صبح اول وقت کلاس داشتم. این جلسه بد نبود. تقریباً راضی بودم. مربی ام انگار شستش خبردار شده باشد دیگر می خواهم مربی ام را عوض کنم می گوید حالا یه جلسه دیگر بردار... قبول می کنم. چاره ای هم ندارم. برای چهارشنبه صبح کلاس می گیرم و بعد راه میفتم سمت سازمان ثبت. مسیرم خیلی طولانی است و خسته و گرسنه م یرسم سازمان. بعد از کمی گیج زدن و انتظار و انتظار و انتظار و حتی چرت زدن و آشنایی با یک خانم مشهدی که گویا وکیل است و نگران است با این کش و قوس ها به پروازش نرسد بالاخره نوبتم می شود.
خسته ام و دودل که بروم شرکت یا نروم. حوصله خانه رفتن را ندارم. آن قدر هم گرسنه ام که کلافه می شوم. به شرکت که می رسم می بینم در باز است تعجب می کنم. رها گفته بود زود می رود و یک حسی از قبل به من می گفت که باید مانده باشد ولی باز هم تعجب کردم. از در که وارد شدم حتی سرش را بلند نکرد. رفتم جلو سلام کردم و احوالپرسی که ناگهان به سمت دیگر اتاق چرخیدم. بند دلم از هم وا شد. چیز خاصی نبود. سهام بود ولی خب دیگر من بدجور هول کردم. به هر حال انتظار دیدن کسی را نداشتم و آن هم سهام ... خودم را جمع و جور کردم و احوالپرسی و ... . حالم بد شده بود. نهارم را خوردم و سرم را انداختم پایین رفتم سر میزم تا کم کم به اعصابم مسلط شدم. بعد که دوباره با سهام حرف زدم دیگر همان آدم سابق بودم.
ترک سینه ام باز درد می کرد ولی می دانم که باید صبور باشم و مقاوم. من از او گذشته ام. من رها را رها کرده ام ولی ... دردش و جای زخم حالا حالا ها تازه خواهد بود.
***
موقع رفتن علی زنگ می زند. مواردی را که با هم حرف زده بودیم را چک می کنیم. برایم توضیحات جدید می دهد و ذهنم را باز می کند. باز دارد می رود سفر. خداوند نگهدارش باد!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی