جمعه
مثلاً خیر سرم آمده ام سر جلسه امتحان. چیزی که نخوانده بودم اما گفتم به هر حال باز با خودم نگویم کم همتی کردی نرفتی؛ از همین کل کل های همیشگی با خودم. خوشحال رفته ام طبقه پایین موسسه. سلام می کنم و طبق معمول محمدی چشم غره می رود اما اکبرپور لبخند می زند. می گویم یادم رفته کارت ورود به جلسه را پرینت بگیرم. همان طور که کد ملی ام را وارد می کند می گوید: امتحان هفته پیش را هم که نبودی. چند وقتی است عین این ناظم های بد اخلاق حرف می زند. می گویم قبلاً گفته بودم عروسی برادرم هست نمی توانم بیایم.
کارت را پرینت می گیرد و می دهد دستم. از پله ها که می روم بالا با خودم می گویم باز هم این جا. همین راه پله، هم کلاسی ها، استادها. از همکلاسی ها پیمان را می بینم و بعد هم محمد. نمی دانستم پیمان هم دارد می رود استرالیا و به زودی آزمون آیلتس دارد. عجله داریم برای همین هم فقط به او می گویم پس به سلامتی رفتی برایمان کارت پستال بفرست. لبخند می زند و خداحافظی می کنیم. هر دویمان می دانیم هیچ پل ارتباطی ای بینمان نیست. همین امروز که از موسسه بیرون برویم دیگر هرگز خبری از هم نخواهیم داشت. یک لحظه ترس برم می دارد ... همه دارند می روند!
توی چرخ زدنم در راهروها و کلاس ها از استادها، احسان را می بینم و مصطفی. مصطفی توی حیاط است و از پنجره برای هم دست تکان می دهیم. این طفلی را هم سر کلاس کم اذیت نکرده بودم! مردم آزار نیستم اما کسی که خودش شیطنت می کند باید منتظر عواقبش هم باشد. یاد محمد و پورشاد و کوشا و ... ای بابا چقدر تعدادشان زیاد است؟! بعد از این یادآوری ها می نشینم سرجلسه اما طاقتم نمی آید. از یک سری سوال ها زیاد سر درنمی آورم پس از خیرشان می گذرم. گرسنه شده ام دلم می خواهد بروم فست فودی رو به روی سینما و کمی هم ناپرهیزی بکنم.
حالا توی فست فودی نشسته ام و ساندویچم را خورده ام و اجازه هم برای استفاده از اینترنت و برق و خنکای فضا هم گرفته ام. قدیم ترها انقدر آدم راحتی نبودم. اما حالا می بینم چه لذتی دارد چنین جایی دم پنجره بشینی و رفت و آمد ماشین ها و آدم اطراف میدان ولیعصر را ببینی و هیچ عجله ای برای رسیدن به هیچ کجا نداشته باشی و پست وبلاگت را به روز کنی. بماند که برنامه ام رفتن به سینما بود ولی چون سر اذان توی راه بودم و بعد از سینما هم دیگر دیر می شود خودت را به جایی برسانی باید از خیرش بگذرم.
***
راستی چرا مردم علاقه خاصی به این فعل مزخرف و به قول علما جعلی «می باشد» دارند. پدر جان، عزیز من، جان دلم حیف «است» و «هست» به این ملایمی و زیبایی نیست که حتماً باید بدل ناصحیحش را استفاده کنید؟!
ببین باعث می شوند سر امتحان زبان آدم از چه چیزهایی حرص بخورد!
پنجشنبه
یادم رفته جایی بنویسم من عاشق این خرگوش پروفایلم هستم. اصلاً به قیافه اش که نگاه می کنی زندگی از نو شروع می شود. خیلی جالب است چند خط ساده و کمی رنگ این قدر احساسات آدم را برانگیخته کند! به قول باربدخان «آتیش ها رو سوزونده حالا خجالت هم می کشه»!
چهارشنبه
از روز قبل بچه ها گفته بودند که امروز کلاس روانشناسی داریم و باید تکالیفمان را انجام می دادیم! قرار بود از سه نفر از افراد خانواده و سه از نفر دوستان بخواهیم سه ویژگی رفتاری مثبت و منفی ما را لیست کنند و به ما بدهند. شب قبلش برای مامان تلگرام کردم اما بقیه ماندند برای صبح روز چهارشنبه. سر صبح به خان داداش و باربد پیامک زدم و بعد هم فکر کردم کدام یک از رفقا آدم حسابی تر از بقیه است و کمی بیشتر من را می شناسد که برای آن ها هم بفرستم. نهایتاً به چهار نفر پیامک زدم و یکی محض احتیاط بیشتر که اگر یکی نگفت دیگری جبران کند.
نتایج واقعاً جالب بود. مامان طفلک که در حقیقت نامه نوشته بود. همان چیزهایی که همیشه می گوید و واقعاً اشکم درآمد از آن جملاتی در بخش منفی یا مثبتش شدیداً عاشقانه بودند. خان داداش که یادش رفت و روز بعد بابت فراموشی اش عذرخواهی کرد. باربد هم همان چیزهایی که توقع داشتم را نوشت و فرستاد. پونه هم عین مامان بیشتر عاشقانه بود نوشته اش. مریم اول شوخی فرستاد بعد جدی. اما خب جدی و شوخی اش بازم با هم قاطی بود. دسپینا طبق معمول مفقود الاثر بود و جناب دونات هم که تلفن زد و همین بهانه ای شد بعد از مدت ها گپ بزنیم و از حال و روزش با خبر شوم برایم جالب بود که بفهمم مدت هاست کار تدریس زبان و کار چوب را رها کرده و حالا او هم مثل خیلی های دیگر در یک شرکت کار بازرگانی خارجی را انجام می دهد.
خوشبختانه صبح چهارشنبه روز خلوتی بود و بحث همین خصوصیات فردی داغ. یاسمن از من خواست برایش بنویسم. گفتم کارمان به قهر و دعوا نکشد صلوات. من برای اون نوشتم و بعد که خندید و دری وری گفت رفتم بغلش کردم و دو تایی خندیدیم. کاوه گفت همه به کم حرف بودنش اشاره کرده اند به عنوان ویژگی منفی. به شوخی گفتم چرا نمی دی من و یاسمن برایت بنویسیم که ته دلمان را خالی کنیم؟! طبق معمول بی صدا خندید و هیچی نگفت. همان طور که مشغول کار بودیم باز هم کمی در این مورد بحث کردیم. بالاخره کاوه خودش پیشنهاد داد که همگی برایش بنویسند. گفتم اگر افسانه بنویسد مراعات عضو محترم (!) هیئت مدیره را می کند اما من تمام حرصم را خالی می کنم!
طبق معمول بی صدا فقط لبخند زد. گفتم پس شما هم برای من بنویسید. یاسمن و افسانه هم بنویسند ببینم این جا چه خبر است؟! وقتی خواند فقط گفت: چه جالب! اما نوبت من که شد سعی کرد از زیر بارش در برود. گفت: قول می دید ناراحت نشین؟! گفتم: قول می دم. باز هم ننوشت. قبل رفتن یادآوری کردم که هنوز چیزی برایم ننوشته. گفت: می ترسم بهتون بر بخوره. گفتم: نترس! نهایتش اینه که یه بلایی سرت میارم هنوز هیچی نشده خانمت بیوه میشه. سرخ شده بود. نوشت، تا کرد، داد دستم و رسماً فرار و بر قرار ترجیح داد. اولی را که خواندم از خنده منفجر شدم! پیگیر و مسئولیت پذیر؟ پیگیر؟ من؟ من پیگیر چیزی باشم؟ ... یادداشت های هر سه تایشان را نگه داشتم. حس خوبی به آدم می داد. هر چند که گاهی چندان هم درست نبود. پیامک ها و یادداشت ها را که گذاشتم کنار هم تقریبا یک سری نکات عیناً تکرار شده بود. پونه و کاوه هر دو تا توی منفی ها گفته بودند: زیادی رک! متولدین اردیبهشتند دیگر باید از گناه شان گذشت! بقیه هم به نحوی دیگر توی ویژگی های مثبت و منفی تقریباً همین را گفته بودند. یک سری ویژگی ها هم که همین طور تکرار شده بود. شکر خدا همه هم که می دانند اعصاب مطلقاً ندارم! پس چرا با دم شیر می کنید خب؟!
