خرید بک لینک

پنجشنبه

یه چیزی که باعث میشه واقعاً از سبک زندگی خودم لذت ببرم اینه که دنبال هیجان، شادی یا چیزایی مثل این بیرون از خودم، هیچ جا دنبالش نمی گردم. همین که بیرون از خودت دنبال چیزی گشتی، همین که پیداش کردی و ازش لذت بردی، دیگه معتادش می شی. اعتیاد خوب نیست، به خصوص به آدم ها.

آدم باید همیشه درون خودش یه عالم چیزهای خوب واسه لذت بردن داشته باشه. یه سری علایق، یه سری مهارت ها، جذابیت ها، هر چند به نظر دیگران کسل کننده بیاد. چیزی که شادت می کنه خوبه. به خصوص که این جور چیزا مزاحمتی برای دیگران هم نداشته باشه. تازه اون ها رو هم سر ذوق بیاره.
نشسته ام نقاشی می کنم دوباره. ذوق این رو دارم ژیلا از فرانسه برگرده و نمونه کارم رو ببینه. این بار به توصیه اش که گفت از رنگ ها استفاده کن گوش کردم و دارم با رنگ ها ور می رم و هنوز خیلی کار دارم؛ خیلی.

***

همان زمان که آریوژن کار می کردم، دو – سه ماه اول میزم گوشه اتاق تدارکات بود. آن زمان تدارکات یک مدیر فوق العاده داشت که او هم بعدها ناجوانمردانه از کار تعلیق و بعد اخراج شد. آدم جالبی بود. باهوش، اهل مطالعه، فیلسوف و از همه مهم تر یک مدیر مدبر واقعی. از شیوه مدیریتش لذت می بردم که چطور با بچه های زیر مجموعه اش کار می کرد. به جای جایش شوخی و خنده و سخنرانی های فلسفی اش، به جای جایش هم قاطعیت و جدیت و تدبیرش.
یکی از نکات جالبش این بود که از همه آدم ها یک تعریف خاص داشت. در یکی دو کلمه خلاصه اش می کرد و به نحو قابل وصفی دقیق بود که همیشه هم به کار می برد. چند وقتی که گذشت و بیشتر با هم آشنا شدیم دلم می خواست بفهمم الان تعریفش از من چه چیزی می تواند باشد. به خصوص که سر مذهبی بودن سر به سرم می گذاشت. یک بار که همه دنبال مدرک دکترای شوهر خاله جانش (همان مدیر عامل محترم که من چشم دیدنش را ندارم) می گشتند، داشتیم در این مورد حرف می زدیم به شوخی به من گفت: خانم عندلیب طرف رفته تو دیار کفر دکترا (آمریکا) گرفته، خب این درسته؟! یا یک بار داشتم یک حکایتی را در رابطه با یک عکس سلفی معروف برای بچه ها تعریف می کردم، برگشت گفت: خانم عندلیب از شما بعیده! طرف با دوست دخترش بوده، می خواستی هواپیماشون سقوط نکنه! یک بار هم همان اوایل از من پرسیده بود: شما ترکین؟ من هم جوابش را از روی شیطنت خیلی خلاصه دادم: نه! بعد راهم را کشیدم رفتم که دیگر نتواند ادامه سوالش را بپرسد!
بعدها که اسباب کشی کرده بودم اتاق ته سالن و برای یک سفارش خرید با عجله وارد اتاق تدارکات شدم، جواب سوالم را گرفتم. تا من را دید گفت: بیا ... بمب هیجان اومد! «بمب هیجان» این جالب ترین تعریفی بود که از خودم تا به حال شنیده ام. به خصوص که خودم فکر می کردم کلاً حال ندارم! روز آخری برای خداحافظی رفته بودم شرکت و توی اتاق صادرات با بچه ها جمع بودیم وارد اتاق شد و گفت: پیش دکتر بودم و باهاش حرف زدم. می دونی مشکل تو چیه؟ همش دنبال راه های قانونی می گردی. اگر از من اون روز کمک خواسته بودی یا از فلانی و فلانی این طور نمی شد. از طرفی تو بمب هیجانی همیشه. هیجان خوب نیست؛ نه تو چیزای مثبت، نه تو چیزای منفی ...
یادش بخیر انگار صد سال پیش بود که روی صندلی، پشت به پنجره بزرگ اتاق صادرات - راستی راستی منظره زیبایی داشت - با بغض نشسته بودم و بچه ها دور تا دور اتاق ایستاده بودند و هانی که درست رو به روم به در تکیه داده بود و داشت نصیحت و بعد هم وداع می کرد.

