خرید بک لینک

صبح با اضطراب رفته بودم سر کار. قضیه ایمیل لعنتی که زده نشده بود و پیگیری ضعیف من داشت کار دستم می داد. حالا که عضوی از پروژه جدید شده ام باید پنجشنبه هم بروم سر کار. حالا کمی هم دیرتر دیگر مهم نیست. تا عصر درگیر بودم و آخر وقت بدو بدو رفتم انقلاب تا یک کتاب نامه نگاری انگلیسی را که همیشه خانم توصیه کرده بود را پیدا کنم. کتاب خودش را لازم داشت و باید بر می گرداندم. فکرم درگیر حرف های امروزمان با یاسمن درباره بزرگ شدن و سن و سال و این جور چیزها بود. برگشتنی از انقلاب به دوره های فکری زندگی خودم فکر می کردم این که تا قبل از چهارده سالگی چقدر بیخودی افسرده بودم و به مرگ فکر می کردم و ... بعد اول دبیرستان به بعد کم کم آدم شادی شدم و ...

منتظر مترو بودم. گفتم نگاهی به تلگرام بیندازم ببینم و اگر بچه های گروه هستند کمی کل کل بکنیم و بخندیم... یعنی فاصله شادی و غم همین چند ثانیه است. همین باریکی لحظه آگاهی و ناآگاهی و جان آدمی که چه ارزان است ... . نمی شد باور کرد. مانده بودم به چه کسی زنگ بزنم بپرسم. مستأصل بودم. به پونه زنگ بزنم ... نه به دونات ... نه به ... به علی که زنگ زدم فقط گریه کرد و تازه بغض من هم ترکید. توی ایستگاه صادقیه به دیوار سرم را تکیه داده بودم و گریه می کردم ... به هق هق گریه علی ... !

***

خوش تیپ و خوش سر زبان بود. از همان هایی که همه در دانشگاه می شناسندش. اولین بار یادم نیست کدام مراسم را رفته بودیم که مجری برنامه بود و شعرهایی می خواند که جمعیت را به هیجان می آورد: این جا به جای قلب دماسنج می کشم / از این دمای صد درجه رنج می کشم / تا شانه ام مماس تو و شانه ات شود ... سوت و کف دست همه بالا می رفت! بعد مراسم پونه رفت تا دفتر شعرش را بگیرد ... من آن زمان دختر کمرویی بودم و با پسرها حرف نمی زدم چه برسد بروم از کسی دفتر شعر بگیرم. خودش تنهایی رفت و آشنایی ها از همان زمان شکل گرفت.

احسان آن زمان نامزد داشت؛ سارا. دختر خوبی به نظر می رسید. فیزیک می خواند و احسان ادبیات انگلیسی. سارا هنرمند بود و با سلیقه و از هر نظر خانم. وقتی سارا را می دیدم که از هر انگشتش هزار هنر می ریزد حس می کردم خودم هیچ چیزی بلد نیستم! همان اواخر دوره دانشجویی شان عقد کردند و شاید دو سه سال بعد بود که بی سر و صدا رفتند سر خانه زندگیشان. خانه ای اجاره کردند و سارا جهازش را چید و حتی به مامان و بابای احسان هم نگفتند که رفته اند توی خانه خودشان دارند زندگی می کنند. عجیب است که اولین مهمان خانه شان ما بودیم! بعد فارغ التحصیلی پونه را ندیده بودم و برای همین وقتی آمده بودند مشهد من هم خودم را رساندم مشهد و برای نهار دعوتمان کردند. کوچک ترین خانه ای بود که دیده بودم. حتی یادم هست نهار قیمه پلو داشتند و ... .

***

از طریق پونه همیشه اخبارشان را داشتم. وقتی فهمیدم سارا برای ادامه تحصیل رفته است آلمان و احسان هم آمده است تهران حقوق بخواند چیزی درونم گفت دیگر این زندگی مثل قبل نمی شود؛ نشد! اردیبهشت ماه پارسال قبل که پونه گفت طلاق گرفته اند تعجب نکردم. ولی ناراحت شدم. از این زوج خوشم می آمد. حیف بود به نظرم. همه چیز توافقی بود. وقتی گفت هر دو حالا ازدواج کرده اند جا خوردم که هنوز قسمت عجیب داستان مانده بود ... پونه گفت: گفته بودم بهت که زمستونی فریبا ازدواج کرد ... خب داماد احسانه!

