتی آن هم متروک به نظر می رسد ولی با تمام خوبی اش باز هم این جا نمی شود. وایبر را که هیچ وقت استفاده نکردم (اگر چه داشتم)و واتزپ که همانند اسکایپ جان می دهد برای یک تماس با کیفیت عالی و تلگرام هم که اگر چه به طرز باورنکردنی برای کارم لازمش دارم یک دلمشغولی بیخودی است و به نظرم مثل انگلی است که دارد شیره همه چیز را سر می کشد یا چه می دانم چیزی شبیه هله هوله! اینتستاگرام را هم تصمیم گرفته ام سراغش نروم.
اما این جا همان جایی است که انگار از هیاهو به دور است و ادعایی هم ندارد. یک جور اصالتی که بوی کهنگی متجددانه ای را می دهد. مثل یک قرارگاه قدیمی، مثل یک نقطه دور افتاده که می توانی خیلی چیزها را در آن مخفی کنی که هم ملأعام است و هم کسی کار خاصی با آن ندارد. جایی که نمی دانی چه کسی، چه موقع، چرا، به آن سر زده است، اصلاً آمده است یا سال هاست که رفته است. جایی که می توانی به راحتی خودت باشی و اصلاً خودت نباشی.
فقط خواستم بگویم امروز که به خانه برگشتم ذوق خاصی در دلم بود. ذوق این که انگار کسی در جایی هست که با تمام دغدغه های زندگی اش، همسر و فرزند و کار و گرفتاری و ... مرا می خواند، مرا تشویق می کند و انتظارم را پاسخ می گوید؛ کسی که خیلی دور است و خیلی نزدیک.
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی