خرید بک لینک

جمعه

صبح واقعاً خسته بودم اما بلند شدم و تا توانستم کار کردم. لپ تاپ شرکت را هم آورده بودم و پیگیر یک خبر بودم. از دویدن های این جوری بدم می آید وقتی خسته ای و در عین حال باید بدوی. مامان زنگ زد که کجایی دیر کرده ای. گفتم تمام نمی شود کارهایم که ... . خودم را رساندن منزل خاله و بابا را هم که تازه رسیده بود دیدم. مامان پرسید همه چی برداشتی؟ لباس چی؟ گفتم یک چیزی چپانده ام توی کیفم آورده ام فقط فرصت فکر کردن نداشتم!

بعد از ظهر مولودی بود. وسط مولودی دنبال وصل شدن به وای فای می گشتم که نمی شد. کلافه بودم. وقتی هم با بدبختی وصل شد تنها اتفاقی که افتاد دعوای من و مدیرعامل بود. بد جوری خورد توی حالم. اما بعد از یک ساعتی که همه آتش ها خوابید و آرامش نسبی برقرار شد هوس کردم سری هم به وبلاگ بزنم. بیرون اتاق ملودی تمام شده بود و تا قبل از این که مردها بیایند بساط بزن و بکوب خانم ها به راه بود؛ از آن چیزهایی که در من حس خاصی ایجاد نمی کند! ذوق زده شدم دیدم چند تا کامنت جدید برای پست های اخیرم دارم. دلم می خواست بشینم و بخوانم و یکی یکی جواب بدهم اما آمدند صدایم زدند که ... .

شب یک جشن تولد خانوادگی برای فسقل بانو داشتند. وقتی فامیل این طور دور هم جمع می شوند دوست دارم اما در حد همان سالی یک بار. شلوغ و پلوغ می شود و بزرگترها سری به سری کنار هم می نشینند و گل می گویند و گل می شنوند. کوچولوهای فامیل ها هم دسته جمعی از یک سوی خانه به سوی دیگرش می دوند و آتش می سوزانند و دعوا و آشتی و سر و صدا راه می اندازند. منزل خان داداش کوچک است برای همین هم مراسم منزل پدرخانمش بود. دو تا فامیل دور هم بودند و مادرخانم خان داداش که با آن همه جلال و جبروت و دبدبه و کبکبه هر دقیقه قربان صدقه من و مامان و خاله و دخترهایش می رود و پدر خانم خان داداش که در چنین مراسم هایی یک پایه ی آشپزی است.

برای شام به خودم سپرده ام که کم بخورم اما خب همه چیز آن قدر خوشمزه است که باز هم یکم پرخوری می کنم و بعد هم می روم به زن داداش شکایت می کنم همه اش تقصیر توست و از این حرف ها. بعد هم مراسم کیک و عکس دسته جمعی و خانوادگی و بعد هم باز کردن کادو ها. این جاست که شاهکار اتفاق میفتد. برای مهرو یک سارافون مخمل کبریتی خریده ام. تا کادو من باز می شود می بینم یکهو جلو من ظاهر شد. می بوسمش و می رود تا با بچه ها بازی کند! خب این معجزه عمه بودن است که از بین کادو دهنده ها فقط عمه را بوسید. خواستم بگویم ما یک همچین برادرزاده ای داریم!

***

در کنار این شادی ها چه فایده که با تصویر بزرگی از اندوه هم مواجه می شوم. دورهمیم و داریم می خندیم. از هر دری می گوییم و برای هم آرزوهای خوب می کنیم. اما وقتی این تصویر رنگی شاد را کنار می زنم، پس زمینه جالبی را نمی بینم. از صدای غمگین باربد که این روزها شادی اش به کلی زائل شده است و قلب مامان و بابا و به خصوص مامان تا مرز درد فشرده است که بگذریم و گفتنی ای نیست که بشود فعلاً چیزی از آن گفت چهره برادر بزرگ زن برادرم را می بینم که به شدت شکسته شده است و من گیج می شوم از چیزی که درباره ی او می شنوم... از غمی که پشت شادی ظاهری پدر و مادرش هست، پدر و مادرم هست، ... .

به احسان خدابیامرز فکر می کنم، همین چند روز پیش از بین ما پرکشید و این که زندگی چقدر کوتاه است و فرصت ها چه کسی گفته است کم است؟ ما فرصت های زیادی برای شاد زیستن داریم در همین مجال کوتاه عمر که نه این قدر آن را جدی بگیریم که یادمان برود در چشم بر هم زدنی به پایان خواهد رسید و نه این قدر شوخی اش بگیریم که یادمان برود سرنوشت ما و اطرافیان رشته های در هم تنیده ای است که با اولین گسست تضمینی برای هیچ چیز نخواهد بود.

پنجشنبه

در دستانم
خطی نیست
نه خطی که طول عمرم را نشان دهد
نه خطی که آیندهام را بگوید
و نه خطی که مرا به کسی برساند
من
تمام خطوط دنیا را
در چشمانم پنهان کردهام
تا از نگاه متعجب کفبینها
دلم خنک شود

روجا چمنکار

***

با وجودی که امروز یکم بیشتر خوابیدم ولی باز هم داغون بودم وقتی پا شدم رفتم شرکت. امروز هم که هوا کمی سردتر ... آغوش پتو و شوفاژ را نمی شد راحت رها کرد. صبح زود، مامان رسیده است و خاله جان هم رفته است دنبال خواهرش و تازه صبح دوباره خوابم برده بود، زنگ زد که رسیده است. خب من از این اخلاق ها ندارم نگران باشم ... چرا بیدارم می کنند؟!!!

توی شرکت دلم برای مهندس می سوزد. مرتب سوتی می دهم . گیج بازی در می آورم و توی حال خودم نیستم. بعد مهندس سعی می کند آرام باشد و با آرامش جوابم را بدهد. آن هم او با آن اعصاب نداشته اش! پسر کوچولویش توی شرکت دور می زند و سروری می کند. یاسمن می گوید: برو پیش خاله اژدها ... ! می گویم: حالا چرا من اژدها باشم؟ با خنده می گوید: چون زود قرمز می شی ...! می خندم. می گوید: بیا قرمز شدی! ببینیدش ...! برای این که اوضاع تلطیف شود می گویم: عمو بی غم رو بگو ! از خنده ریسه می رویم. پیام می پرسد: عمو بی غم کیه؟

***

شب حوصله خودم را هم ندارم بس که خسته ام. بعد مامان زنگ زده است که فردا زود بیا و لباس چی می پوشی و ... چه حوصله ای دارند. می گویم حوصله نداشتم فکر کنم چی بپوشم برای فردا. یعنی غصه بالاتر از این وجود ندارد: فردا چی بپوشم؟ به قول اسکارلت: فردا در موردش فکر می کنم! ... آخ گفتم اسکارلت ... هی روزگار!

دوشنبه

شب

طوفانی که گفته بودند وزیده است. پیش بینی هواشناسی مان درست بود. پس ایراد از ایستگاه هواشناسی نیست. ایراد از ماست که چترهامان را برنداشته ایم و حالا با اولین بادی که می وزد می لرزیم و با اولین قطره خیس می شویم.

گفته بودند ز پلشت آید و زن زاید و مهمان ز در آید ... حالا حکایت ماست. یک اتفاق ... دومین اتفاق ... خداوند سومی اش را به خیر بگذراند.

***

این که صبح دلم آن غوله را می خواست بیخود نبود. دلم می خواهد از زیر بار زندگی شانه خالی بکنم و یک گوشه امن بگیرم و فقط بخوابم وقتی این طور حوادثش دارد آزارم می دهد. از دیشب دلم خالی شده است. از دیشب ... چرا نمی شود همه چیز را گفت؟ همه چیز را جار زد؟!

صبح

دلم می خواهد می خوابیدم؛ همین جا، گوشه خیابان سرم را می گذاشتم و می خوابیدم. بعد یک غول می آمد. یک غول بزرگ راست راستکی که تمام قامت من توی دستش جا بگیرد. برم می داشت؛ طوری که بیدار نشوم. توی جیبش می گذاشت و می برد. کجا؟ کجایش مهم نیست، فقط می برد. آن دورها ... توی کوه ... و من را از تمدن جدا می کرد!

شنبه

این جمله را اولین بار چه کسی گفته است: تسلیت واژه کوچکی است ...؟

جسارت می خواست زنگ زدن. که مثلاً چه بگویی: ببخشید عزیزتان مرد؟! ... حالا بیایید خودتان را زیاد اذیت نکنید که روزی هزار نفر آدم در این دنیا به هزار دلیل بی دلیل می میرند و ... . حداقل نزدیک که باشی می روی خودت پرت می کنی توی بغل طرف و می گذاری خوب شانه ات را خیس کند ... . اما این طور از راه دور ... آن هم تلفنی. گفتم زیاد سختش نکنم. طاقتم تمام شده بود همان توی راه که بودم شماره اش را گرفتم. فکر نمی کردم گوشی بردارد. صدای ضعیفش را که شنیدم ماندم که چه بگویم. سرد شده بودم؛ سنگ! اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید. با آن صدای خفه و پر درد وسط همهمه مترو. طول کشید تا زبانم باز شد.

خیر سرم می خواستم هی درستش کنم خراب تر می شد. انگار داشتم روضه می خواندم که با هر چیزی که می گفتم، صدای هق هق گریه اش بلند می شد. برای من و پونه که سال ها بخشی از وجود دیگری بودیم حالا سخت بود این قدر دور باشیم. تنها چیزی که می خواستم در آغوش گرفتنش بود، سخت در آغوش گرفتنش. احساس عجز می کردم که برای آرام کردنش توان انجام کاری را ندارم و نه حتی هیچ کلمه ای. گفتم: یادت هست گفتی تو هم طرف دامادی و هم طرف عروس ... مگر می شود نیایی؟!

***

دو سه روز است درونم درد می کند. کلافه ام. وقتی دارم به کارهایم می رسم بی خیال و سردم. انگار نه انگار اتفاقی افتاده است اما کافی است کسی چیزی بگوید تا سر حرفم باز بشود. چشم های خیس می شود درد خفیفی درون سینه ام می نشیند. به فریبا که فکر می کنم دیگر آتش می گیرم ... .

***

كفن برف كجا؟ پيرهن برگ كجا؟

خستهام مثل درختي كه از آذر ماهش....

فاضل نظری

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 20:05

صفحه بندی