دوشنبه

یاسمن گیر داده بود به این که دلم هیجان می خواد. فکر کردم مشکلش روزمرگی کار و خستگی و این حرف هاست. برگشته می گه: دلم یه هیجان عاشقانه می خواد! با تعجب و شاکی می گم: یاسمن! می گه: خب چی کار کنم دیگه زندگی خیلی یه نواخت شده. شور و هیجان عاشقانه مال همون دوران آشنایی و نامزدی و یکم بعدش بود. دیگه بعد از چند سال تموم شد رفت. می گم: خب تو خودت می دونی که این اتفاقیه که به هر حال میفته. اولش همه چی فانتزیه بعد دیگه طبیعیه همه چیز عادی بشه.

دیده بودم این اواخر خیلی بی حوصله است و هر بار می گفت بیا با هم جایی بریم نمی رفتم. امروز خودم زودتر کار رو تعطیل کردم که بیا بریم یکم دور دور، هیجان زده بشیم! برای هیجان زدگی بالا(!) رفتیم انقلاب که کتاب فروشی ها رو دور بزنیم (!) و یه چیزی هم بخوریم. تمام مدت غر زد که چنین و چنان. گفتم ببین تو زندگی همه هست. من دیگه زندگی همه دوستام رو دیدم. هیچ کس کاملاً راضی نیست چون هیچ کس کامل نیست.

برگشته می گه: دلم اون شور و اضطراب اول آشنایی رو می خواد که دلم بلرزه ... یهو هری بریزه پایین! می گم شماره امیرحسین رو بده بهش زنگ بزنم بگم یه مدت هوس کنه طلاقت بده، تو رو بفرسته خونه باباجان ور دل مامان جان. وقتی یک چشمت اشک شد و یک چشمت خون بیاد دنبالت ... اون وقت تا دیدیش یهو هری دلت می ریزه پایین!

برگشته می گه: آره، خیلی خوب می شد! وسط خیابون می زنم توی سرم و می گم: خودم که خلم، رفقام هم خلن خدا ...! می گه: خب جدی می گم. خوبه گاهی زن و شوهر با هم دعوا کنن. زندگی از یه نواختی درمیاد! تنوعه! می گم: یه بار سر یه بحثی توی کلاس گفتم از دید روانشناسی دعوا کردن زن و شوهر بهتر از سکوتشونه. استاد برگشت گفت: مامان و بابات زیاد با هم دعوا می کنن؟!!! می زنم زیر خنده. یاسمن می گه: بدم میاد یه سری آدم ها منتظرن یه حرفی بزنی یه همچین برداشت هایی بکنن! می گم: آخه کلا این دختره، استادمون، یه چیزیش می شد!

تو کتاب فروشی ها می چرخیم و کتاب هایی رو که خوندیم به هم پیشنهاد می دیم و حسرت می خوریم چرا وقت زیادی برای خوندن نداریم. دلم نمیاد اصلاً چیزی نخرم. چشمم دنبال یه چیز متفاوت می گرده. گزینه اشعار فاضل نظری هم درست جلوی چشممه؛ می خرمش. توی یه کافه چیزی می خوریم و از اضطراب ها و خواب هامون می گیم. بعد هم که راه میفتیم سمت مترو می گم: خب دیگه خیلی هیجان داشتیم امروز! حالا دست و جیغ و هورای بلند! یاسمن با تمسخر می گه: آره، خیلی!

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:01

صفحه بندی