خرید بک لینک

جمعه

نشسته ام خبر روز دنیای نفت و گاز را مرور می کنم و منتظر پایان یافتن این بحرانم. هرگز فکرش هم نمی کنی ممکن است از همین چند لحظه بعد چه دغدغه ای توی سرت بیفتد. دو - سه روزی است که یک مخزن استوانه ای در یکی از پتروشیمی ها آتش گرفته و خاموش هم نمی شود. به هر حال صحبت چند تن مواد سوختنی است و بعد مجاورت دیگر مخازن و ... هیچ شوخی بردار هم نیست. روی خط کانال نفت و گاز بالا پایین می روم و پیش برد کار را رصد می کنم. اخبار خوب و بد همین طور پشت سر هم می رسد. خبر بد می گوید به زودی بحران تبدیل به فاجعه می شود. خبر خوب از رفع شدن خطر قبلی تا اطلاع ثانوی می گوید و همین طور فشار نگرانی و اضطراب در خانواده نفت و گازی ها بالا و پایین می رود.
تا می گویند جهت باد از این طرف شد نفس ها در سینه حبس می شود و تا می گویند دیواره مخزن کج شد آه از نهاد خانواده بزرگ نفت و گاز بلند می شود. بعضی چیزها یک جوری است که می دانی وقتی کارش بیخ پیدا کند دست کمی از چرنوبیل (حالا آن هسته ای بود و عمق فاجعه عمیق تر داستان جداگانه ای است) نخواهد داشت و این طوری می شود که سعودی ها بشکن بالا می اندازند و خوشحالند که همسایه شان ممکن است رسما به خاک سیاه بنشیند و نتواند فاجعه را جمع کند.

با این حال وقتی می بینی این همه کارشناس از تمامی شرکت های این حوزه در تب و تاب هستند و با نظرات و پیشنهادات و یادآوری نکات ایمنی می خواهند سهمی هر چند کوچک در بهبود اوضاع داشته باشند می فهمی دنیا گاهی چقدر می تواند مهربان باشد و دل ها چقدر به هم نزدیک تا با هم از یک طوفان بگذریم.
حالا هم که دیگر باید اوضاع تحت کنترل باشد و امید است به زودی بحران بر طرف شود. انشالله!

***
پریروز، الحق و الانصاف یکی از بهترین روزهای خدا بود. روز قبلش مهندس متفکر ما می گفت دیگه به آخرش رسیدیم خانم عندلیب ...! گفتم: حس دونده ای رو داریم که تا آخر خط رسیده و می خواد اون ربان قرمز رو لمس کنه! برگشت گفت: آره مثل دور آخر شناست. دیگه امروز می تونیم تا آخرین میزان انرژی مون را مصرف کنیم چون دیگه آخر کاره!
خیلی حس خوبی بود که اطرافت حداقل یکی دونفری باشند که وضعیت مشابهی داشته باشند و حس مشترکی را تجربه کنند. از بودن و حضور چنین افرادی در اطراف، باید همیشه شکرگزار بود. این مدت توی شرکت حس می کردم زبان مشترک از دست رفته. یک فاصله، یک خلأ ... یا یک نمی دانم چی که در فضا بود و انگار حس جداشدگی از جمع را به آدم می داد و آدم ها یک طوری نگاهت می کردن انگار از مریخ آمده ای و تا می گفتی آخ، همه می گفتن: وای خب اگر حالت بد میشه گناه می کنی می گیری ها...! حالا بیا توضیح بده ربطی ندارد این آخ به ضعف و غش و روزه داری... حالا هم که دیگر تمام شد این روزهای خوب خدا.

***
روز عید تا دیر وقت خوابیدم. دلم برای خوابی که نصفه شب تکه پاره نشود تنگ شده بود. بعد به این فکر کردم که حالا که هیچ کدام بچه ها دم دست نیستند خودم تنهایی بزنم بیرون. باید به خودم یک هدیه می دادم. برای همین هم تنهایی رفتم سینما و برگشتنی تمام مسیر را پیاده گز کردم. باید برای خودم یک خاطره متفاوت ایجاد می کردم. فیلم «دختر» که چیز خاص و تازه ای نداشت. بد نبود ولی خیلی هم خوب نبود. از سینما که بیرون آمدم مسیر حاشیه باغ سیب را تا سر چهارباندی پیاده آمدم و هی به دلم گفتم تاکسی بگیرم ... نه بابا پیاده که راهی نیست! نمی شود گفت راهی نبود ولی خب تقریباً بود! در عوض دستم آمد در طول این مسیر زیبای پر دار و درخت و خانه های گرانقیمت آن حوالی چه جاهای خوبی برای وقت گذرانی وجود دارد که وقتی با ماشین به سرعت از کنارشان می گذری اصلاً به چشم نمی آیند. کلی افکار شیطانی هم از مغزم گذشت که امیدوارم بتوانم عملی شان کنم!

***
دیشب هم بعد از عمری دلم خواسته بود بشینم و در جوار برادرجان فوتبال ببینم. حسم این بود بعد از مدت ها برای بازی خوبی سر رسیده ام. با این حال نیمه اول بازی کلا به بالا رفتن مهرو بانو از سر و کول عمه جان گذشت و فقط فهمیدم یک پتالتی مفت دادیم به این فرانسوی ها و ... سر نیمه دوم بالاخره موفق شدم برادرزاده گرامی را هم همراه کنم و در جمع خانواده کمی هم هیجان فوتبال داشته باشم. مثل قدیم ها نشسته بودم حرص می خوردم. وقتی گل دوم هم در برابر ناباوری من زده شد. دو بامبی زدم توی سرم که ای وای حالا این رو چی کارش کنیم؟! عمراً فکر می کردم یکهو اینقدر بازی برای مهم شود: افسوس بخورم، حرص بخورم، توی سرم بزنم، هیجان زده بشوم ... . حیف برای بازی فینال یه پایه درست و حسابی ندارم و گرنه می نشستم و انتقام گیری پرتغالی ها را هم می دیدم!!!

سه شنبه

قطاری که تو را برد
چه چیز را با خود باز می گرداند

تعادل دنیا
گاهی به مویی بند است
لوکوموتیوران تو کاش این را می دانست

حافظ موسوی

***
درست یادم نیست چه سالی بود یا چه فصلی، یادم هست که از آن روزهای خسته و کلافه بود که دلم هیچ چیز را نمی خواست. حوالی سینما آزادی بودم یا خودم را به آن جا رساندم. این جور چیزهایش یادم نیست. فقط یادم هست کلافه بودم و یکهو دلم سینما خواسته بود. توی سینما آزادی انتخاب های زیادی وجود داشت اما دلم خواست بروم و فیلم «شیرین» را ببینم. این که بگویم توصیف ناشدنی است پر بیراه نگفته ام. هیچ وقت هم در مورد دیدن این فیلم فکر نمی کنم جایی حرف زده باشم. فیلمی که لذت دیدنش هرگز فراموش نمی شود.
به هر حال تجربه خاصی بود از یک فیلم متفاوت. فیلمی که صد و سیزده زن سینمای ایران (به جز ژولیت بینوش دوست داشتنی) در آن ایفای نقش کرده بودند و در واقع هیچ نقشی بازی نکرده بودند! خود خودشان بودند با تمام حس ها و حالت هایی که یک زن می تواند داشته باشد.حظ دیدن این فیلم را فکر نمی کنم هرگز بشود در خانه توی تلویزیون یا لپ تاپ تجربه کرد. برای دیدن این فیلم باید بلند شوی و از خانه بزنی بیرون و سالن نمایشی را پیدا کنی مثل همان سالنی که من تویش نشسته بودم تقریباً خلوت و آرام. تا از شنیدن قصه «خسرو و شیرین» لذت ببری و گاه و بی گاه قطره اشکی هم بریزی.

روحت شاد آقای کارگردان!

دوشنبه

این که نوشتم روزنوشت، واقعاً دلم می خواهد یک روزنوشت باشد. برای بیشتر روزهای هفته حرفی برای گفتن داشته باشم. یک پست برای هر هفته و هر روز هفته همان یک پست را ویرایش کنم. به هر حال تنوع است. از این یکنواختی در می آید این جا. فقط می ماند قصه تنبلی همیشگی من که امیدوارم خدا خودش شفای عاجل عنایت فرماید!

***
دقیقاً از دهم تیرماه پارسال که در این شرکت استخدام شدم تا نهم تیرماه امسال یک سال بود که میزم همان میز رو به رویی در طبقه همکف بود. یک چند روزی بنا به اجبار پشت میز کنار پنجره نشسته بودم اما همیشه همان میز مال من بود. جالب است دقیقاً بعد از یک سال حکم شد بساطم را جمع کنم و بروم طبقه بالا. آن هم برای این که نزدیک مدیر جدیدم باشم! مدیری که بیشتر اوقات نیست و من ندانسته که این آقا قرار است دو روز دیگر مدیرم بشود با او بحث کرده بودم. درست از آن لحظاتی بود که آتش گرفته بودم و تا سر طرف مقابل را به طاق نکوبم آرام نمی گیرم! رفته بودم حال افسانه را بگیرم که پا توی کفش من کرده بود و دکتر که پشتش درآمد. من هم برگشتم و خیلی تند جوابش را دادم! البته ضرب شست بدی نبود این که هر کسی می رسد به قیافه ام نگاه می کند فکر می کند مظلوم تر و بی سر و زبان تر و البته کم سن و سال تر (!) از من پیدا نمی شود دیگر شورش را در آورده است.
بماند که او هم یک بار آمپر چسباند از دست من و یک جورایی حساب کار دست هر دویمان آمد اگر می خواهیم تیم باشیم باید یک جوری با هم کنار بیاییم! حالا مثل احمق ها به هم لبخند می زنیم و با ملاطفت تمام کارهایمان را چک می کنیم.

***
طبقه بالا از دیر باز تا اطلاع ثانوی به دلیل وجود اتاق مدیر عامل یک جورایی منطقه خطر محسوب می شود. بچه های پایین می گفتند حالا که می روی بالا دیگر از آن شلوغ کاری های طبقه پایین خبری نیست. برای همین هم فکر می کردم دیگر مجبورم حسابی خانم باشم و کمتر آتش بسوزانم. به خصوص با آن اخطاری که یاسمن به من داد: خانم محترم صدای خنده هات با کیفیت دالبی (!) میره تو اتاق مهندس و ... .
شنبه که خبر خاصی نبود و دیروز را هم که آن مرخصی شیرین را گرفتم و در منطقه خطر نبودم. امروز هم از صبح طبق معمول میزم بازار شام بود و وسط آن همه کاغذ دست هایم را هم گم کرده بودم چه برسد به شیطنت هایم. اما خب خیلی زود دوباره شدم همان آدم سابق که کمتر محدودیتی را بر می تابد.
دیدم دیگر مثل طبقه پایین نیست که با خط کشم دنبال همه بگذارم! این جا یک سلاح سرد بی دردسرتر می خواستم. از توی کاغذ باطله ها یک تکه کاغذ برداشتم اما هر چه فکر کردم یادم نیامد آن موشک های حرفه ای را چطور درست می کردیم. به همکار میز بغلی که مرد جا افتاده و دنیا دیده ای است گفتم: مهندس شما بلدین موشک درست کنین؟ خدا خیرش بدهد از خدا خواسته کاغذ را از دستم گرفت و گفت: یه موشک مهندسی ساز برات درست می کنم!
یک ساعت بعد که فضا کمی خلوت تر بود موشک بازی شروع شد. به صورت کاملا سایلنت از خنده ریسه می رفتیم که این خانم مهندس کوچولوی ما از پشت میزش موشک را مثلا برای من فرستاد اما نمی دانم این چه موشک پرانی بود که توی هوا کات برداشت و از یک جایی مسیر را چرخید و خورد به در اتاق مدیرعامل خوش اخلاق(!) ما و افتاد. مثل این رزمنده هایی که خودشان را روی مین می اندازند از پشت میزم شیرجه رفتم پشت در اتاق مدیرعامل و موشک را قاپیدم و برگشتم پشت میزم. همان موقع همین همکار موشک سازمان هم سر رسید. گفتم نبودی برادر داشت این موشک دست ساز شما یک راست می رفت تو اتاق مدیرعامل. شانس آوردیم در بسته بود!
همه این ها در حالی است که تمام طول عصر بساط داد و فریاد و جر و بحث از اتاق ایشان به گوش می رسید و یک جرقه لازم بود که دینامیت های جاسازی شده روی اعصاب نداشته اش منفجر شود!

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:01

صفحه بندی