سه شنبه
چند روزی بود از این فرم های مزخرفی که هر از گاهی می گذارند روی میز من یا ایمیل می کنند و مربوط به عضویت در یکی از وندورلیست هاست و یا شرکت در فلان مناقصه و بهمان جاست برایم ایمیل کرده بودند. این جور فرم ها از ده – یازده صفحه شروع می شود و گاهی بالای بیست صفحه هم ممکن است باشد. سوالات و اطلاعات خواسته شده هم معمولاً تنوع و ابعاد زیادی دارد و جمع آوری بعضی نکات که باید مستند هم باشد مدت زمان زیادی می گیرد مستلزم چندین بار بازنگری است. این طور مواقع نکات مربوط به هر واحد شرکت را از خودشان می گیرم و وای به روزی که سر و کارم با بچه های کارخانه باشد از مدیر محترم(!) کارخانه بگیر تا بقیه شان.
تلفن منشی شرکت زنگ می خورد بعد می پرسد: بچه ها احسان کجاست؟ تلفن از کارخونه است.
- کی باهاش کار داره؟
- همین آقایی که ته لهجه ترکی داره ...
- تا احسان رو پیدا کنی وصلش کن به من ...!
- به به سلام! مهندس جان خودمان ...
- ای بابا من با احسان کار داشتم.
- خب منم کارت داشتم گفتم تا احسان پیدا بشه با من حرف بزنی!
- ببین من ایمیلت رو دیدم ولی هنوز وقت نکردم بخونم
- ببین دارید شورش رو درمیاریدها. اینا مگه مربوط به کار شما نیست. شما نمی دونی از چه وسایلی واسه کنترل کیفیت استفاده می کنی؟
- می دونم ولی کار دارم نمی رسم.
حرصم می گیرد. می گویم: حتماً باید اوضاع اشکی بشه تا شماها کوتاه بیاین کار من رو راه بندازین؟
- نه ببین اون جوری نمی شه. اصلاً حرفش رو هم نزن.
- پس نقطه ضعف شماها همینه. هر موقع کارم گیر کرد بزنم زیر گریه دیگه ...؟
با لحن کاملاً جدی ولی ملتمسانه می گوید: نه نه هر چی بگی ولی تحمل این یکی رو ندارم خواهش می کنم!
می خندم: باشه پس یه نگاهی به ایمیلت بنداز. اگرم سختت بود خودت تایپ کنی زنگ می زنم شما پشت تلفن بخون من تایپ می کنم!
دو روز قبلش بود که سر یک فرم کذایی دیگر تا ساعت نه شب توی شرکت ماندم تا سه صفحه اطلاعات ساده را پر کنند و برایم بفرستند. تمام بعد از ظهر سر آن سه صفحه، لحنشان تند بود و کار را پشت گوش می انداختند اما وقتی خسته و کلافه بغض کردم و موقع تلفنی حرف زدن با بابک بغضم ترکید ناگهان دست پاچه شدند و بابک سریع یوسف را صدا زد که وای بدو فلانی ناراحت شد! یادم نمی رود آن لحن ملایم یوسف و ... . توی یک ساعت سه صفحه نوشته، اسکن و برای من ایمیل شد. بماند که توقع داشتم حداقل تایپ کنند و بفرستند ولی به قول معروف «کاچی به از هیچی».
دوشنبه
امیدوار باش
تا وقتی چشمی هست که با تو اشک میریزد، میتوان رنج زندگی را تحمل کرد.
رومن رولان
***
هفته پیش هفته شلوغی بود یعنی زیادی شلوغ بود. آن از کارهای شرکت که مهلتی برای نفس کشیدن نمی گذاشت و مدت کم مرخصی و دردسرهای خریدهای قبل از عروسی و رزرو بلیط و هزار و یک کار که باید انجام می شد و من واقعاً نه وقتش را داشتم و نه حوصله اش را. حالا هی همه غر بزنند بابا تو خواهر شوهری باید ال باشی و بل باشی و باید این طور بکنی و آن طور بکنی و چه و چه ...!
اصولاً هنوز نتوانسته ام برای اطرافیان جا بیندازم وقتی می گویم: حسش نیست یعنی واقعاً حسش نیست! ولی باز هم این دم آخری آن ها بودند که حرفشان را به کرسی نشاندن که: مجبوری می فهمی؟! باید یک ابهت خواهر شوهری به هم بزنی و ... ای بابا خب حسش نبود! ... و واقعاً همت والایی نشان داد این یاسمن خانم که به من بفهماند: همین یک شب است و باید تو بهترین باشی... (آخه چرا؟!!!) فقط همین یک شب! و این طور شد که به هر حال خواهر شوهری با کیفیت عروس، در مجلس حاضر شد!
