حدس می زدم امروز نیاید. بدون هیچ خبری. کارهایش را می توانم پیش بینی کنم اما درک نمی کنم. از درون خیلی سنگینم. درست است که از همه چیز گذشته ام ولی درد دارم. سینه ام سنگین است و سخت نفس می کشم. نمی خواهم این قدر مشغول گذشت کردن باشم. به خودم که نگاه می کنم می بینم شادم امیدوارم و در حال تلاش کردنم. هیچ نشانی از کرختی و افسردگی در وجودم نیست. از صبح که بیدار شده ام دارم فکر م یکنم چقدر نسبت به این اواخر اعصابم آرام است. اصلاً از همان روزهایی که نسبت به عصبی بودنم حساس شدم و تصمیم گرفتم آرام باشم اوضاع خیلی بهتر است. انگار چیزی درونم شکفته است. لعنت به این شانس ... من باز هم خودم پشت خودم ایستادم. کسی کمکم نکرد. کسی نیست که کمکم کند. مثل همیشه خودمم و خودم.
***
به سر شد عمر و یک دم سر نشد بی دوست
که غایب بود و هر جا هست دل با اوست
الهام ملک محمدی
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی