خرید بک لینک

مامان بیخود نیست که می گوید: هیچ کارم به آدمیزاد نمی رود، یکی از مصادیقش همین روزهاست. این هفته که به قول دوستان یک هفته شیرازی، پر از جمعه(!) بود و ملت رفته بودند هواخوری، برای من یک هفته کاملاً پر کار بود. شنبه اش که با استرس کارهای پیش رو تهیه و ارسال یک سری مدارک گذشت. یکشنبه مثلا قرار بود فقط به اندازه همان ساعت کاری شرکت بمانم اما کارها آن قدر کش پیدا کرد که باز هم خیلی دیر از شرکت برگشتم.

باز روز دوشنبه خوب بود که وقت داشتم چند ساعتی بیشتر بخوابم ولی از طرف دیگر مریم برای روضه دعوتم کرده بود و سری قبل را هم نرفته بودم. با وجود همه کارهایی که داشتم دلم نیامد نروم. به هر حال مریم دیگر کارش از رفیق قدیمی گذشته است. از اولین سال دبیرستان با هم بودیم و از همان زمان ها هم همیشه در حال کلنجار رفتن بودیم. جمع مان حدوداً هشت نفره بود که فقط ما دو تا باقی ماندیم. مریم همیشه با تمام اعتماد به نفسی که داشت و هوش و ذکاوت زیاد با این حال خودش را گاهی کمتر از من می دید. اوایل تلاش می کردم به او بفهمانم که ما اختلاف طبقاتی فاحشی نداریم. حالا این که پدر من کارمند است و او پدر او نانوا مسئله مهمی نیست. یا این که خانواده من از تهران آمده باشند و خانواده او مقیم همین شهر هستند هم آن قدرها در سبک زندگی مان تفاوت ایجاد نمی کند. ولی خب دیگر، آن موقع ها نوجوان بودیم دنیایمان همین جور چیزها بود. همه این مسائل چند سال بعد که او فیزیک دانشگاه شهید بهشتی قبول شد و بعد هم همین تهران ازدواج کرد و ماندگار شد کم کم اهمیتش را از داد.

راه دوری در پیش داشتم. باید از کرج می رفتم تا شهر ری و برمی گشتم. برای خودش مسافرتی بود. خیلی از مهمان ها هم آمده بودند. بیشتر همسایه ها بودند و چند تایی هم فامیل خودش و شوهرش. حوصله مراسم های این چنینی را ندارم اما خب به حکم وظیفه گاهی می روم و بلافاصله هم می روم توی آشپزخانه. پست مورد علاقه ام هم، ظرفشویی است. مراسم که تمام می شود یکی از همسایه ها شله زرد میاورد و ... چرا باید تو شله زرد یکی نمک بریزه؟! اونم این همه؟!

یک چیزی که در مورد سیستم حمل و نقل عمومی تهران شدیداً مصداق دارد این است که روزهای تعطیل انگار اصلاً کسی عجله ای برای رسیدن به هیچ جایی ندارد. لازم به توضیح نیست که به علت سعه صدر سیستم حمل نقل نصفه شب رسیدم منزل.

***

این هفته سه شنبه هر کسی تعطیل بود ما نبودیم. از همان کله صبحش هم کار داشتم و حسابی سرم شلوغ بود که یاسمن زنگ زد پاشو بیا اتاق مدیرعامل جلسه. حرصم گرفته بود. باید مدارکی را آماده می کردم و می فرستادم کشتیرانی. جلسه خوبی نبود؛ اصلاً و ابداً. حدود نیم ساعت وقت طلایی من را گرفت و حسابی عصبانی ام کرد. داد و بیدادم سر مهندس متفکرمان خالی شد که این رفیقتان خودش اگر می تواند همه کارها را خودش انجام بدهد و ... . روز متشنجی بود. دوندگی ام برای ارسال مدارک به کشتیرانی که برایش زمان بسیار کوتاهی داشتم و رفتن تا خود کشتیرانی برای گرفتن اصل بارنامه و آماده کرده مدارک ضمیمه اش برای کارفرما و ... .

به اعصاب خودم مسلط بودم که کارهایم را پیش می بردم اما ناراحتی ام را از برخورد مدیرعامل اصلاً نمی توانستم فراموش کنم. به خصوص که باز هم فهمیدم فقط جهت حال گیری و همان سیاست های کاری همیشگی اش تشنج را ایجاد کرده بود. از ظهر به بعد سه بار دیگر که دیدمش خیلی خوش برخورد احوالپرسی می کرد. از این نوع رفتار متنفرم. ولی خب چه کارش می شود کرد. سر شب که مدارک را بردم برای تأیید ایرادهایش را با شوخی و خنده گرفت و ... تا حدود یازده شب توی شرکت ماندم تا کارها را سر و سامان بدهم. طفلک سرایدار شرکت برای من و یکی دیگر از بچه ها که معمولاً تا دیر وقت شرکت می ماند شام آورد. قرمه سبزی منحصر به فردی بود که واقعاً چسبید.

شب هم برنگشتم کرج. نمی توانستم آن موقع شب این همه راه برگردم. دیگر وسیله ای هم نبود. طبق معمول این جور مواقع رفتم منزل عمه جان. خوبی خانه آن ها این است که هم نزدیک محل کار من است و این که هر موقع دلت بخواهد می توانی بروی و نگران تعارفات معمول نیستی و آخر ایم که مرد ندارند. شوهر عمه جان سال های پیش از دنیا رفته است و پسر هم که ندارند. برای همین هم برای دورهمی بهترین پاتوق دنیاست. عمه هم خوشحال می شود وقتی دورش را شلوغ می کنیم.

***

سه شنبه صبح هیچ رمقی نداشتم اما چاره ای هم نبود. به همه گفتم دو ساعت بیشتر که نیست. یعنی قرار بود صبح ساعت نه سرکار باشم؛ فقط برای دو ساعت. تأییدیه نهایی را از مدیرعامل بگیرم و کار تمام. بعد هم مثل بقیه آدم ها بروم و از تعطیلاتم لذت ببرم. خیر سرم یک عالم برنامه داشتم. شرکت هم چند نفری بیشتر نیامده بودند که آن ها قبل ظهر رفتند. تا خود ظهر یک سری مدارک را آماده کردیم و بعد رفتیم سراغ یک مطلب مهم تر که باعث شد تا حدود هشت شب همچنان در شرکت بمانم و مشغول ایمیل بازی و تلگرام بازی و واتزپ بازی. این که می گویم شوخی نیست. نصف کارها توی همین اپلیکیشن ها انجام می شود و اگر نباشد کارها خیلی کند پیش می رود.

از صبح که توی اتاق مدیرعامل که نشسته ایم و داریم همه چیز را چک می کنیم، مژگان یک ساعت به یک ساعت زنگ می زند و همسر محترم می گوید یک ساعت دیگر فقط کارش طول می کشد. بعد هم اضافه می کند: این دوستته من رو کشونده سر کار ها! من هم هر بار توپ می افتد توی زمین من، سیامک انصاری وار توی یک دوربین خیالی زل می زنم و لبخند ملیح تحویل می دهم. یک حسی که انگار این شرکت مال من است و سودش هم دارد توی جیب من می رود ... به روی خودم نمی آورم. مشغول کار که هستیم برای پرسیدن نکته ای مهندس زنگ می زند به یکی از بچه های کارخانه. صدای طرف را می گذارد روی اسپیکر و به ترکی چیزهایی به هم می گویند. یکهو مهندس می پرسد شما ترکی بلدین؟ لبخند می زنم: حتی یک کلمه! مهندس هم خیلی جدی تذکر می دهد: باید یاد بگیرین از انگلیسی هم مهم تره! به شدت دنبال یک دوربین می گردم توی آن زل بزنم. خنده ام گرفته است. یعنی این دیگه همان دردی است که نمی دانم کجای دلم بگذارم!

تمام روز به فکر برنامه فردا بودم که قرار بود با بچه ها برویم قم. آن مدت زمانی که منتظر ایمیل کسی بودم فرصت کردم به تلگرام همیشه سری بزنم بگویم انقدر این دو روز خسته شدم که بعید می دانم بتوانم فردا بیایم قم. پرسید: پس خبر نداری؟ گروه رو نخوندی؟ جوابش خیلی واضح بود. معلوم بود از دنیا بی خبرم! فرصت سرخاراندن نداشتم که بخواهم چیزی را چک کنم. یک چیزی گفت که با تمام خستگی گفتم نمی شود نروم. قول داده بودیم! باید می رفتیم.

خیلی دیر بود رسیدم. خسته و درمانده. حال فکر کردن نداشتم. برعکس همیشه که شام نمی خوردم نشستم و شامم را خوردم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. سخت ترین کار دنیا بود توی آن لحظه. بعد هم با آژانس رفتم پیش همیشه. محیا کلی ذوق می کند و شیرین زبانی. می آید توی بغلم و تا می توانم می بوسمش. بزرگ شده است واقعاً ولی هنوز هم خوردنی ترین موجودی است که می شناسم حتی گاهی بیشتر از مهرو.

***

اصلاً دلم نمی خواست از خواب بیدار بشوم. اصلاً و ابدا. اما بلند شدم، دوش گرفتم و شروع کردم به آماده کردن صبحانه. منزل خاله جان کلاً به فکر خودت نباشی از گرسنگی و تشنگی خواهی مرد. خودشان هم همیشه همین را می گویند که: خودت از خودت پذیرایی کن، هر چی خواستی برو بردار!

به زور همیشه را بیدار می کنم که بگویم باید بجنبیم چون ترمینال کرج صبح برای قم ماشین ندارد و باید برویم تهران. تنبلی می کند و هی نگران است که برویم تهران و سرگردان بشویم. گفتم: مهم اینه «پا توی راه بذاریم»! بقیه اش خودش درست می شه. یک ساعت توی کمد لباس هایش دنبال لباس می گردد و ... از این همه کرختی کلافه می شوم. همه اش به این فکر می کنم که من تمام دیروز و پریروز را سر کار بوده ام و این دختر یک عالم وقت استراحت داشته است بعد حالا خسته تر از من کارهایش را انجام می دهد. به این فکر می کنم که دیشب با چه سرعتی تصمیم گرفتم لباس چه چیزی با خودم بردارم و چون نیم چکمه های قهوه ای ام پیدا نکردم دیگر معطل نماندم ای وای دفعه اولم است دارم می روم خانه مردم به اندازه کافی شیک نیستم. بدم می آید از این طور سخت گرفتن ها.

بالاخره راهش می اندازم. به هوای دیروز که هوا گرم تر بود صبح تصمیم گرفتم لباس کمتری بپوشم و حالا همه اش نگرانم ولی دیگر فرصت برگشتن نیست. تاکسی های آزادی را سوار می شویم و توی پایانه سراغ ماشین قم را می گیریم. نشانی های عجیب و غریب می گیریم و در نهایت یک اتوبوس پیدا می کنیم که می رود اصفهان. معطلش نمی کنیم سوار می شویم. بعد که همیشه می گوید چقدر راحت ماشین پیدا کردیم می گویم دیدی مهم «فقط پا توی راه گذاشتن» است؟!

مثلاً می خواستم بخوابم توی راه ولی اصلاً انگار نه انگار. بیشتر وقتمان به حرف می گذرد. ظهر گذشته است که می رسیم قم. حرم زیادی شلوغ است و آمنه هم منتظرمان است برای همین زیارت کوتاهی می کنیم و پرسان پرسان می رویم منزل دوستان. به همیشه می گویم تا به حال دیگر این شکلی توی شهر غریب دنبال منزل یک غریبه نگشته بودم. یک حس خوب هیجان انگیزی داشت. از سر کوچه هنوز وارد نشده ایم که همیشه می گوید: این آقای بیات نیست؟! دیگر نیازی به گشتن دنبال پلاک نداریم. تا ما را می بیند لبخند می زند و احوالپرسی می کنیم. پسرها را برده است بیرون که خسته بشوند و بخوابند. حالا هم خواب هستند اما تا محمد طاها را بغل می کند چشم هایش وا می شود و با دیدن ما سلام می کند و بعد هم خواب آلود می گوید: بفرمایید تو! از قرار معلوم ترفند والدین فایده ای نداشته است و هر دو تا سرحال آتش سوزاندن را شروع می کنند.

توی منزل آمنه و خواهرش منتظر ما هستند. از گرسنگی دارم می میرم. دیر هم شده است. سفره نهار را که پهن می کنند حسابی از خجالت خودم در می آیم. سوپ عالی است، فسنجان و سالاد همه چیز در حد یک کدبانو. همیشه معتقدم سفره را باید از جلو من زود جمع کرد تا ناخنک زدن هایم بعد از تمام شدن غذا کار دستم ندهد. که این بار هم داد. اصلا همین که یک مدت است شکمو شده ام و دارم چاق می شوم برای همین جور ناخنک زدن های بی موقع است. که خب طبق معمول عذاب وجدان گرفته ام اما دیگر فایده ای ندارد.

این جا که آمده ایم احساس راحتی می کنم. بس که ساده است و آدم هایش. یاد اسم وبلاگش می افتم: «من هم یک آقازاده هستم»! چه آقازاده ای! خودش که رفته است طبقه بالا تا ما راحت باشیم. جای بقیه ای که نیامدند خالی. از دستشان شاکی ام که انقدر ناز و ادا دارند. وقتی انقدر ساده اند و باصفا، وقتی دعوتت می کنند و چند هفته منتظر می مانند نباید این طور ناگهانی هزار و یک چیز را بهانه کنی برای نیامدن.

بعد نهار با بچه ها بازی می کنیم و دور هم از هر دری می گوییم. قرار بود ساعت پنج از قم راه بیفتیم ولی زیاد عجله نمی کنیم. بچه ها دست از سر همیشه بر نمی دارند و از سر و کولش بالا می روند. بلند می شوم و دارم سارافونم را می پوشم که محمدیاسین با آن لحن کودکانه اش من را نشان مادرش می دهد و می گوید: این داره می ره ... نرو! جگرم کباب می شود و ضعف می روم برایش. تازه متوجه می شود همیشه هم دارد می آید. این دیگر می شود مصیبت کبری! با بچه ها دار حال چانه زدنیم که که خبر می رسد سوسن هم همین الان سر کوچه است و می رسد. مجبوریم بشینیم تا سوسن را هم ببینیم. می آید و سر به سرش می گذاریم که دلش نیامده شاگردهای خوش تیپش را رها کند زودتر بیاید. توضیح می دهد امروز با آن خوش تیپ هایی که منظورمان هست کلاس نداشته و تازه کلی هم حرص خورده. برایمان از گستاخی و پررویی های دانشجوهای جدید تعریف می کند و همچنان حرص می خورد و ما می خندیم. دم رفتن دعوتشان می کنیم که دیدن ما هم بیایند و برای سوسن هم کلی خط و نشان می کشیم که هی دانشگاه دانشگاه نکند.

شب تقریبا یک جنازه ام می رسیم خانه. خسته ام و دلم یک دنیا خواب می خواهد. کمی با محیا بازی می کنم و تا جایی که جا دارد می بوسمش بعد هم مسواک نزده توی جا می افتم ... بی هوش می شوم!

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 20:05

صفحه بندی