شوکه شدم. حیرت انگیز بود. باور کردنی نبود ... فریبا و احسان ... هیچ ارتباط به هم نداشتند. اصلا کسی فکرش را هم نمی کرد. و این فقط من نبودم که جا خوردم. همه کسانی که می شناختند کم و بیش جا خوردند. آن قدر سوال پیچت می کردند تا بفهمند واقعا چرا این دو نفر؟! حکایت غریبی شده بود زمان خودش. که خب همه چیزش هم به این آسانی نبود و گفتنی ای نیست همه جا بشود گفت.

همین چند ماه پیش بود که با پونه تلفنی سر درد و دلمان باز شده بود و من غر زدم که ای بابا پس این ها کی می روند سر خانه و زندگی شان که پونه هم از نگرانی هایش می گفت و از دلشوره های مادرش. یک سر صحبت همین جور چیزها بود و باقی مسائل. پونه مؤکداً از من قول گرفته بود اگر تاریخ عروسی مشخص شد حتما باید با کل خانواده در خدمت باشم و از این جور حساب پیشکی ها. چه می دانستیم بعد از محرم و صفر عروس را به جای لباس سفید که به حجله ببرند با لباس سیاه می برند بالای سر داماد...!

***

خودم که دیر فهمیدم ولی راه افتادم و تا توانستم به همه خبر دادم. توی گروه شعری که با هم بودیم همین یکی دو شب قبل داشتم شعرهای خود احسان را می خواندم و یاد گذشته ها می کردم. یاد آن شعرش که برای سارا گفته بود و همه اش یادم نیست:

توی افسانه ها، همین مردم، گفته بودند می شوی پیدا

من قرار است عاشقت باشم، مثل مجنون، قضیه ی لیلا

این خیابان به سان یک دریاست، مردمانش جزیره های کهن

من کریستف کلمب گمشده ام، تو جدیدی سلام آمریکا ...

... ... توی رگ های ابراهیم

غلیانی عجیب می بینم، ساره قرن بیست و یک؛ سارا

...
تو نمی آیی و زمین مثل صفر گرد می چرخد

و در اوج تهوعش حتما شعر من را می آورد بالا ...

همه جا را وجب وجب گشتم، چه دروغ بزرگ ناجوری

توی افسانه ها همین مردم ...

هیچ وقت حافظه قوی نداشتم برای همین هم به پونه گفته بودم متن کامل شعر را که توی دفتر مشترکمان نوشته بودیم برایم بفرستد و او بین مشغله های کار و زندگی اش یادش رفته بود.

توی راه به خیلی چیزها فکر کردم به آن همه خاطرات جالبی که از احسان داشتم. آن موقعی که رفیق قدیمی اش را صدا بلند می زد: مسعود جاه طلب (!) پسندیده ...! یا آن همه شوخی و شنگی اش ... از این که همیشه می دانستیم احسان و مسعود با هم بزرگ شده اند و از خاطرات بچگی شان ... این که می گفت با هم تعزیه بازی می کردیم و یک بار من شمر می شدم مسعود امام حسین و یک بار برعکس اما در هر صورت این مسعود بود که من را می کشت ...! یا نمی دانم از آن تیکه انداختن ها و شیطنت هایش ... دارم توی ذهنم را می گردم. دنبال خاطرات فراموش شده دانشگاه که همیشه تصویر سارا هم گوشه کنارش دیده می شود و ... . وای که فرصت زندگی چقدر کوتاه است ... . بیچاره احسان ... بیچاره فریبا ... بیچاره مادرش ... بیچاره پدرش ... بیچاره ... زندگی!

هر چند که ناباورانه است که مرگش را بپذیرم تا مغرفتی از خداوند بخواهم به هر حال با نهایت تأسف باید بگویم: خدایش رحمت کناد!

برچسب: انا لله و انا الیه راجعون,انا لله وانا اليه راجعون meaning,انا لله وانا اليه راجعون, نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 20:05

صفحه بندی