***
یعنی حس می کنم یک بار سنگینی را گذاشته ام زمین! انگار این دو نو گل نوشکفته توی این یک سال روی دوش من سوار بودند ها! به سلامتی هم که رفتند سر خانه و زندگی شان و حالا خیال مامان و بابا و باقی فامیل راحت شد که از شر یکی دیگر از مجردهای فامیل خلاص شدند! این طور که به نظر می رسد کسی کار ندارد فرزندان فامیل خرجشان گردن خودشان است یا سر سفره پدر و مادرشان، به یک سنی که می رسی چه دختر و چه پسر، به صورت پیش فرض نان خور اضافه ای و تا خانه به خانه ات نکنند دست از نذر و نیاز و دعا بر نمی دارند که بر نمی دارند. انگار جای نفس کشیدن آن ها را تنگ کرده ای و چه می دانم یک دینی به گردنت هست که تا جشن عروسی ات برگزار نشود از گردن ساقط نمی شود و از این حرف ها. بماند که از این به بعد تا چند ماه هر کسی می رسد یک طوری خدا را شکر می کند که این ها رفته اند سر خانه زندگی شان که انگار تمام گرفتاری زندگی شان همین بوده ولی بعد همین چند ماه است که تازه همه یادشان می افتد نه پدرجان هنوز اصل بدهکاری و گرفتاری ها مانده است که هی می پرسند: خب چه خبر؟ نی نی ندارند؟!!!
- جان ...؟ بچه ...؟ بی خیال! تازه دو- سه ماهه... انصاف داشته باشید!
***
چند روزی بود که بی خبر بودم. یک جورایی دلخور شده بودم بعد از مکالمه آخر ولی نه آن طورها. عادت کرده بودم به ناگهان غیب شدن هایش اما این بار کمی کم تحمل بودم. البته سرم شلوغ تر از این بود که خیلی به یادش باشم. قبل از سفر هم رفته بودم پیش زهره و بیشتر فکرم درگیر او و دردسرهایش بود تا کس دیگری اما همین که ظهر فردای عروسی زنگ زد و هنوز هیچی نشده بغضش ترکید دلم باز هم برایش تنگ شد.
آن روز در میان بدو بدو های من برای جمع کردن وسایل و رسیدن به پرواز و فرودگاه و مترو و آژانس و آخر سر خانه چه حرف ها زده شد و چه ناگفته هایی شنیده شد که در وهله اول برایم عجیب بود. دردنامه ای که شنیدم باور کردنش در سال 2016 زیادی عجیب و بدوی بود. مگر هنوز این طور آدم هایی هم هستند؟ شواهد و قراین وحشتناکی وجود داشت که می گفت هستند.
هرگز فکرش را نمی کردم کار به آن جا بکشد از نگفته ای برایش بگویم که با وجود گذشت زمان سال ها در گوشه ذهنم تازه و دست نخورده بود و تصورم این بود او فراموش کرده است. ناگفته ای که نه من جرأت تشریح کردنش را داشتم و نه او جرآت پرسیدن درباره اش را. این که هر چیزی در زمان خودش آشکار خواهد شد حقیقت محض بود. من به خاطر او سکوت کرده بودم تا نکند خللی در زندگی اش بیفتد و او از بیم چیزی که ممکن بود بشنود و از بیم شرمی که از من داشت سکوت کرده بود و فاصله گرفته بود. حالا، حالا، حالا. چقدر کاش و اگر و باید و شاید که دیگر زمانش گذشته بود. حال را باید در می یابیدیم که سیلی ویرانگر در خانه را داشت می کند.
درست است که این بار هم بخیر گذشت و نگرانی مان کمتر و کمتر شد ولی دلم به خاطر تمام این سال ها گرفت. تمام سال های دوری که نگذاشته بود از عمق مشکلاتش چیزی بدانم و همه اش به خاطر یک شرم شاید احمقانه از مسئله ای که نهایتاً ربط مستقیمی با او نداشت و تنها کاری که کرده بود بیش از حد تنهایش کرده بود. به خودمان که نگاه می کردم انگار داشتم فیلم «دو زن» را در قالب دیگر و جدیدتری مرور می کردم. داستان دقیقاً آن طورها نبود اما تکه پاره شدن دنیای مشترک شادمان چیزی در همان حوالی با همان تفاوت ها، با همان ...
***
این هفته فکر کنم هفته کسر خواب اعلام بشه بهتره. من برم دیگه بخوابم!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی