
در راستای این که فیلم های دانلودی را باید زودتر ببینم تا از روی هارد کامپیوتر پاکشان کنم نشستم بعد از عمری این فیلم معروف دار و دسته های نیویورک را دیدم. دیکاپریو چقدر جوان و کم سن و سال بود همین طور...
ادامه مطلب
صبح اول می روم دفتر. رها می آید از آشپزخانه بیرون که: نکن با من این کار رو؟ آخه چرا؟! تیکه می اندازد به زود آمدنم. به روی خودم نمی آورم که کار دارم و مجبورم زود بیایم. بعد یک ساعتی بدو بدو خودم را می ...
ادامه مطلب
این روزها روزهای خاصی است. مثل دوران گذار می ماند. دیروز که توی دست شویی شرکت روسری ام در آورده بودم تا آبی به دست و صورتم بزنم و خودم را توی آینه نگاه می کردم به این مسئله فکر می کردم. به این که چه وضعی پیش آمد وقتی همه چیز تازه در آرامش فرو رفته بود که ناگهان دیگر نتوانستم در آریوژن بمانم و ... همه چیز به هم ریخت. از چنان جایی یکهو بیاورندت توی یک شرکت کوچک با اوضاعی به هم ریخته و درهم و حقوقی نصف حقوق و مزایای قبلی و البته با فشار کار بیشتر و این که بیخودی بچسبی به همین جا و ... همین که تصمیم گرفتی بی خیالی را بگذاری کنار و دنبال موقعیت بهتر بگردی، به تو می گویند بیا فلان واحد مشغول شو و ... بعد هم مدیر عاملی که همیشه به کارت غر بزند خودش کمکت کند و ... . این که همه راه افتاده اند و می گو...
ادامه مطلب
جمعه مامانی آمده امروز می گوید: «دیروز که رفته بودیم سر خاک، سال پدر بوده. گفتم توی ماه ذیحجه از دنیا رفت! چند وقتش قبلش بود که به من گفت خواب دیدم ساکم را داری می بندی که برم حج!» بغض می کند. *** یادم افتاد آن شب که رفته بودم کتاب فروشی، «عقاید دلقک» هم در بین کتاب ها بود. به هر حال یکی از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام و کلاً مرا می برد توی یک فضای دیگر. حیف که این روزها تحمل کتاب خواندن را ندارم و گر نه دلم چیزی شبیه همین می خواست تا بخوانم. کتاب خواندن و فیلم دیدن مثل یک سوهان شده است شروع که می شود روی روحم اصطکاک وحشتناکی دارد که نمی گذارد لذت ببرم. کلاف...
ادامه مطلب