خرید بک لینک

مگر قلب چند بار باید تکه تکه شود؟ مگر چند بار باید بشکند؟ چقدر تاب می آورد؟ چند بار می شود بند زدش؟ چند بار باید گذاشت و گذشت تا منزلگاهی برای سکون پیدا شود؟ سفر ... سفر ... سفر. شاعر می گوید "دست های تو تصمیمی بود که باید می گرفتم و دور می شدم." دست های تو اما آن تصمیم نبود ... باید رها کنم و بگذرم. پر ...

دروغ چرا؟ قلبم درد می کند. باز هم درد می کند. ولی خودش بهتر می داند دردهای عمیق این چنینی به هر حال تمام می شوند. هر چه بیشتر و عمیق تر تمام شدنش زودتر. که آن کس درد را آفرید درمان ش را هم آفرید. و برای به دست آوردن باید از دست داد. البته مطمئن هم نیستم از این جمله آخر. چیزی را که دوست داری از دست بدهی بعد به سوی آینده ای نامعلوم و پر ابهام قدم برداری که چه بشود. خودم هم نمی دانم ولی مرتب با خودم تکرار می کنم: "قرار است یک اتفاق خوب بیفتد"! این را چه در دلم چه با صدای بلند صدها بار گفته ام.

***

تعجب می کنم صبح انقدر خوشحال و با رغبت بیدار می شوم. البته امروز مامان دیگر نیست که صبحانه برایم آماده کند و حواسش به همه چیزم باشد. رسیده است پیش بابا در آن دورها. صبح وقتی به رها می گویم که مامانم از دیروز نیست و این تقصیر باباست، می گوید: همیشه تقصیر باباهاست. می گویم حواست باشه که خودت هم بابا می شوی. می گوید: می دونم! صداقت خوبی به خرج داد.

باید بروم سازمان ثبت که توی میرداماد است. علی زنگ می زند و برای یازده و نیم جلسه می گذاریم. توی راه خیلی معطل می شوم وقتی می رسم ونک و کافه لمیز می بینم علی با ههمان کف خوشگل چهارخانه اش نشسته است و تا من را می بیند لبخند می زند. می گوید خوش تیپ شده ام. از تعریفش لذت می برم. سفارش قهوه و کیک می دهیم و طبق معمول او حساب می کند. کمی تعارف می کنم که این سری نوبت من ولی قبول نمی کند. تا برایمان بیاورند از وضعیت کار و بار و شرکت می پرسد. برایش شرح می دهم و توضیح می دهد که کار نوئی را شروع کرده است و می خواهد من هم با او همکاری کنم. بقیه توضیحاتش را می گذارد بعد از صرف کیک و قهوه. در نهایت می گوید این چیزی است بین من و تو ... و تمام!
هه ... رازداری! این کاری است که جدیداً یاد گرفته ام. آن قدر در زندگی ام رو بازی کرده ام و فاش بوده ام که حالا درون خودم مچاله شده ام و سکوت کرده ام. آن آدم گذشته دارد تمام می شود.

عصر که بر می گردم دفتر مهمان داریم او که می رود رها می پرسد کارت انجام شد؟ تلفنی حرف زدنم را شنیده و نمی داند با چه کسی قرار داشته ام. دلم نمی خواهد فعلا حرفی بزنم. شیطنتی هم زیر پوستم رفته است که مزید بر علت است. می نشینیم به حرف زدن. از دوستان دانشگاه و عشق و عاشقی هایشان تعریف می کند و من هم به حرف می آیم و دو تا خاطره جال باز رفقایمان می گویم. از رازی می گویم که سال هاست نشده است با دوستان آن زمان دور هم جمع شویم تا آن را فاش کنیم. از یادآوری اش خنده ام می گیرد و تا خود شب سرخوشم.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 14:31

صفحه بندی