شنبه
صبح اصلاً نمی دانستم دلم می خواهد بروم شرکت یا نه. قرار بود مدیرعامل محترم از من و سعیده درس بپرسد(!) مثلاً که کدام یکی مان بهتر کار دستمان آمده است. اصلاً نمی فهمم چرا همیشه آدم ها فکر می کنند با ایجاد حس رقابت انگیزه بالا می رود. به ندرت شده است دلم بخواهد رقابت کنم. این که بخواهم بجنگم برای این که ثابت کنم من بهترم، هیچ مفهومی برایم نداشته و ندارد. یاد آن زمان ها می افتم که مامان می گفت اگر فلان معدل را بیاوری برایت فلان چیز را می خرم. آن موقع قبول می کردم ولی بعدش با خودم فکر می کردم به زحمتش نمی ارزد. این همه بخواهم بشینم درس بخوانم که جایزه بگیرم؟! راحتی ام همیشه ترجیح داشت. حرف معلم ها همیشه همین بود آبان باهوش است ولی نمی دانیم چرا درس نمی خواند! الان که فکرش را می کنم خوب شد بیخودی خودم را اذیت نمی کردم. مگر می خواست چه بشود؟!
این چند روز هم برای همین خونسرد و آرام بودم. اما سعیده آن قدر استرس تحمل کرد که به راحتی جا زد. گفت نمی تواند و همان سر صبح، قبل از این که من برسم شرکت رفته بود و از رقابت انصراف داده بود. می دانم کار عاقلانه ای کرد ولی من چیزی برای از دست دادن نداتم و ندارم. قرار نیست چیزی را به کسی ثابت کنم. ادعایی هم نداشته و ندارم. اصلاٌ اگر از پس کار برنیایم به سیستم ضعیف مدیریتی شرکت ثابت می کند که با حذف یک نیروی کار بلد، هر کسی هر چند با تجربه اما ناآشنا به موضوع کار از پس امور تخصصی بر نمی آید.
این که سعیده هم جا زد فکر کنم تقصیر خودم بود. این که گفتم مهندس نظرش بیشتر روی توست تا من و همین استرسش را بیشتر کرد و طفلک دید تا به حال چنین مسئولیتی نداشته است و از خیرش گذشت. مطمئن بودم اگر مانده بود در هر صورت او انتخاب می شد. یکی به دلیل این که من هیچ تلاش خاصی برای اثبات خودم نمی کردم و از طرفی جناب مهندس یک موجود فرمان پذیر و آرام و صلح جو را به موجود سرتق و کله شقی مثل من ترجیح می دهد. به هر حال خودش بهتر می داند تأثیر و نفوذ کمی روی من دارد و با استرس وارد کردن و داد و بیداد کاری در برابر من پیش نمی برد.
***
وسط این همه بل بشو شرکت امروز دلم مرخصی می خواست که با آرامش بیشتری بروم منزل عمه جان. قرار هر ساله اربعین هاست. با بچه ها دور هم جمع می شویم و به دوستان هم می گوییم که بیایند. من که همیشه از شب قبلش، مثل همین امشب چتر می شوم. آشی را که عمه جان صبح زود پخته است و ما معمولاً فقط رشته اش را ریخته ایم(!) را بر می داریم می بریم امامزاده ای همین نزدیکی ها و با هم بین مردم پخش می کنیم. کلاً زیاد مکان های مذهبی را دوست ندارم و کم می شود امامزاده ها را زیارت کنم اما از این یکی هم خاطره دارم و هم فضای زیبا و آرامش بخشش برایم جالب است. یک بار هم به دیکتاتور خودمان که زده بود توی کار امامزاده گردی گفتم بیایید یک سر هم به امازاده پونک بزنید و آش بی نظیر عمه جانم را بخورید ضرر نمی کنید، طبق معمول خوش خواب خان نیامد. به هر حال خواب سر صبح حیف نبود؟!
یادم می آید پارسال هم ملیحه آمده بود و هم مهسا و پرهام و از آن طرف کامران و زهره که حاجتمند بودند برای بچه دار شدن. امسال ولی با به دنیا آمدن کوچولویشان فکر نکنم هیچ کدام یادشان از آش پزان فردا صبح باشد. در عوض بعید نیست این وروره جادوها بریزند و حسابی شلوغش کنند.
برچسب: سالی که نکوست, از بهارش پیداست,سالی که نکوست از برنامه ریزی اش پیداست,سالی که نکوست از بهارش پیداست یعنی چه؟,
نویسنده: نگار کاظمی