خرید بک لینک

جمعه

جسور باش و رویا بساز
از آن چه نیستی
جسور باش و رویا بساز
از آن چه نداری
جسور باش و رویا بساز
آن گونه که واقعیت توست
جسور باش و رویا بساز
و بیدار که گشتی
پاک نکن
آن نمای رویایی و حقیقی ات را

مارگوت بیکل

پنجشنبه

یک چیزی هست که به من می گوید من یک «باب مورن» دوم هستم. اصولاً هر کجا که می روم همیشه یک آدم جدید پیدا می کنم که به کمک نیاز دارد و دستش را می گیرم میاورم توی زندگی ام. حالا هم همکلاسی جدید دارم که طفلک یک سال از من کوچک تر است اما فکر کنم اصلاً زندگی نکرده است. با بقیه بچه ها دوره اش کردیم اصول اولیه نافرمانی را یادش دادیم.

همین طور ادامه پیدا بکند باید راه بیفتم یک خیریه باز کنم برای روح های خسته ای که اطرافیانشان نگذاشته اند زندگی کنند. باید شروع کنم اصول شاد زیستن را یاد آدم هایی بدهم که شادی شان را زیر پای خواسته های عزیزانشان از دست داده اند. این کتاب « زنان خوب به بهشتند می روند، زنان بد به همه جا می رسند» را هم باید بدهم این طفلک ها بخوانند شاید خودشان دست به کار شدند و دنیایشان را ساختند.

چهارشنبه

مثلاً باید استرس کش می شدم برای چنین مسئولیتی. تمام روز با سعیده داشتیم وسط فایل ها و فولدرها و مدارک زونکن دنبال چیزهایی می گشتیم که نمی دانستیم درست و حسابی چی هستند. ولی کاملاً بی خیال بودم. آن قدر خونسرد که به جای این که نگران استرس سعیده باشم داشتم نگران خودم می شدم. خونسرد بودن برای چنین اوضاعی به نظرم کمی بی رحمانه بود ولی خب شاید تأثیر بدخوابیدن های دو شب قبل بود که از زیادی فکر و خیال، صبح ها فکر می کردم اصلاً نخوابیده ام.

دوشنبه

صبح تو راه شرکت بودم سعیده زنگ زد. دو روز بود زودتر سرکار می رفتم اما امروز حسش نبود واقعاً گفت ساعت هشت و نیم با مدیرعامل جلسه دارم. تعجب کردم. توضیح دادم من هنوز توی راهم و معلوم نیست به موقع برسم یا نه. فکرم مشغول شد؛ جلسه یهویی، سر صبح ... این یعنی بحران ولی باز هم با خودم فکر کردم چیز خاصی نباید باشد. توی این شرکت همیشه غیر ممکن وجود دارد.

هنوز پایم به جلسه نرسیده خبرها رسید. تقریباً طی چند ساعت من و سعیده پله پله از تغییر سمت احتمالی به سمت تغییر سمت قطعی هل داده شدیم و فشار کاری یک واحد پر دردسر افتاد روی شانه های نابلد ما! عاقل بودیم می گذاشتیم در می رفتیم ولی حداقل من یکی حوصله در رفتن نداشتم. سرم درد می کند برای درد سر ولی حسش را نداشتم بروم دنبالش. شکر خدا خودشان گذاشتند توی دامنم. یاد ایمیل های شب قبل افتادم و این که حداقل فهمیدم تا چند ماه آینده این جا ماندگارم. یک جور توفیق اجباری با اعمال شاقه. هر دو هم نگرانیم. کارمان شوخی بردار نیست. دو تایی عین جوجه اردک چسبیده ایم به مرجان که کجا می رود و چه کار می کند تا این دم آخری تا می توانیم از او یاد بگیریم.

یک سر که می روم طبقه بالا بچه ها شلوغش می کنند. تکه پرانی می کنند که چقدر خودت را می گیری و دیگر محل نمی گذاری و چه و چه. می گویم بی انصاف ها جایگاهم که تغییر نکرده. کارشناس یک بخش شده است کارشناس یک بخش دیگر. مدیر که نشده ام. حس یک محکوم به اعدام را دارم؛ داوطلب مرگ! یاسمن غر می زند: تو چرا هیجان نداری؟ می گویم هیجان دارم ولی یک عالم هم کار دارم!

به همیشه هم می گویم. این چند روز از بس وقت و بی وقت با هم چت کرده ایم فکر کنم حالمان از همدیگر به هم می خورد. برگشته می گوید: چرا ما دوتا انقدر سرنوشتمون به هم وصله و اون مصایبی که من کشیدم رو تو هم باید بکشی؟ می گویم: نمی دونم. ولی به هر حال راه در رو هم نداریم... فعلا که این جوریه!

یاد دایی می افتم که وقتی گفتم محل کار جدید همیشه چند خیابان آن طرف تر است پرسید: شما دوتا چرا انقدر به هم وصلین؟! خب من در جواب فقط لبخند تحویل دادم.

یکشنبه

از صبح توی ایمیل ها دنبال رزومه ام گشتم که به روز کنم و برای آدرس هایی که پیدا کرده ام بفرستم. چیزی که می خواستم را پیدا نکردم. برای همین هم ایمیل ها را روی کاغذ نوشتم و شب، آخر شب به سختی خودم را راضی کردم رزومه را به روز کنم و بفرستم. خیلی وقت بود این فایل را ندیده بودم. یعنی آن قدر ندیده بودم که مطالبش هم یادم رفته بود. یعنی همان چیزهایی که خودم یک زمانی تایپ کرده بودم و یک نکته ... یکهو دیدم نوشته شده: سردبیر نشریه دانشجویی ...! سردبیر؟ من؟ واقعاً؟ کی؟ اصلا یادم نمی آمد کدام شماره. برایم جالب شد. نشستم فکر کردم به آن روزها. دلم نشریه مان را خواست. آن روزهای خوبی که چه حرص و جوشی می خوردیم برای ... برای چی واقعاً؟! یادم آمد فتنه این میرزا بنویسی الان باید از همان روزها شروع شده باشد. از همان روزهایی که ... هی ... آدم احساس پیری می کند وقتی فکر می کند یک زمانی چقدر جوان بوده است.

شنبه

صبح که پیامک رسید می توانستم جوابش را با یک پیامک بدهم و توضیح بدهم که سوءتفاهم شده است و منظورم آن چیزی نبوده است که گفته ام اما یک آن گفتم زنگ بزنم بهتر است و چه خوب شد که زنگ زدم. خوشبختانه مدیر اسبقم هم نبود و چه فرصتی بهتر از این. از آن جا بود تماس گرفتم و گپ و گفتی که نفهمیدم اصلاً چقدر طول کشید اما کافی بود. چقدر به این حرف ها نیاز داشتم. چیزهایی که به قول خودش خودم بهتر می دانم اما از زبان او یک جورهایی دلم را قرص کرد. از اتاق که بیرون آمدم محکم شده بودم و دلم بی اندازه گرم شده بود.

***

به یاسمن می گویم: کی کارت تموم میشه؟

- کارم طول می کشه! چطور؟

- می خوام برم حسن آباد ... نمی آی؟

- نه ... کار دارم. واسه چی می خوای بری؟

- یه ماه دیگه تولد زن داداش کوچیکه است. می خوام براش یه چیزی ببافم.

- خیلی نزدیکه که!

- طوری نیست. می خوام کیف ببافم. زود تموم میشه. شایدم اصلا پا شدم رفتم شیراز خودم براش بردم؟

- این همه راه؟ واسه تولد زن داداشت؟

- قطعی که نشده ... ولی خودت بودی همش طرفش رو می گرفتی می گفتی درکش کن!

- والا منم خواهر شوهرم هزار کیلومتر می کوبید برای تولدم میومد پررو می شدم!

از دستش می خندم. این جور مواقع بد شاکی می شود. همیشه نگران همین است که به کسی رو ندهم، رو ندهی، رو ندهیم (!) که پررو نشود و اینا.

برچسب: توفیق اجباری,توفیق اجباری به انگلیسی,توفیق اجباری فیلم کامل, نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: پنجشنبه 4 آذر 1395 ساعت: 23:14

صفحه بندی