خرید بک لینک

جمعه

دو – سه روز بود به هر کدام از شماره هایش زنگ می زدم جواب نمی داد. خاموش بود، در دسترس نبود یا جواب نمی داد. دلم تنگ شده بود و می خواستم کمی حال و هوایم عوض شود. شماره تلفن مادر را هم داده بود اگر لازم شد خبر بگیرم اما او هم جواب نداد. کم کم نگران شدم. یک ور ذهنم می گفت باز پا شده اند با همسر محترم از این مسافرت هایی رفته اند که تمام گوشی ها را خاموش می کنند اما یک ور ذهنم همه اش می پرسید آخر نمی شود که ...
دیروز صبح که جواب تلفنم را داد خیالم راحت شد. عذرخواهی کرد. گفتم باز تو مفقود الاثر شدی ...؟ توضیح داد که چه خبرهایی بوده. حرف های معمولی می زدیم اما باز ذهنمان می رفت برای حلاجی هزار و یک چیز. خوشبختانه من دیگر از موضوع بحث خارج بودم اما هر از گاهی طاقتش نمی آمد و موضوع را به سمت من بر می گرداند. گفتم: راستش را بخواهی دیگر هیچ چیزی نمی دانم ... هیچ چیز ...
امروز عصر اما دوباره به فکرش می افتم. یاد این که به شوهرش گفته بود: این آبان را این طور نبین. همین که من صحیح و سالم رسیدم این جا کار آبانه ... حق مادری به گردنم داره! خنده ام می گیرد از چنین یادآوری ای که من هم در جوابش گفتم: ای جان، پس این داماد و نوه ام بودن دم در دیدمشون!
این که او چنین حرفی می زند را فقط من می دانم و خودش و چند نفر خاص دیگر و البته مادر او. حکایت غریبی که گاهی یادش می افتم و فکر می کنم چه سرنوشت عجیبی داشتیم ما با هم. این که ما چه نقش های عجیبی در زندگی هم بازی می کنیم و گاهی چه مهره چینی عجیبی در قرار گرفتن آدم ها سر راه هم وجود دارد. یاد سمیه می افتم که تمام شر ماجرا از سر او بلند شد و با آن همه بی پروایی و هوشی که داشت چقدر همیشه رفتارش با من عجیب بود. یادم هست چه نفوذی روی آدم ها داشت و بعضس ها را مهره خودش می کرد و بعضی ها را هم می ترساند اما در برابر من هیچ مقاومتی نداشت. آن هم در مقابل آبان آن موقع ها که موجود آرام تر و مظلوم تری بود و اعتماد به نفس و پختگی حالا را نداشت.
به این فکر می کنم اصلاً اولین پررو بازی زندگی ام همان روز رقم خورد که بدپیلگی کردم و در برابر سمیه ایستادم و دسپینا که بین ما گیر کرده بود و چقدر آن روزها سربزیر و آسیب پذیر بود. آن موقعی که خودم را زدم به بی خیالی و خودم از رفتار خودم گیج بودم که اصلاً به تو چه ربطی دارد این بره را از دست این گرگ دربیاوری و ... . آن روز وقتی سمیه دست دسپینا را گرفت و برد قلبم شکست. خودش از من کمک خواسته بود و حالا خودش داشت ... .
چه چیزهایی دارد همین جور به ذهنم هجوم می آورد ... دم دمه های غروب، محوطه باز خوابگاه دانشجویی، خیابان پشت محوطه، دیوارها و نرده هایی که تا انتها من از لابه لای آن رفتنشان را می دیدم و ... ماشینی که جلوی پایشان نگه داشت و ...
برق ها رفته بود. پردیس بزرگ دانشگاه توی تاریکی فرو رفته بود و اشکی که می ریختم و کسی نمی دید. توی اتاق ما بچه ها جمع شده بودند و توی یک بشقاب شمع روشن کرده بودند. نور شمع ها آن قدری نبود کسی در روشنایی اش حال دیگری را بفهمد. لباس هایم را درآوردم یا نه یادم نیست فقط یادم هست پریدم وسط و برایشان سرخ پوستی رقصیدم. بچه ها به هیجان آمدند و کمی هم آن ها همراهی ام کردند. همه چیز دقیقاً یادم نیست ولی حالی نزدیک به جنون داشتم. دیگران شادی ام را می دیدند اما انگار داشتم شکسته هایم را یواشکی زیر فرش قایم می کردم تا کسی بویی نبرد.
شب بود که آمد. با همان آرایشی که زورکی سمیه برایش کرده بود. گفت با آن ها نرفتم!
چند وقت بعدش فهمیدیم آن شب چه خطری از بیخ گوش همه شان گذشت. ... و خب نگفته پیداست همه داستان خیلی بیشتر از این حرف هاست...

***

دارم فکر می کنم چه ماجراهای دیگری که ما با هم پشت سر نگذاشتیم. یک ماجرای عجیب دیگری هم داریم هم هست که مدت هاست دلم می خواهد بنویسم اما فرصتش نمی شود. خلاصه اش که همین طور خاطراتم یادم بیاید و این جا بنویسم فکر کنم بهانه خوبی بشود برای این که مجموعه از گذشته و حال را با هم و در کنار هم داشته باشم. مجموعه ای که شاید وجودش در آینده مفیدتر از حالایش باشد.

چهارشنبه

مثلاً می خواهم منظم باشم و هر روز اگر شده چند خط بنویسم ولی نمی شود که نمی شود که نمی شود. نه این که خیلی هم تقصیر تنبلی باشد. نه آن طورها ولی خب وقتی تا دیروقت اضافه کاری می کنی و وقتی هم پایت به خانه می رسد فقط دلت می خواهد استراحت کنی و اصلاً نایی برای انجام کاری نداری تمام آن چیزهایی که از صبح توی ذهنت نوشته ای مثل بار کجی می شود که به منزل نمی رسد.

این که این هفته واقعاً احساس خوبی داشتم اصلاً قابل انکار نیست ولی این که خستگی فرصت نوشتن و از آن بدتر فرصت درس خواندن را می گیرد از آن چیزهایی است نمی توان راحت از آن گذشت. به هر حال حیف است جزئیاتی را که می خواهم جایی ثبت کنم به چنین بهانه هایی از دست بدهم. از شنبه که بگذریم یکشنبه آخر شبش خاص بود. می خواستم بشینم و از آن تماس تلفنی غیر منتظره بنویسم که شادم کرد.

چهارشنبه هفته پیش بود که زنگ زدم به کوثر دوست نوجوانم که دوستی مان خودش حکایتی سوا دارد. موقع پیدا کردن چنین دوست و آشناهایی است که احساس باب مورن بودن می کنم! یکی از همان شب هایی که در این یکی دو سال اخیر از کلاس زبان برمی گشتم و طبق معمول عجله داشتم که قطار سریع السیر نه و سی شب را دریابم! توی مترو با مادر و مادربزرگش و یکی دو نفر دیگه از اعضا خانواده حیران و سرگردان بودند. گفتم بیایید که سراغ خوب کسی آمدید. تا ایستگاه گلشهر با همیم. از یک دختر شدیداً مذهبی 15 – 16 راستش توقع نداشتم انقدر عاقل، باهوش و پخته باشد. ولی خب طبق معمول در زمینه احساسات همانی بود که باید باشد؛ یک چشمه جوشان! ...

به هر حال می خواستم بعد از مدت ها قرار بذارم ببینمش. می دانستم که چقدر لذت می برد که کسی پیدا بشود و او را به پارک و سینما ببرد و کمی این چیزها را ببیند. حیف است برای دخترها که تجربه کردن و لذت بردن از زندگی را خیلی دیر شروع می کنند. دو تا سانس و دو تا فیلم را برایش پیامک کردم. جوابی نیامد. هزار تا فکر کردم که همان اولی درست بود؛ پدر محترم! همین که توانست بعد از چند روز با گوشی مادر جان تلفنی بزند و از بی خبری درم بیاورد و درد و دلی هم بکند خوشحالم کرد.

***

دوشنبه هم یک روز خاص محیط زیستی بود که برایش مدت ها نقشه کشیده بودم تا حکایت جالبش را بنویسم اما نشد که نشد. حالا بخواهم بنویسم طولانی می شود و حسش نیست واقعاً. بماند که روزی که هوس کردم یا اتفاق بامزه ی دیگری مربوط آن اتفاق افتاد. دیروز که وای ... فقط دویدم و دویدم و دویدم و شکر خدا سر هیچ کوهی نرسیدم! آخر سر هم یک کلاس روانشناسی توی شرکت برای همه پرسنل داشتیم که طبق معمول تا توانستم آتش سوزاندم. اصلاً اوضاع که جدی می شود باید یک جورایی تلطیفش کنم! ولی یه نتیجه اخلاقی این کلاس داشت که حال خوبی بهم داد. خانم روانشناس پرسید چقدر خودتون رو دوست دارید (که این با خودشیفتگی خیلی متفاوته و از این حرف ها)؟ بعد به مدیرعامل جان گفت شما کم خودتون رو دوست دارید چون خیلی با کار خودتون رو خسته می کنید و ... . پریدم وسط! با خیالت راحت گفتم: من که خودم رو خیلی دوست دارم. چون خیلی کارها رو انجام می دم چون حالم خوب بشه و گاهی به خودم جایزه می دم و ... . معلوم شد تو شرکت انقدرها کسی خودش رو دوست ندارد. واقعاً چرا؟ حیف نیست؟

