جمعه
مامانی آمده امروز می گوید: «دیروز که رفته بودیم سر خاک، سال پدر بوده. گفتم توی ماه ذیحجه از دنیا رفت! چند وقتش قبلش بود که به من گفت خواب دیدم ساکم را داری می بندی که برم حج!» بغض می کند.
***
یادم افتاد آن شب که رفته بودم کتاب فروشی، «عقاید دلقک» هم در بین کتاب ها بود. به هر حال یکی از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام و کلاً مرا می برد توی یک فضای دیگر. حیف که این روزها تحمل کتاب خواندن را ندارم و گر نه دلم چیزی شبیه همین می خواست تا بخوانم. کتاب خواندن و فیلم دیدن مثل یک سوهان شده است شروع که می شود روی روحم اصطکاک وحشتناکی دارد که نمی گذارد لذت ببرم. کلافه می شوم و از خیرش می گذرم.
***
این هم از فاضل:
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند
پنجشنبه
کاش دلتنگی نیز
نام کوچکی می داشت
نام کوچکی
تا به جانش می خواندی
تا به مهر آوازش می دادی
همچو مرگ
که نام کوچک زندگیست...
احمد شاملو
این هفته مثل پرنده ای که در قفس تنگی انداخته باشندش بال بال زدم. دلتنگی بندهایی بود که تمام وجودم را در خودش پیچیده بود و کسی انگار بندها را هر لحظه تنگ تر می کرد. آن قدر درد می کشی و پر پر می زنی که دیگر چیزی حس نمی کنی. سر می شوی. بدنت کوفته و کرخت است. بی خیال می شوی و بهترین حس دنیا همین است که بخوابی. در خواب اکسیری هست که تو را درون خودت حل می کند. بیدار که می شوی حس سربازی را داری که در جنگ بی هوش شده و حالا بیدار می شود به خانه اش برگشته است.
***
رفته بودم کتاب فروشی دنبال کتاب درسی. از آن روز که با یاسمن بیرون رفتیم توی فکرش هستم. به نظرم رسید کتاب «هویت» میلان کوندرا باید توی چنین موقعیتی برایش خوب باشد. چند سال پیش خوانده بودم و دوستش داشتم. داستان خوبی بود. طبق قانون مورفی همه جور کتابی از همه نویسنده ها بود و چند کتاب دیگر از همین نویسنده اما «هویت» نبود. خواستم برایش کتاب شعر بگیرم یادم افتاد گفته بود زیاد اهل شعر نیست. چه حیف!
از پله های کتاب فروشی که پایین می رفتم با خودم فکر کردم اگر من هم مثل این ها اهل شعر نبودم چه می شد؟ اصلاً اگر شعر نبود چه می کردم؟ کلمات ... کلمات ... کلمات؛ اعجاز کلمات. دنیای کلمات که عاشقش هستم چه دنیای بیچاره ای می شد. باز یاد کمی قبل تر افتادم. همین ماه رمضان که خدا را شکر کردم برای آن اندک قدرت کلمات در وجودم ودیعه گذاشت؛ آخرین معجزه ی خدا کلمه بود و آن همدرست در همان ماه.
***
این هفته مثلاً می خواستم هر روز به جای نوشتن چیزکی، یک شعر از فاضل بگذارم. وسوسه نوشتن نگذاشت و از طرفی هم دوز عاشقانه اشعار زیادی بالا بود که دلم آن ها را نمی خواست. به قول «احسان طبا»ی خودمان که یک بار توی همان گروه ادبی که پونه از مدت ها پیش راه انداخته است، در مورد فاضل گفته بود «سعدی زمان»، پر بیراه هم نبود. حریر نازک کلمات در بیان فاضل به زیبایی وصف ناشدنی شکل می گیرند و آدم را لا به لای ابیات گیر می اندازند. انتخاب سخت می شود. آدم از خواندنشان مست می شود.
چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد
از این بی آبرویی نام ما آوازه می گیرد
من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کرد
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد
به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق
عجب داروغه ای! باج سر دروازه می گیرد
چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی، نه می بندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد
ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم
نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد
دوشنبه
امیدی بر جماعت نیست، میخواهم رها باشم
اگر بیانتها هم نیستم، بیابتدا باشم
اگر یکبار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا
بیایم، دوست دارم تا قیامت در کما باشم!
خیابانها پر از دلدار و معشوقان سردرگم
ولی کو آن که پیشش میتوانم بیریا باشم؟
کسی باید بیاید مثل من باشد؛ خودم باشد
که با او جای لفظ مضحک «من» یا «تو»، «ما» باشم
یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن
به غافلگیرکردنهای نابش آشنا باشم
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن؛ بگو من کِی، کجا باشم؟
سید سعید صاحب علم
***
گاهی واقعاً آدم حال خودش رو هم خودش نمی فهمه. یکشنبه اصلاً بیخودی سرخوش بودم. ایده ی جدیدم رو تازه آپدیت کرده بودم ولی دلیل نمی شد انقدر با نشاط باشم. شب قلبش هم که خیلی بد خوابیده بودم. انگار توی مغزم جنگ بود. اما صبح انگار نه انگار. سر صبح توی تاکسی نشسته بودم که پیامکش رسید. چیزی که نوشته بود غمناک نبود؛ برعکس، اما انگار سدی درونم شکسته شد که هنوز هم ترمیم نشده. اشک سرازیر شد. قطره قطره از چشم هام سر خورد و همه جا تار شد. اگر به خودم بود دلم می خواست همون جور توی تاکسی بشینم و اونم به راهش ادامه بده و من درون خودم غرق بشم.
***
تمام دلتنگی های عالم یک جا می خواست از چشمانم بیرون بریزد. سوار مترو شده بودم و می خواستم جواب او را بنویسم یادم آمد چقدر آدم در زندگی ام دارم که تک تک بار دلتنگی شان یک دنیاست و روی سرم آوار، دستم هم این روزها به هیچ کدامشان نمی رسد تا ... آغوششان بگیرم.
این مدت کوتاه چقدر منتظر خبری بودم که بگوید حالش خوب است، فسقل خوب است، همسر خوب است و ملالی نیست جز دوری شما! حالا آن چیزی را که می خواستم شنیده بودم. انگار سر رفته بودم و آرامشی که می گفت: خب از این یکی حداقل خیالت راحت شد. دلم هوای خانه را کرد. یعنی مدتی است بدجوری هوایش توی سرم افتاده است. دلم خانه را می خواهد با مخلفاتش: اتاقم، وسایلم، کتاب هایم، کامپیوتر قدیمی ام، مامان که دارد توی آشپزخانه یک سری چیزهای خوش مزه می پزد و بابا که از خرید یا پیاده روی برگشته، ... پسرها هم که ... برای به یاد آوردن آن ها باید خیلی عقب تر بروم، خان داداش که دارد پشت میزش با کتاب های کنکورش سر و کله می زند و دور از چشم بقیه یکی از کتاب های مجموعه سه کارآگاه جوان را که من برایش آورده ام می خواند و باربد که یک گوشه برای خودش زمین فوتبال معروفش را کشیده و با مهره ها، یک بازی فوتبال را بازسازی می کند و ... .
دلم برای گذشته تنگ نمی شود ولی برای آدم های که دیگر نیستیم چرا. آن موقع ها دلتنگی این بود که چرا وقتی بیشتر فامیل تهران هستند ما برگشته ایم به گذشته، حالا دلتنگی مان یک موجود چند وجهی است که مجموعه ای از آدم های جدید و قدیم را با هم در بر می گیرد و هیچ بعدش با دیگری جمع نمی شود و ... آه ... دلم که چقدر سنگین است؛ که هم باری است بر دل و هم بر دوش.
***
به خودم قول داده ام به زودی می روم. به زودی می روم و یک دلی از عزا در می آورم. فقط یک ماه دیگر. فقط یک ماه دیگر طاقت بیاورم و امیدم به خداست که همه چیزش جور باشد. به همین وعده است که صبح ها بیدار می شوم و شب ها می خوابم. دل آدم به همین هوای تازه ها گرم می ماند.
***
می گویند «از خدا خواسته» یعنی امروز من. برق ها دو ساعت وسط روز رفت و هیچ کاری از هیچ کس بر نمی آمد. دم غنیمت بود که زنگ زدم به دسپینا و بی خیال قبض تلفن یک دل سیر حرف زدیم. زدن بعضی حرف ها شیرین است. وقتی می گویند هیچ چیز بی دلیل و حکمت نیست همین است. حتماً باید او خوابم را ببیند و آن هم آن چنان خوابی و یک پیامک بزند و بهانه اش را دستم بدهد که در طی دو روز از آن چه تلنبار شده است، دلم را خالی کنم. حالا نه تمامش را ولی همان اندکی، همان سر ریز گاه و بی گاه... آه ... نفسم ... حالا ... بالا ... می آید ...!
برچسب: دلتنگی,دلتنگی یعنی,دلتنگیهای آدمی را باد,دلتنگی چیست,دلتنگی مادر,دلتنگی های عاشقانه فیلم,دلتنگی نوید زردی,دلتنگی شعر,دلتنگی عاشقانه,دلتنگی دختر برای پدر,
نویسنده: نگار کاظمی