***

و اما امروز. دیشب که عین این آدم های مریض ولو بودم تو رختخواب. قوی ترین حسم، حس خواب بود. صبح هم با جرثقیل باید از رختخواب جدایم می کردند و ... . حسش نبود عجله کنم برای همین گفتم چرا بیخودی زود برسم شرکت؟ با آرامش کارهایم را کردم تا با قطار بعدی بروم. یاسمن می گفت داغون به نظر می رسی گفتم داغون نیستم فقط خوابم میاد! به نظرم روز بیخودی بود اما بعد دیدم نه چه روز خوبی از آب در آمد! دکتر که نیامد و پیغام و پسغام هم برای پیگیری کارها نفرستاد. من هم از خدا خواسته آرام آرام به کارهایم می رسیدم. سر نهار با بچه ها نشستیم و حسابی گپ زدیم. تشنج خاصی در فضا نبود. عصر هم گفتند بیاید کلاس «نصب مخزن»! من؟ کلاس نصب مخزن؟ یاسمن با شیطنت می گفت مدیرعامل سفارشی گفتن خانم عندلیب حتماً باید باشه!

قبل از کلاس فرصتی شد کمی هم موشک بازی کنیم. طفلکی پرنده ام چند روز در آشیانه اش خوابیده بود و آن قدر کار داشتیم که با بازیگوشی نمی رسیدیم. دیروز که این مهندس متفکر دوست داشتنی هم داشت در مورد تلطیف فضا می گفت، برگشتم و گفتم: آقا ناظم ... میتونیم موشک بازی هم بکنیم؟! گفت: نه نمی شه! ... ولی نگفته پیداست زود وارد بازی خواهد شد! به خصوص که کم کم کارمان دارد به کل کل می رسد. حوصله ام سر رفت از بس من و یاسمن و کاوه، سه تایی نشستیم و بلند شدیم و کل کل های تکراری کردیم. هر چند که آن موقع ها حریف تمرینی های خوبی بودیم برای هم. ولی حالا گاهی جدی جدی کار به جای باریک می کشد. هر چند همین کل کل ها باعث شد دوست های خوبی برای هم بشویم با این جال همین که یاسمن و کاوه هر دوتا سرپرست پروژه شده اند و گاه و بی گاه هم با هم قهرند دیگر اوضاع را مثل قبل نمی کند. حالا چند نیروی تازه نفس رسیده اند که حالا حالا ها به خاطر حضورشان تنوع دارم.

از این حرف ها گذشته کلاس نصب حسابی خوش گذشت. یعنی همان چیزی بود که دلم می خواست. بعد کلاس مهندس متفکر ما سر به سرم می گذارد. می گویم خب دلم می خواد یاد بگیرم! عظمت کار را برایم می گوید. می گویم: چرا فکر می کنی من می ترسم؟ اگر منم انجامش می دم. خیلی جدی می گوید: باشه یه کاری می کنم دو سال دیگه بری سایت واسه نصب! مدیر پروژه نصب بشی! می گویم: یکم من رو جدی بگیر برادر! همان موقع مدیرعامل هم سر می رسد. از موضوع بحث که با خبر می شود زیر لب می گوید: آخه این بره سایت که اون جا زلزله میاد...! برای من این نشانه ی خوبی است یعنی احتمالاً رابطه ام با مدیرعامل رو به بهبود باید باشد.

***

بعد از این شوخی ها، مهندس متفکر ما به من می گوید: روحیه ات خوب شده. شارپ تر شدی این روزا ... می گویم: تأثیر ماه رمضون بود ...! می گوید: نه قبل تر هم دیده بودمت این جوری نبودی... می خواهم چیزی بگویم حرفم را می خورم. کسی هم او را صدا می زند و مجبور می شود برود. حس خوبی به من می دهد این کلاس و شوخی های بعد آن. به خصوص که جدی جدی دارم به تغییر موقعیت شغلی ام فکر می کنم. دلم می خواهد برای این پروژه جدید من را هم می فرستادند تانزانیا تا کار را همان جا تجربی یاد می گرفتم. شاید هم کار دیگری کردم. شاید اصلاً من هم گذاشتم و از این جا رفتم. نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم!

برچسب: دانلود آهنگ شاد هفته وحدت,آهنگ شاد هفته وحدت, نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:01

صفحه بندی